۵/۲۶/۱۳۸۴

کتاب: زن در ریگ روان

موقعیت انسانی
نگاهی به رمان زنگ در ریگ روان
زن در ریگ روان/کوبو آبه/ مهدی غبرائی/ نیلوفر/1383/ 2250 تومان
اگزیستانسیالیسم از مکتب‌هایی‌ست که در دهه‌های گذشته خوانندگان و گاه هواداران بسیاری داشته است. مثل تمام نحله‌های فکری دیگر از تفکرات گذشته تاثیر گرفته و بر مکتب‌های بعدی اثر گذاشته است. به خصوص پست مدرنیسم که امروزه مهمترین شیوه نگاه به جهان است تاثیرات عمیقی از اگزیستانسیالیسم گرفته است.
اما بحث ما تشریح اصالت وجود یا فلسفه آن نیست. شاید لذت و تاثیر اساسی اگزیستانسیالیسم در این است که رابطه‌ای نزدیکی با ادبیات دارد مهمترین فیلسوفان این مکتب نویسندگان چیره دست هستند با داستان‌های جذاب و خواندنی.
از نظر فردی رمان‌های اگزیستانسیالیستی بسیار بر دیدگاه فرد نسبت به زندگی تاثیر می‌گذارند. کمتر کسی می‌تواند بیگانه را بخواند و نخواهد مانند شخصیت اول آن به زندگی نگاه کند.
چیزی که این‌گونه رمان‌ها را شکل می‌دهد پرداخت شخصیت با توجه به جهان‌بینی خاص و نگاه ویژه به آدم‌های دیگر است و از سوی دیگر نکته‌ای که می‌خواهم در اینجا به آن بپردازم چیزی‌ست به نام موقعیت اگزیستانسیالیستی یا بهتر بگویم موقعیت انسانی. برای فردی که آشنایی خاصی با این گونه موقعیت‌ها ندارد قرار گرفتن در آن تداعی‌کننده جبر و زجر بشری است اما نکته جالب چگونگی برخورد شخصیت اصلی با این موقعیت انسانی است.
به نظر می‌رسد شخصیت در چیزی که ما آن را «هچل» می‌نامیم گرفتار می‌شود. در نگاه اول خود فرد کمترین نقش را در ایجاد این موقعیت دارد اما کم‌کم در می‌یابیم که این موقعیت همان زندگی است که باید با آن ساخت و آن را ساخت. از سوی دیگر فرد به تدریج مسئولیت تمامی آنچه پیش آمده را می‌پذیرد و سعی می‌کند این دنیایی که به نظر در آن گرفتار است را بسازد.
در رمان «زن در ریگ روان» نیز ما با این گونه موقعیتی که در واقع بازآفرینی موقعیت تمام ما انسان‌هاست روبه‌رو هستیم.
مرد تا هنگامی در فصل 29 به این درک نمی‌رسد خود او نیز در این موقعیت موثر است نمی‌تواند با این موقعیت یا همان زندگی کنار بیاید. تمام تلاش‌های پیشین او تلاشی بیهوده بوده است. نه به دلیل بی‌هدفی و یا بی‌برنامه بودن بلکه به دلیل عدم درک. او همواره دارد سعی می‌کند با دانسته‌های خود به دنیای اطراف بپردازد و آن را تشریح کند. این اندیشه‌های در کتاب نیز بسیار بیان می‌شود اما جایی او موقعیت را درک می‌کند که نه از بیرون بلکه از درون و در موقعیت قرار می‌گیرد.
اگزیستانسیالیست‌ها همواره مورد اتهام پوچ بودن قرار گرفته‌اند اما چیزی که این حالت از پوچی را قابل دفاع می‌کند این است که پوچی اگزیستانسیالیستی منفعل نیست. فرد دچار بی‌خیالی و وازدگی نمی‌شود. بلکه درک می‌کند که تمام آنچه دارد اتفاق می‌افتد حاصل انتخاب و گزینش‌های خود اوست. در حالی که می‌داند با دنیایی پوچ روبه‌رو است با یک بازی طرف است به این بازی ادامه دهد و لذت را در درون خود درک کند. لذت‌های کوچک و هدف‌هایی کوچک و پوچ برای بودن. چون بودن انتخابی هست که انجام شده است.
هیچ چیز مانند ادبیات نمی‌توانست نمایش‌دهنده موقعیت انسانی اگزیستانسیالیستی باشد. هچل و مخمصه‌ای که ما در آن گرفتار هستیم و کاری که باید بکنیم. این داستان‌ها درک ما را از زیستن دگرگون می‌کنند. درک این که چه در یک شهر چه در میان دانه‌های شن زندگی ما همین گندی‌ست که هست اما اگر زیستن را انتخاب کرده‌ایم باید زندگی کنیم. درست است نمی‌توان دنیا را عوض کرد اما می‌توان آن را دوست داشت و از آن لذت برد.
کوبه آبه در این کتاب وحشت را چنان می‌نویسد که شما شن‌های روان را احساس می‌کنید. و این گذشته‌ از تکنیک‌های ظریفی که در جای خود جای بحث دارد از آن سرچشمه می‌گیرد که او به درک این که زیستن چقدر وحشتناک رسیده است.

پانوشت:‌البته این یادداشت قبلاً در نشریه الف چاپ شده است. اما وقتی دیدم فرنگوپلیس لطف کرده در بلاگرولش به من لینک داده گفتم حیف است که چیزی اینجا نگذارم.

پانوشت دو: ترسیدم بنویسم سرکار خانم فرنگوپلیس

۴/۰۴/۱۳۸۴

فردا که بیدار شوی روز دیگری است

مثل خبر مردن و این جور چیزها،آدم کم کم می‌فهمد چه خبر شده. چند روزی می‌زنی توی سر خودت و بعد عادت می‌کنی چاره دیگری نداری انگار ، الان ساعت سه نیمه شب است. شنبه شروع شد و نحوست شنبه از پی‌اش خواهد آمد. از اول هم کاری نکردیم تا حالا حسرت بخوریم «حالا چه کار کنیم» از نظر فلسفی این طوری خودم را راضی می‌کنم که شکل به وقوع پیوسته یک واقعه تنها شکل ممکن آن است و باید به فکر شکل دادن به اتفاق‌های آینده بود و این‌ها را برای خودم ثبت می‌کنم شاید روزهای بعد که این حضور مرگ عادی شد کاملش کنم.
ا. پیوندهای خود را با جهان بیشتر و بیشتر کنیم جوری که دنیا نتواند بی‌خیال ما شود
2. قبول کنیم ما هم یک تکه کوچک از آجر مدرانسیون هستیم و نخواهیم فقط بقیه شهید اصلاحات باشند
3. زندگی‌مان بکنیم به زندگی احترام بگذاریم به زنده بودن خودمان و هر کس و هر چیزی که مرد، زنده بمانیم. زیستن مزه گس دارد. گس یعنی تلخ و شیرین قاطی این مزه را زیر دندانم است و دهانم بوی حرف می‌دهد ولی باید خوابید فردا که بیدار شوی روز دیگری است
یادم بماند شنبه ساعت 3 نیمه شب شنبه شنبه و باید همین‌طور با خودم تکرار کنم فردا روز دیگری است و نه شاید بهتر، اما شاید هیجان‌انگیزتر توی اقلیت بودن این مزه را می‌دهد که می‌توانی به همه‌چیز اعتراض کنی و در کنار آن انگیزه‌ای برای زیستن به آدم می‌دهد. فکر می‌کنم از اقلیت بودن خیلی بیشتر خوشحال می‌شوم.
این نوشتن خوب شد حالا احساس می‌کنم که بهترم و خوشحالم از این که این یارو رییس‌جمهور شده خیلی خوشحالم چون این واقعیت است و باید مثل مرگ با آن کنار بیایم. باور کنید خوشحالم خیلی خوشحال چرا باور نمی‌کنید ساعت سه نیمه شب است و من خوشحالم

۳/۳۰/۱۳۸۴

چرا حالا

می‌دانم نوشتن این مطلب در شهری مثل گراش کلی عواقب خواهد داشت باید سال‌ها بار آن را بر دوش بکشم. ام صبح جمعه که از خواب بیدار شدم احساس کردم چیزهایی تغییر کرده است باید جوری دیگری شده باشد این را به مسعود هم گفتم. اما شنبه فهمیدم این عوض شدن و تغییر مثل همیشه به سمت گند زدن بوده است.
شاید از این بعد مجبور باشم بیشتر خودم باشم با ایده‌هایی عریان و مشخص . خودم و شهری که کمتر باید به آن فکر کنم.
این آخرین یادداشت من پنجشنبه توی الف بود :«انتخاب‌های ما حاصل برگزیدن گزینه‌ای نیست. دور ریختن گزینه‌های دیگر است. » گاهی احساس می‌کنم مثل سگی که نمی‌داند خطر را احساس کرده بودم. و حالا باید مثل بعضی‌ها کابوس ببینم
این متن بیانیه کسانی‌ست که به طور مشروط و انتقادی از رفسنجانی حمایت کرده‌اند و اولین گام برای حضور در فضای عمومی وبلاگ‌ها
هم‌ميهنان گرامي؛
با توجه به نتايج اعلام شده انتخابات رياست جمهوري كه حكايت از آن دارد كه آقايان هاشمي رفسنجاني و احمدي‌نژاد به دور دوم راه يافته‌اند، ما امضا كنندگان بيانيه زير علي‌رغم آنكه مواضع كاملا متفاوتي در مرحله اول انتخابات داشته‌ايم، از آقاي اكبر هاشمي رفسنجاني در مرحله دوم انتخابات حمايت كرده و به طور جدي از همگان مي‌خواهيم تا براي جلوگيري از آن‌چيزي كه به عقيده ما يك فاجعه بسيار نزديك و در كمين است، به هاشمي رفسنجاني راي دهند. از تمامي فرهيختگان منتقدي كه به آينده و سرنوشت ايران اهميت مي‌دهند مي‌خواهيم تا در شرايط كنوني، از بحث‌ها و نقدهاي تفرقه‌افكن خودداري كرده و ضمن راي‌دادن به هاشمي رفسنجاني ديگران را نيز دعوت به راي دادن به ايشان كنند.
محمد خواجه‌پور

۳/۲۹/۱۳۸۴

انتخابات گراش

نتایج آرا نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در گراش. البته به نظر می‌رسد این بار به جای این که مردم گراش اشتباه کنند این کل مردم ایران است که اشتباه کرده‌اند. تحلیل‌ها بماند برای بعد موقتاً این را داشته باشید.
1. هاشمی رفسنجانی 5605 رای
2. احمدی‌نژاد 4286 رای
3. کروبی 3507 رای
4. قالیباف
3187 رای
5. معین 1230 رای
6. لاریجانی 291 رای
7. مهر علیزاده 210 رای

۳/۰۷/۱۳۸۴

کتاب:‌عشق خامه‌اي

قصه شهرهای کوچک
عشق خامه‌ای/ شهرام شفیعی/سوره مهر/ 1383/ 1600 تومان
همیشه این حسرت با من بوده است که داستان‌هایی که می‌خوانم يا درباره دشت و دمن و روستا و بد و خوب روزگار طبیعت است و يا درباره شهر و دغدغه‌های مدرنیسم و بورژوازی، داستان‌هایی که به شهرها کوچک وفراموش‌شده و آدم‌های آن بپردازند در این میان جایشان خالی بود. شروع «عشق خامه‌ای» با این امیدواری بود. ولی داستان به دنبال چیزی دیگری بود که فضای و اتمسفر داستان به‌جای آن دو جای گفته شده این بار در شهر کوچکی اتفاق می‌افتد.
داستان به دنبال سرگرم کردن است و این وظیفه را به خوبی را انجام می‌دهد. یک خانواده چهار نفره تهرانی که به شهرستان پدر بازگشته‌اند. راوی دومین پسر این خانواده است که کارش کشیدن کاریکاتور است و اینجا نیز سعی می‌کند با کلمات به رسم این کاریکاتورها بپردازد. از این نظر شخصیت‌ها نیز کاریکاتورهای آدم‌ها هستند. اغراق‌های انجام شده در جهت متمایز کردن آدم‌ها از یکدیگر است. هنگام خواندن متن و در بارش متلک‌ها و گوشه و کنایه‌ها این اغراق ها چندان به چشم نمی‌آید. اما اگر در پایان بخواهیم شخصیت‌ها را وارسی کنیم چیزی به جز یک خانواده معمولی در ذهن ما نشت نکرده است با هر کدام از اعضای آن که شاید به شکل منفرد بسیار غیرعادی باشند اما روابط ساده و طبیعی است و برخوردها قابل لمس و حس کردن.
شاید به ضرورت کار کارگاهی این داستان بلند و پیوسته دارای یکنواختی نیست چه از نظر لحن که گاه خواننده را از خنده روده‌بر می‌کند و گاه توصیف‌ها زاید و کسالت‌بار است چه از نظر دیاگرام داستانی که به خصوص در فصل پایانی داستان به شکل غیرمنتظره شتاب گرفته و به نظر می‌رسد نویسنده خواسته است به هر شکل ممکن داستان را به‌پایان ببرد.
طنزهای استفاده شده در این داستان به گونه طنزهای موقعیت و طنزهای کلامی پرداخت شده است. با قرار دادن خانواده‌ای امروزی و مرکزنشین در موقعیت یک شهر کوچک بیشترین امکانات طنز موقعیت به دست آمده است. بسیاری از طنزها حاصل این ناهمگونی فرد و موقعیتی که در آن قرار دارد است اما همیشه این تضاد موقعیتی طنز ایجاد نمی‌کند. برای تکمیل شدن این فضا تمام اعضای خانواده و بیشتر شخصیت‌های داستان به تکه‌پرانی می‌پردازد. یه به قول شخصیت خانوم: «جمله‌ها مثل کتلت هستن،‌ به محض این که یکی‌شون سرخ شد، باید بعدی رو بندازی توی ماهیتابه... باید دقت کنی هیچ جمله‌ای خام نمونه يا نسوزه...» و ما در بارش این کتلت‌های خوشمزه يا نیم‌سوز قرار می‌گیریم. شاید اشکال کار این است که طنزهای کلامی دارای تفاوت زیادی با هم دیگر نیست. یعنی پدر همانگونه طنز کلامی ایجاد می‌کند که پیرمرد داخل اتوبوس و يا شروین. گاه ما با توجه به روند تند گفتگوها که سرشار از کنایه و ریشخند است فراموش می‌کنیم کدام جمله را کدام شخصیت بیان کرده است. با این وجود داستان راحت خوانده شده و به پیش می‌رود و خواننده فرصتی برای نکته‌گیری و يا از جنبه مثبت درگیر شدن با داستان را ندارد.
کتاب خواندنی، فحش نیست. کتاب‌هایی هست که ما آن را می‌خواهیم از خواندن آن لذت می‌بریم. قرار نیست داستان همیشه دارای فرمی شگرف و يا ایده‌هایی عمیق باشد. بعضی داستان‌ها به این راضی‌اند که خواننده را برای ساعت‌هایی از زندگی دور کنند و در آن فرو ببرند. وقتی «عشق خامه‌ای» تمام می‌شود اگر قرار باشد ما به چیزی بیاندیشیم این است که آیا واقعاً ما این‌قدر در گفتگو‌ها مان چرت و پرت می‌گوییم و نیش و کنایه می‌زنیم. من که فکر می‌کنم این داستان بسیار واقعی‌تر از آن چیزی است که هنگام خواندن آن تصور می‌کردم. اینجاست که می‌توانیم بگوییم داستان به مرز طنز نزدیک شده است و مانند آیینه‌ای ما را به خود نمایانده است. ما را با تمام بی‌خیالی‌‌ها، آرزوها و چرت و پرت‌های‌مان. «عشق خامه‌ای» به ما نشان می‌دهد ما بسیار خوشبخت‌تر از آن چیز هستیم که فکر می‌کنیم و داریم از این بیهودگی لذت می‌بریم.

۱/۱۹/۱۳۸۴

سنگی بر گور هر کسی

.
سنگی بر گور را دوباره خواندم. شما هم می‌توانید داستان را از اینجا بگیرید. هنوز وحشتناک بود. متاسفانه چهره‌ای که ما از جلال می‌شناسیم تحریف شده است. جلال شاید روشن‌بین‌ترین متفکر سال‌های اخیر بوده است. سنگی بر گور شاهدی بر این بوده که او توانسته است یک متفکر باشد. و تمام رنج‌های او همین است. باید بخوانید نمی‌خواهم با پیش‌داوری خراب‌اش کنم اما شاید از زندگی‌اش ندانید
جلال، همانگونه که در داستان می‌گوید فرزند یکی از آخوندهای تهران است. اما بعد از تحصیل دانشگاهی در مقابل پدرش قرار می‌گیرد مدتی کمونیست می‌شود. در یک سفربه شیراز در اتوبوس با سیمین دانشور که از خانواده‌های نامدار و متجدد شیراز بوده آشنا می‌شود. علارغم مخالفت شدید پدرش با او ازدواج می‌کند. و همین فاصله او را با خانواده بیشتر می‌کند. از کمونیست بر می‌گردد و از نظر سیاسی جریان سوم را بنیان می‌نهد که معتقد بود باید جدا از راه شرق و غرب هر کشوری راه خود را به سوی پیشرفت طی کند. به خاطر همین به هر دو گروه کمونیست‌ها و لیبرال‌ها می‌تازد البته تا پایان هم منتقد خشکه مذهبی می‌ماند و این توی داستان‌هایش بازتاب بیشتری دارد. در سن چهل و خردگی یعنی یکی دو سال بعد از نوشتن این مطلب به طرز مشکوکی در شمال می‌میرد. سیمین بعد از جلال ترجمه‌ها و نوشته‌هایش منتشر می‌کند. و هنوز زنده است.
سنگی بر گور روایت بسیار صریح جلال از بی‌فرزندی خودش است و فشارهای فردی و اجتماعی حاصل از آن بر او در این کتاب چنان خود و اجتماع را سلاخی می‌کند که گاه به حد اشمئزاز می‌رسد. ولی واقعیت‌های عریانی که درباره حضور جنسیت، ترحم، نیوکاری و خود زندگی می‌گوید را نمی‌توان نادیده گرفت. شاید اگر جلال تنها همین یک کتاب را هم می‌نوشت تنها روشنفکر (لغتی که از آن دوری می‌جست) واقعی ایرانی بود. کسی که خودش و دنیا را بی‌هیچ رودبایستی به پیش‌واز می‌رود.
هر چند دیدگاه جلال در این داستان-واقعیت مردانه است. اما دلیل آن این نیست که او به زن‌ها توجه ندارد بلکه به خاطر این است که او دارد از خودش از خود عریان‌اش می‌گوید. خودی آنچنان لخت که دل‌آزردگی نزدیکان و حتی سیمین را هم در پی داشت ولی او اینجا چاره‌ای جز این نمی‌بیند که برای صدور اجازه نقد بر اجتماع ابتدا سوزن را نه به خود بزند که خود را سوراخ سوراخ کند.
سنگی بر گور به شکل رسمی منتشر نشد به خاطر همین چندان درباره آن صحبت نشده، به کسانی که نمی‌خواهند درباره زنده بودن و دلیل آن فکر کنند. به کسانی که حرف زدن از خود و برخی چیزها را در حضور همه زشت می‌دانند. به آدم‌های پاستوریزه، به آدم‌های ... به خیلی‌ها این داستان را نمی‌شود توصیه کرد. ولی باید یک بار خواند و با سوال‌های مهم روبه‌رو شد.

۱۲/۰۲/۱۳۸۳

آيينه‌های دردار

ريشه در خاطره و خاک

آينه‌هاي دردار/ هوشنگ گلشيري/ چاپ اول 1371/ نيلوفر/950 تومان
در آغاز شايد ساختار انتخاب شده توسط گلشيري براي روايت گسسته و پراکنده به نظر آيد اما همان‌گونه که خود در ادامه داستان مي‌گويد او تکه تکه‌ها را روايت مي‌کند و البته اين معرق چندباره هر چه به پيش مي‌رويم بهتر در ذهن ما شکل مي‌گيرد. اين معرق‌کاري تنها در تصويرسازي زن داستان نيست بلکه طرح داستاني نيز اين‌گونه شکل مي‌گيرد.
نويسنده‌اي در سفري اروپايي داستان‌هاي خود را مي‌خواند و در اين ميان يکي که به ريزه‌کاري داستان و زندگي او وارد است به ذهن‌اش باز مي‌گردد. اين بازگشت باعث مي‌شود که نويسنده به واکاوي خود، مفهوم زندگي و به خصوص دلبستگي بپردازد.
براي گسترش مفهوم دلبستگي و پايبندي نويسنده از دو موتيف بيد و وطن استفاده کرده است. البته شخصيت‌ها آن‌گونه مرزبندي نشده است که اين افراد دلبسته‌اند و اين گروه لاابالي بلکه ما شخصيت‌ها را در موقعيت‌ها و گاه در رفتارهاي ريز و کوچک‌شان مي‌شناسيم مثلاً مي‌دانيم وقتي صنم موهايش را حلقه مي‌کند دارد از گفتگو مي‌گريزد از سوي ديگر شخصيت‌ها همان قدر که خاص هستند داراي تيپ مشخصي مي‌باشند. همه آن‌ها به شکلي روشنفکرند ولي هر کدام به شکلي بر اساس انديشه‌هاي خود رفتار مي‌کنند.
گذشته از دغدغه‌هاي فرمي به نظر مي‌رسد گلشيري در اين کتاب نگاهي دقيقي به مساله مهاجرت دارد. آيا مهاجرت يک بريدن کامل است و بي‌ريشه شدن؟ چقدر خاطره‌هاي شخصي در اين بريدن موثر است؟ شايد براي هر کسي که دل به رفتن دارد يکبار خواندن ديدگاه شخصيت‌هاي اين کتاب که به دفاع و رد بريدن از وطن مي‌پردازند ضروري باشد. حضور «بيد» در داستان نيز در کنار نقش عاطفي و تغزلي خود، بر مفهوم ريشه‌داري و ماندن تکيه دارد. عاشقي که آنقدر مي‌ماند و ريشه مي‌دواند که شکل ديگري براي زيستن ندارد.
قوت طرح گلشيري در روايت شهرزادي آن است داستان‌ها از دل هم بيرون مي‌آيند و دوباره در هم فرو مي‌روند. اگر در هزار و يک شب مشخص است کجا در يک داستان تازه گشوده مي‌شود. اينجا در ابتداي پاراگراف وقتي فعلي مانند «گفت» آورده مي‌شود. شما تنها در انتهاي بند است که در خواهيد يافت که اين گفتن يا هر اتفاق ديگري در کدام داستان است که اتفاق مي‌افتد.
بي‌ترديد آينه‌هاي دردار يک داستان اجتماعي است درباره آدم‌هايي که سياه و سفيد نيستند البته با تاکيد بر نقش زن به عنوان عنصر مغفول داستان سياسي ايراني دو زن موجود در داستان با تمام شباهت‌هاي خود در ديدگاه‌ ما در دو قطب مخالف قرار مي‌گيرند چون ما آنان را با توجه به همسران‌شان دسته‌بندي مي‌کنيم. مينا همسر يک مبارز است و صنم زن يک جاسوس نفوذي ولي داستان بيش از آن بخواهد به مردان آنان بپردازد آنان را در نظر دارد و موقعيت‌ها را براي آن‌ها مي‌سازد رفتاري که آن‌ها بايد در مقابل موضع مشخص شوهرانشان داشته باشند.
از جنبه ديگري نيز من از کتاب لذت بردم گاه کتاب وراجي‌هاي روزانه است (البته گلشيري تک تک جملات را در داستان بازيابي ميکند يعني آن‌ها را دوباره جايي به تنه داستان پيوند مي‌زند و اين وراجي‌ها دادايستي نيست) جمله‌هايي که از ناخودآگاه ذهن بيرون مي‌پرد. اما لحظه‌اي آدم را شگفت‌زده مي‌کند. بعد مي‌بيني اين جمله‌ها هيچ چيز را درست نمي‌کند. فقط ما را غرق مي‌کند. براي آن‌ها که فکر مي‌کنند مي‌شود خوشبخت شد. جمله صفحه 123 را پيش‌نهاد مي‌کنم.
106: ما مي‌خواستيم دنيا را عوض کنيم، حالا مي‌بينم فقط خودمان عوض شده‌ايم.
123: آدمي هميشه به نوعي مغبون است. آدم هر لحظه به ضرورتي جايي است که جاي ديگري نيست يا هزار جاي ديگر
135: براي من هيچ لحظه‌اي کم ارج‌تر از لحظه ديگر نيست. براي همين است شايد که نمي‌توانم بنويسم.

۱۰/۱۳/۱۳۸۳

خودم: خودکشی

قبل از آن که خودم را بکشم
عالي عالي عالي
اين مقاله خودكشى از جلوه‏گاه‏هاى هنر - پژوهشى در زيبايى‏شناسىِ خودكشى را در سايت با شما نيستم به مناسبت پنجاهمين سال خودکشي صادق هدايت خواندم . چند وقتي بود توي اينرنت به مطلب سنگين و خواندني نرسيده بودم. بيشتر خبرهاي کوتاه بود و اظهارنظر، از اين بعد سعي مي‌کنم اگر چيزي ديدم معرفي کنم و لينک بدهم.
راست‌اش خيلي وقت‌ها مثل بسياري تابوهاي ديگر به خودکشي فکر کرده بودم از وقتي که شام دلچسبي نداشته‌ايم تا وقتي که دلم مي‌خواسته صادق هدايت باشم. بيشتر از اين بخواهم خودم را بکشم دنبال اين بوده‌ام که بدان اگر خودم را بکشم چه مي‌شود و به اين فکر کرده‌ام که خودکشي چه شکلي‌ست. شايد اين مقاله به خوبي به خودکشي آن‌گونه نگريسته است که گاه نگريسته‌ام. پايان هيجان‌انگيز، در دست گرفتن سرنوشت خود و خيلي جذابيت‌هاي ديگر که مي‌تواند اين بازي را دوست‌داشتني‌تر کند. اما کساني که ريشه‌هايي از ايمان ديني را در خود دارند هميشه به اين سوال مي‌رسند که آيا واقعاً مرگ پايان است که بتوان با آن اين‌گونه برخورد کرد. بي‌پاسخ بودن اين سوال همان جايي‌ست که آدم را نگه مي‌دارد.
خودکشي دليل خاصي نمي‌خواهد. حتي راحت مي‌توان آن را توجيه کرد و مثل بسياري اعمال ديگر انجام داد. «تموم مي‌شه همين» اما اين سوال است که واقعاً تمام مي‌شود. اگر شما مطمئن هستيد واقعاً تمام مي‌شود فکر مي‌کنم خودکشي کار مناسبي‌ست. اما اگر مثل من مطمئن نيستيد بهتر است بگذاريد به پيش برويد تا مطمئن شويد.
براي مني که هميشه دوست داشته‌ام بدانم ديگران چگونه فکر و عمل مي‌کند مقاله بسيار جذابي بود. اين که خودکشي مي‌تواند يکي از شکل‌هاي آفرينش باشد. شکلي از خودپسندي يا رمانتيک يا شکلي از عشق (مورد علاقه ديگران بودن)
زندگى ما بوسيله مرگ «قطع مى‏شود» ولى به پايان نمى‏رسد اين جمله‌اي از مقاله است که مي‌تواند شما را کمک کند که بدانيد چرا بايد خودتان را بکشيد. اما اين سوال را هم بپرسيد واقعاً به پايان مي‌رسد.
در پایان اگر با خواندن این مقاله قصد کرديد کاری هنری انجام دهيد و دنيا را از شر خود راحت کنيد. قبل از آن يک ميل به من بزنيد و مسئوليت‌اش را قبول کنید. من حوصله ندارم جواب نه‌نه بابا شما را بدهم.

۱۰/۰۹/۱۳۸۳

گراش: شهرداری

فروش کوچه بن‌بست واجاره باغ ملی
برخي از تعاريف، حقوق و اماکن متعلق به عموم هستند. اما چون تک‌تک افراد نمي‌توانند از اين حقوق اجتماعي و يا اماکن عمومي دفاع و استفاده کنند. سازمان‌ها و يا ارگان‌هايي متولي اين گونه بخش‌ها هستند.
شهرداري در واقع به عنوان متولي بخش‌هاي عمومي شهر مانند خيابان‌ها و بوستان‌ها و معابر بايد از تجاوز فرد يا ارگان‌ها به حق مالکيت همه مردم به اين اماکن جلوگيري نمايد. در واقع شهرداري بر اين اماکن مالکيت نداشته و تنها از سوي مردم حفظ حقوق آن‌ها بر عهده شهرداري به عنوان بخشي از دولت و حاکميت قرار گرفته است. اما به نظر مي‌رسد گاه شهرداري در اين زمينه سستي داشته و يا حتي گاه خود حقوق عام را نقص نموده است.
به عنوان مثال در اسلام براي جلوگيري از سواستفاده متولي تغيير کاربري مساجد از اختيار متولي مسجد خارج بوده و او نمي‌تواند مسجد را به عنوان يک مکان عمومي مسلمان به مکان ديگري تبديل کند. پس به نظر مي‌رسد در تغيير کاربري اراضي به‌خصوص بخش‌هاي عمومي مانند فضاهاي فرهنگي و يا فضاهاي سبز در طراحي شهري دقت‌نظر بيشتري مبذول شود. اما نکته‌اي که باعث اين اشاره شد سه موردي است که به نظر مي‌رسد شهرداري خود در تضيع حقوق عمومي نقش داشته است. هرچند نويسنده آن‌چنان بر مسائل شهر مسلط نيست که بتواند به طور کامل به اين مساله بپردازد و به اشاره‌اي اکتفا مي‌کند.
الف. مرسوم است در هنگام تخريب بناها و نوسازي آن‌ها اين بناها براي گسترش آينده معابر چند متري مجبور به عقب‌نشيني مي‌شوند. اما اعمال برخي استثناها باعث مي‌شود شهر دچار معضلات بدون راه‌حل شده و اين تبعيض‌ها توقع ارفاق را در ديگر شهروندان به دلايل گوناگون به وجود مي‌آورد. پس از تخريب حسينيه تاريخي نوسازي آن آغاز گرديد. اما به جاي عقبنشيني مرسوم خيرين محترم براي گسترش بناي حسينيه بخشي از پياده‌رو خيابان اصلي را تصرف کرده‌اند. گذشته از تراکم مراکز مذهبي در اين نقطه از شهر که ضرورت بازسازي اين حسينيه را زير سوال مي‌برد. تصرف بخشي زيادي از پياده‌رو حتي اگر براي کار مقدس مسجدي‌سازي باشد کار شايسته‌اي نيست. همان‌گونه که ساختن مسجد در زمين غصبي مجاز نمي‌باشد. اين عمل نيز شکل ديگري از غصب مي‌باشد و شهرداري به عنوان متولي حقوق عمومي بايد نگذارد حقوق عمومي در اين قضيه به بهانه‌هاي مذهبي ضايع گردد.
ب. يکي از دوستان شکايت داشت که شهرداري انتهاي کوچه بن بست واقع در پشت منزل آنان واقع در محله بيدله را به يکي از شهروندان واگذار نموده است. در اين زمينه نمي‌شود اظهار نظر خاصي نمود. اما به نظر مي‌رسد شهرداري بهتر است از فروش بخشي از معابر عمومي حتي اگر يک کوچه بن‌ بست باشد خودداري کند. در حال منتظرپاسخ شهرداري خواهيم ماند که بدانيم دليل اين کار چيست؟
پ. پس از ساخت و ساز در ضلع جنوبي پارک لاله که با هدف ساماندهي دست‌فروشان در سطح شهر بود. باغ ملي در دو مرحله در اختيار ميوه‌فروشان قرار گرفته است. باغ ملي به عنوان يک مکان عمومي متعلق به همه است و يکي از محدود فضاهاي سبز موجود در مرکز شهر مي‌باشد. به نظر مي‌رسد شهرداري با اين کار گذشته از درآمدزايي، خود را از شر باغ‌ملي رها کرده است. زيرا فضاهاي باقي‌مانده اين بوستان نيز به حال خود رها شده است. هنگامي که خود شهرداري در حفظ حقوق عمومي نمي‌کوشد. چگونه مي‌توان توقع داشت. افراد ديگر از گذاشتن لوازم مغازه خود در پياده‌رو و يا خشکاندن درختان خودداري کنند. اميدوارم شهرداري براي موارد فوق و يا موارد ديگري که مطمئن‌هاً از ديد مخفي مانده است پاسخ قانع‌کننده‌اي براي افکار عمومي داشته باشد.

۹/۰۳/۱۳۸۳

بازيکنان و نويسندگان

زماني درباره زيدان مي‌گفتند ويژگي او اين است که هر بازيکني نمي‌داند توپ را چه کار کند آن را به او مي‌سپارد. اين ويژگي دسته مهمي از بازيکنان بزرگ است. اما به نظر مي‌رسد زيدان کمي پير شده است. و حالا بايد اين جمله را درباره رونالدينهو گفت. در بازي بارسا- رئال هرگاه توپ به رونالدينهو مي‌رسيد پيش‌بيني ضربه بعدي بسيار سخت بود.
بازيکناني مثل زيدان، رونالدينهو، فيگوو يا کاکا از اين دسته بازيکنان بزرگ هستند که بايد بگذاري کار خودشان را بکنند شايد سه بار به دفاع بخورند اما بازي آنان حسي را ايجاد مي‌کند مثل تعليق در ادبيات يعني انتظار چيزي که نمي‌دانيد چيست. مارادونا بزرگترين نمونه اين جادوگران است. گذشته از تکنيک که مشخصه تمام آن‌هاست درک اين که جوري ديگري هم مي‌شود ويژگي آن‌هاست. چيزي که رونالدو منچستر در حال‌حاضر فاقد آن است. اين بازيکنان داستان کوتاه هستند. جذاب؛ هيجان‌انگيز و شاعرانه
دسته ديگر بازيکنان بزرگ که بيشتر شامل مهاجمان هستند يک جورهايي شبيه گنگسترها بازي مي‌کنند. يعني زمان مناسب در موقعيت مناسب و يک شليک. مثل رونالدو، شوچنکو و يا هانري از نسل قديمي‌تر وان باستن و پله اين‌گونه‌اند اين بازيکنان حتي مي‌توانند تنبل هم باشند مثل روماريو ولي وقتي که بايد کار خود را انجام مي‌دهند البته ممکن است گاهي وقت‌ها آن‌قدر که لازم است برنده نباشند. اين بازيکنان داستان‌هاي خيلي کوتاه با لحظه‌اي هستند از اين داستان‌هاي مدرن يک لحظه همه‌چيز اتفاق مي‌افتد.
اما دسته ديگر که کمياب‌تر هستند مثل رمان توجه کردن به آن‌ها خيلي سخت است يعني بايد زمان بگذرد و تاريخ روي آن‌ها قضاوت کند. بازيکناني که فراز و نشيب زيادي ندارند. کار خودشان را مي‌کنند ولي خيال‌ات از جانب آن‌ها راحت است. مالديني، بارسي و يا برخي داروازه‌بانان مثل اشمايکل از اين دسته‌اند. رمان‌هايي که لذت بردن از آن‌ها حوصله مي‌خواهد.
اما خواندن رمان حوصله را سر مي‌برد و داستان‌هاي خيلي کوتاه هم زود تمام مي‌شود. جذاب‌ترين تکه‌هاي فوتبال داستان‌هاي کوتاه آن است شما نود دقيقه براي پنج تا داستان کوتاه يک فوتبال را نگاه مي کنيد. حالا بستگي به شانس‌تان دارد که داستانهاي آن روز داستان‌هاي خوبي باشد يا نه. دربازي بارسا- رئال اين رونالدينهو بود که رئاليسم جادويي را در نيوکمپ مي‌نوشت.

۸/۲۲/۱۳۸۳

کتاب: سفر به انتهای شب

آيينه ي قرن تاريک
معرفی کتاب سفر به انتهاي شب/ لوئي فردينان سلين/فرهاد غبرايي / نشر جامي/ چاپ دوم 1377/ 534 صفحه
هنگامي که سفر به انتهاي شب را مي‌خوانيد همه‌چيز واقعي است. انگار داريد در آيينه نگاه مي‌کنيد اما اين آيينه به جاي نور، تيرگي را منعکس مي‌کند. روح شما در اعماق تيرگي فرو مي‌رود و مي‌بينيد چيزي نيست که بشود به آن اميد بست.
وقتي اين تيرگي تشديد مي‌شود که پشت جلد کتاب را بخوانيد اين کتاب در سال 1932 نوشته شده است. يعني با گذشت هفتاد سال هنوز هيچ‌چيز عوض نشده است. انگار وقتي به انتهاي شب رسيده باشيد زمان مي‌ايستد و صبح نخواهد شد.
سفر به انتهاي شب روايت روزگار فردينان يک مرد فرانسوي است که با حضور او در جنگ جهاني اول شروع مي‌شود. ورود او در اين جنگ نيز چيزي بيش از يک شوخي نيست، يک شوخي که هيچ‌وقت سعي نمي‌شود غيرعادي شمرده شود. انگار هر اتفاقي که در زندگي فردينان مي‌افتد حاصل انتخاب اوست فصل‌هاي ابتدايي که او به آفريقا و آمريکا سفر مي‌کند سريع مي‌گذرند. اما جايي که او مي‌ايستد شب شروع مي‌شود. يک زندگي ساکن کسالت‌بار که حتي مرگ يک انسان نيز نمي‌تواند اين کسالت را بزدايد.
تيرگي مواج داستان نه در نمايش فقر که در نمايش رذالت است. شايد سلين ارزشي را ترويج نمي‌کند اما هنجارهاي موجود هم نمي‌تواند او را به مومن به نظام اجتماعي کند همه چيز بي‌معناست و غيرواقعي است
با مرگ روبنسون در واقع فردينان هم مي‌ميرد چون مهمترين فرصت براي يک پايان هيجان‌انگيز را از دست مي‌دهد.
و وقتي کتاب تمام مي‌شود شما انگار در ابتدا شب ايستاده‌ايد چون بايد چشم‌هاي‌تان را ببنديد و در اين سکوت در ميان نورهاي مصنوعي حضور تيره شب را درک مي‌کنيد.
هرچند به نظر مي‌رسد اکثر منتقدان علاقه‌مندند کتاب را با توجه به فصل‌هاي ابتدايي و همين‌طور زمان نوشتن آن کتابي در دسته کتاب‌هاي ضد جنگ بدانند اما به نظر مي‌رسد سلين به چيزي بيش از اين نظر دارد او در واقع نه تنها جنگ بلکه تمام آنچه انسان ساخته است که مي‌توان آن را مدرنيسم ناميد به سخره مي‌گيرد. هرچند مي‌داند گريزي هم از اين ساخته نيست. و همين شب را تيره‌تر مي‌کند. شبي در حضور ديگران که شايد اگر نبودند تحمل تيرگي راحت‌تر بود.
نمي‌توان در بريده‌هايي کتاب را نماياند. اما جاهايي است که آدم وقتي مي‌خواند حسي بين شعف، هراس و گريه دارد. جاهايي که فقط مي‌تواني چشم‌هايت را ببندي.
10: محکوم شدن به مرگ چند حالت دارد. آه! در اين دقيقه من خر حاضر بودم دنيا را بدهم و زنداني باشم و اينجا نباشم! کاش وقتي آن همه راحت بود، وقتي هنوز فرصتي باقي بود، عقل به خرج مي‌دادم و از جايي چيزي مي‌دزيدم. آدم فکر هيچ چيز را نمي‌کند! آخر آدم از زندان زنده بيرون مي‌آيد، اما از جنگ، نه! بقيه‌اش حرف مفت است!
33: به خاطر همين است که جنگ‌ها ادامه پيدا مي‌کنند. حتي آن‌ةايي که در جنگ شرکت دارند، ضمن جنگيدن تصورش را هم به سرشان راه نمي‌دهند.
35: وقتي کسي خودش را يکدفعه از بالاي برج ايفل پرت مي‌کند، حتماً احساسي شبيه به اين دارد. دلش مي‌‌خواهد توي هوا بايستد.
67: هرچه بيشتر جنگ طول مي‌کشد، اشخاص منفوري که از وطن متنفّر باشند، کمتر پيداشان مي‌شود. وطن حالا ديگر همه جور قرباني و هر جور گوشتي را بدون توجه به مبدا و منشاء‌اش قبول مي‌کند.
216: فلسفه‌بافي فقط يک روي ديگر شکه‌ي ترس است و به جايي نمي‌رسد مگر به موهومات ناشي از بي‌همتي.
230: خيال داشت مرا به تاريکي خيابان بياندازد، آن‌ هم هرچه زودتر. همه چيز مطابق معمول بود. به خودم گفتم: «بعد از اين که تو را به اين صورت به تاريکي انداختند، بالاخره به جايي خواهي رسيد.» خودم را دلداري مي‌دادم و براي اين که بتوانم به راهم ادامه بدهم مدام به خودم مي‌گفتم: «فکرش را نکن، فردينان، وقتي که همة درها به رويت بسته شد، حتماً بامبولي را که همه‌ي اين اراذل را مي‌ترساند و لابد جايي در انتهاي شب مخفي شده پيدا مي‌کني. شايد به همين دليل باشد که خودشان به آخر شب نمي‌روند!»
298:‌ مگر در تمام آيين‌ها اوضاع به همين منوال نيست؟ مگر در مورد کشيش‌ها همين‌طورنيست؟ کشيش‌ مدت‌هاست که ديگر به خدايش فکر نمي‌کند، در حالي که خادم کليسا هنوز بر سر ايمان‌اش ايستاده! ... آن‌هم به سختي فولاد جداً آدم حالش به هم مي‌خورد.
303: مونتي تقريباً به اين صورت به همسرش مي‌گفت: «آخ! عزيزم، خودت را اذيت نکن. به خودت دلداري بده... دست مي‌شود... در زندگي همه چيز درست مي‌شود» به خودم گفتم: «به ايم مي‌گويند اثر هنري» لابد زنش خيلي به خودش مي‌باليده که شوهري به اين بي‌خيالي دارد. ولي به هر حال، به ما چه؟ وقتي که پاي قضاوت درباره احساسات آدم‌هاي ديگر در بين باشد، شايد هميشه اشتباه از ماست. شايد هم ته دلشان واقعاً غصه‌دار بودند. به روش دوران خودشان غصه‌دار بودند.
371: وقتي هدف‌ات با هم بودن است، هر چيزي کيف دارد، چون در اين صورت واقعاً احساس مي‌کني که آزادي، زندگي‌ات را فراموش مي‌کني، يعني هرچه که به پول مربوط مي‌شود.
384: چون زندگي چيزي نيست جز هذياني سر تا پا دروغ، هرچه دورتر باشي و دروغ بيشتري به کار ببندي موفق‌تري و راضي‌تري، طبيعي و منطقي اين است. واقعيت قابل هضم نيست. مثلاً حالا راحت مي‌شود درباره عيسي مسيح جلوي داستان براي ما ببافند. آيا عيسي مسيح جلوي همه دست به آب مي‌رفت؟ به گمانم اگر در ملا عام قضاي حاجت مي‌کرد، يخش نمي‌گرفت. رمز کار اين است: حضور مختصر، مخصوصاً در عشق.»
428: من احساس مي‌کردم کنار ابراز احساسات‌شان زيادي هستم. چيزهايي که به هم مي‌گفتند خيلي لطيف بود. حرف‌هاي عاشقانه معمولي هميشه در عين حال يک کم خنده‌دارند، مخصوصاً اگر آدم‌هايش را بشناسي. به علاوه هرگز از اين دو تا نشنيده بودم که از اين جور حرف‌ها به هم بزنند.
452: هرگز فوراً بدبختي کسي را باور نکنيد. بپرسيد که مي‌تواند بخوابد يا نه؟... اگر جواب مثبت باشد، همه‌چيز روبراه است. همين کافي است.
20/8/83

۸/۱۷/۱۳۸۳

خاله خرسه نشیم 2

این مطلب برای چاپ در عصر گراش نوشته شده است اما بد نیست شما هم نظراتتان را بنویسید. لطفاً ابتدا قسمت اول را بخوانید

نكته ديگري كه هنوز به نظر مي‌رسد در ديدگاه اعضاي محترم موسسه موثر است و هميشه محل اختلاف و انتقاد بوده اين است كه ساختمان سازي را مهم‌تر از آدم‌سازي مي‌دانند. بودجه اصلي موسسه معادل شصت ميليون تومان به احداث پارك اختصاص يافته است در حالي كل مابقي هزينه‌ها شامل كارهاي فرهنگي و اجتماعي و مذهبي و... به 15 ميليون تومان هم نمي‌رسد. با مقايسه اين دو رقم شايد كمي ديدگاه مشخص شود. نمي‌خواهم ضرورت پارك ساختن را نفي كنم ولي هنگامي كه شما بودجه محدودي در اختيار داريد بايد آن را در محل‌هاي ضروري‌تر هزينه نماييد و يا حداقل تخصيص و تقسيم بودجه در تناسب با اهداف و معيارهاي شما باشد. انتقادي كه گاه از زبان همان مسئولين محترم موسسه هم مي‌شنيديم كه خيرين به دنبال اين هستند كه ... حال متوجه خود آن‌هاست.
جاي ديگري كه موسسه از اهداف اوليه خود دور افتاده است در زمينه برنامه‌ريزي و جهت‌دهي است. در حال حاضر فعاليت موسسه محدود شده است به تخصيص سود حاصل از سپرده‌گذاري خيرين به بخش‌هاي مختلف در حالي كه بر اساس شنيده‌ها و طبق گفته آقاي جهانسوزي موسسه قصد داشته به جهت‌دهي سرمايه بپردازد. ضرورتي ندارد سود حاصل از سرمايه‌گذاري در بخش‌ةاي صنعتي و خدماتي در اختيار موسسه قرار گيرد بلكه همين جذب سرمايه به شهر خود مي‌تواند باعث كارآفريني و در نتيجه توسعه شود. موسسه مي‌تواند فعاليت‌هاي اقتصادي در‌آمدزا را معرفي كرده كه سرمايه‌داران علاقه‌مند به سرمايه‌گذاري بپردازند بدون آن كه موسسه بخواهد در اين زمينه نقش مشاركتي داشته باشد. كاري كه سازمان‌هاي مناطق آزاد انجام داده و تنها به كار ايجاد جاذبه براي سرمايه‌گذاران مي‌پردازند. مثلاً بخشي از اين كار مشخص نمودن مناقصه‌هاي دولتي و كمك به گراشي‌ها براي بر عهده گرفتن‌ آن‌ها مي‌باشد.
البته گفتني‌هاي بسيار ديگري نيز وجود دارد مثلاً مصاحبه انجام شده بسيار محافظه كارانه تنظيم شده است. به عنوان نمونه در جواب سوال كاستي‌هاي دولت جوري پاسخ ارائه گرديده كه يعني از اين سوال بگذريم و موسسه نخواسته چالشي را با بخش‌هاي ديگر ايجاد كند در حالي وظيفه موسسه است كه ضعف‌هايي كه باعث جلوگيري از توسعه بخش گراش شده و مي‌شود را مشخص كند. از سوي ديگر تمايل چنداني براي شفاف شدن عملكرد موسسه وجود ندارد بعد از اهداف به قاعده راهكارهايي براي رسيدن به اهداف مشخص خواهد شد و سپس با توجه با راهكارها بودجه تنظيم خواهد شد. اما به نظر مي‌رسد اين بخش حساس مياني حذف شده است، همچنين نامي از اعضاي هيات امنا برده نشده است.
در يك جمع بندي به نظر مي‌رسد موسسه بايد كمي در ساختار خود تجديدنظر نمايد. براي تفكيك نقش آن، مسئولين تنها به عنوان ناظر و مدعو در هيات امنا حضور داشته‌ باشند و بودجه‌هاي به جاي تخصيص و يا در اصطلاح توليت ادارات در اختيار نهادهاي مردمي قرار گرفته يا در صورت عدم وجود اين نهادها خود موسسه به عنوان يك نهاد مردمي آن را هزينه نمايد. ضرورتي ندارد كه فعاليت‌هاي اعضاي موسسه مجاني باشد با تغيير اين ديدگاه مي‌توان به جذب هسته‌اي براي ارائه طرح‌هاي كارشناسي پرداخت كه با بررسي امكانات و نيازهاي شهر گراش، بتوانند ضرورت‌هاي توسعه بخش گراش را مشخص نمايند.
در پايان بايد از تلاش موسسه نه در اين چند سال بلكه در تمام سال‌هايي كه شهر گراش را به پيش بردند تشكر كرد. ولي با وجود موسسه هنوز هم هر جمع گراشي بخواهند كاري انجام دهند اولين چيزي كه به ذهن‌شان مي‌رسد اين است كه كاسه گدايي را بردارند و بليط هواپيما و دوبي

محمد خواجه‌پور 10/8/83

۸/۱۶/۱۳۸۳

خاله خرسه نشیم 1

درباره عملكرد موسسه توسعه و همياري بخش گراش
هرگاه كسي در گراش بخواهد كاري را انجام دهد اولين راهي كه به ذهن‌اش مي‌رسد كمك‌ خواستن از خيرين و نيك‌انديشان شهر است. از هركدام از از اين خيرين بپرسيد ماهانه چندين مراجعه كننده دارند كه از آنان براي فلان تيم ورزشي، دعوت از يك مداح، برگزاري مراسم خاص ، ساخت مسجد، كمك به تهيه جهاز عروسي مستمند، فعاليت‌هاي فرهنگي و هنري و بسياري از اين‌گونه موارد طلب همياري و كمك دارند. پراكندگي اين كمك‌ها باعث شد گروهي كه بخش مهمي از فعاليت‌هاي شهر به ياري آنان انجام مي‌شود، در بسياري هيات‌هاي امنا شركت داشته و در واقع واسطه اصلي دريافت كمك‌ها بودند به اين فكر بيافتد براي منظم كردن همياري و كمك‌ها و يك كاسه نمودن آن اقدام به تاسيس موسسه‌اي نمايند كه به جاي مراجعه مرتب به خيرين بتوان با دريافت كمك، اين گونه موارد را نظام‌مند كرد.
اين‌گونه موسسه توسعه و همياري بخش گراش آغاز به كار كرد و بعد از چندين ساله فعاليت آقاي جهانسوزي به عنوان دبير اجرايي موسسه مصاحبه‌اي با شماره 14 عصر گراش داشته كه بد نديدم تحشيه‌اي بر آن داشته باشم. اين نوشته را ضمن احترام به اين موسسه و انديشه‌هاي اوليه آن نوشته‌ام كه تلاشي‌ست براي بزرگداشت شهرمان و آن را بيشتر از جنبه نقد نوشته‌ام و اين كه به جاي حرف زدن نظرات خود را شفاف و مكتوب بيان كنيم. باشد كه راهگشا باشد.
اگر به تركيب هيات امنا موسسه توجه كنيد شامل پنج نفر از مسوولين و چهارنفر از معتمدين شهر مي‌باشد البته متاسفانه نامي از اين مسئولين و معتمدين برده نشده است كه با توجه به آن بتوان سخن گفت. اما تاثير حضور مسئولين در هيات امنا اين شده كه هر كدام از ادارات بخشي از بودجه را به خود تخصيص داده و در واقع وظايف موسسه به آن اداره منتقل شده است. به نظر مي‌رسد موسسه براي جلوگيري از گسترش اداري خود تصميم گرفته است تنها به تقسيم بودجه پرداخته و انجام هزينه‌ها را به ادارت دولتي واگذار نمايد. اين ديدگاه غالب موسسه است «توسعه با همياري مردم و مسئولين دولتي تعريف شده پس هر دو مكمل و بازوي يكديگرند» اين جمله را بخواهيم معني كنيم اين مي‌شود كه مردم پول بدهند و مسئولين هزينه كنند.
در حالي كه نظام‌هاي سياسي از ماليات براي اعمال اين شيوه استفاده مي‌كنند و همياري شيوه مناسبي نيست. مردم همياري مالي خود را به شكل ماليات پرداخته كرده و اين ماليات توسط دولت در بخش‌هاي مختلف هزينه مي‌گردد. پس اگر موسسه بخواهد به اين شكل فعلي عمل كند در واقع دارد ماليات دولت را از گراشي‌هاي خليج‌نشين دريافت مي‌كند.
ديدگاهي اين‌گونه باعث مي‌شود كه دولت به تدريج نيازي به هزينه كردن در شهر گراش نديده و با توجه به موجود بودن سرمايه‌هاي مردم سعي نمايد آن‌ها را برنامه‌ريزي كرده و استفاده نمايد. اين در حالي‌ست كه گراشي‌ها ساكن در خود شهر بر اساس مقررات ماليات و عوارض را به ميزان مقرر پرداخت مي‌نمايند و اين همياري‌ها تا چند سال اخير بخشي از بودجه ادارات نبوده است.
مثال تربيت‌‌بدني مي‌تواند در روشن شدن موضوع كمك نمايد بر اساس شنيده‌ها به اداره تربيت‌بندي گراش تكليف شده است كه بودجه جاري و اداري خود را نيز از طريق كمك‌هاي مردمي هزينه نمايد. پس از كمك‌هاي بي‌شائبه به ورزش گراش به خصوص از طرف آقاي محبي، به شكل طبيعي مقامات استاني دريافت‌اند كه ضرورتي ندارد بودجه خود را به گراش اختصاص دهند زيرا خود گراشي‌ها هر چيز را كه بخواهند خودشان به دست مي‌آورند.
يا هرگاه مردم به حق خواهان اداره‌اي شده‌اند شرط اول اين بوده است كه ساختمان اداره توسط خود مردم تامين گردد. در حالي كه اين وظيفه دولت است كه در قبال پرداخت ماليات و به عنوان حق طبيعي شهروندان، همچنين براي انجام وظايف خود نظام اداري موردنظر را به وجود بياورد. بخش عمراني نيز بخشي از اين ايجاد نظام است.
موسسه با تامين بخشي از بودجه ادارات دو واقع اين ديدگاه غلط را كه مردم بايد هزينه‌ها را پرداخت نمايند و تنها دولت هزينه نمايد تقويت مي‌كند. پرداخت‌هاي مردم در چهارچوب مشخص ماليات و عوارض صورت مي‌گيرد نه همياري
اما اين بدان معني نيست كه همياري صورت نگيرد. در شهرهايي مانند گراش كه درآمدها و سرمايه‌هايي وجود دارد كه بايد جهت‌دهي شود، وجود موسسه‌هايي شبيه موسسه توسعه و همياري بخش گراش ضروري‌ست كه بتواند با جهت‌دهي اين سرمايه‌ها آن‌ها را در محل‌هاي موردنظر فعال نمايد.
از سوي ديگر موسسه نمي‌خواهد به اصطلاح داراي دفتر و دستك گسترده شده و خود در همه هزينه‌ها دخالت كند و اين گونه با كار ادارات تداخل پيدا نمايد به خاطر همين مثلاً در بخش فرهنگ توليت را به اداره آموزش و پرورش واگذار كرده است. اين دو گزاره را با هم جمع نماييم اشكالي پيش نمي‌آيد چون مي‌بينيم چاره‌اي به جز اين براي موسسه باقي نمانده است. زيرا گراش فاقد نهادهاي مدني، انجمن‌ها و گروه‌هاي غيردولتي است كه در كنار آموزش و پروش قرار گرفته و بتوانند اين بودجه را جذب نمايند.
به نظر مي‌رسد هدف اوليه موسسه در جهت توسعه بايد تقويت نهادهاي مستقل باشد تا به اين شكل هم امكان توسعه اجتماعي فراهم شده و هم سازوكار مناسب و مستقل از دولت براي بودجه موجود فراهم گردد. مثلاً در زمينه استعدادهاي درخشان به جاي تخصيص بودجه به آموزش وپرورش كه نتيجه آن تامين بودجه جاري كانون فرهنگي و ... مي‌باشد بايد انجمن دانشجويان و دانش‌آموزان ايجاد و يا فعال گردد و همين بودجه در اختيار آنان قرار گيرد به اين شكل هم قدرت اين انجمن‌ها بيشتر شده هم از خلاقيت جوانان كه اين همه شعار آن‌ را مي‌دهيم استفاده خواهد شد. نمي‌توان انكار كرد كه اگر اين بودجه مثلاً در اختيار انجمن‌هاي دانش‌آموزي قرار گيرد به دليل عدم تجربه شايد و تاكيد مي‌كنم شايد به خوبي هزينه نشود. اما مطمئن‌ باشيد آموزشي كه آنان خواهند آموخت بسيار پرسودتر از هزينه آن در اداره بزرگ آموزش و پروش است.
دليل من براي اين كه موسسه اعتقادي به هزينه كردن از مجراي گروه‌هاي مدني و مستقل ندارد اين است. تاكنون چندين درخواستي كه از طرف انجمن ميراث فرهنگي، گروه گردآورندگان فرهنگ گراش و دوره سوم جشنواره كل، گروه موسيقي پارسينا و ... انجام شده بي پاسخ مانده است و تنها هزينه انجام شده در اين مورد خريد لوازم صوتي است كه در حال حاضر نيز در اختيار موسسه قرار دارد. در جواب نامه‌هاي متعدد ارسال شده آمده است كه بودجه فرهنگي موسسه در اختيار آموزش و پرورش قرار گرفته است. در حالي كه آموزش و پرورش بزرگترين اداره شهر گراش بوده و اين بودجه اندك نمي‌تواند به كار آنان آيد. ولي بودجه 500 هزار توماني مي‌تواند يك سال، هر كدام از انجمن‌هاي فرهنگي را زنده نگهدارد.
اين مساله فقط در مورد مسائل فرهنگي مطرح نيست در مورد ورزش نيز بودجه موجود بايستي به جاي اداره تربيت‌بدني در اختيار اتحاديه باشگاه‌هاي گراش قرار گيرد تا اين‌گونه نهادهاي مدني و مردمي تقويت گردد نه اين كه بودجه به بدنه اداري تزريق شده و آن را معتاد نمايد.
ادامه دارد

۸/۱۱/۱۳۸۳

كتاب: شهربازي

بازيگر كدام بازي؟
شهربازي/حميد ياوري/نشر فرخ‌نگار/ چاپ اول 1381/ 1500 تومان
زندگي ما يك بازي‌ است. اين وهم را انگار به عنوان يك واقعيت پذيرفته‌ايم و قبول كرده‌ايم دست‌هايي دارند نخ‌هاي اين زندگي را جابه‌جا مي‌كنند. ولي سوال مهم‌تر اين است كه چه كسي قوانين اين بازي را مشخص مي‌كند و چه كسي‌است كه از اين بازي لذت مي‌برد.
«شهربازي» بيش از آن كه نام محلي در يك شهر باشد، خود شهر است. شهري كه همه چيز آن بيش از يك بازي نيست. اشاره‌اي كه رواي به فيلم ديويد فينچر مي‌كند ارجاعي است كه مي‌تواند با نشان دادن وضعيتي مشابه كمي درك فضا را آسان‌تر نمايد. ولي اين اشاره بدان معنا نيست كه ما همانند فيلم «بازي» با يك بازي مشخص با هدف مشخص روبه‌رو هستيم. وهم‌انگيزي داستان در اين است كه تا پايان هم مشخص نمي‌شود. كدام قسمت از اتفاقات يك بازي‌ست و كدام‌يك گريز از آن يعني ما نمي‌دانيم كه رواي در چه بازي‌اي شركت دارد. بازي سياست‌بازان كه اشاره‌اي دارد به قضاياي كوي دانشگاه و يا جنگ داخلي اسپانيا، بازي جاسوسان و عوامل اطلاعاتي،‌بازي زنان پولدار، بازي جن و پري، خيمه شب بازي‌ عروسك‌ها و يا يك ديوانه بازي‌ها.
هر كدام از اين بازي‌ها مي‌تواند بازي اصلي باشد يا در دل بازي ديگر جاي داشته باشد. آن‌گونه كه بلوطي خود را مامور انجمن مخفي زنان براي پيدا كردن شورش مي‌داند. جذابيت داستان در اين است كه خواننده با گمانه‌زني‌هاي مختلف به دنبال بازيگردانان مي‌گردد. چيزي كه رواي به دنبال آن نيست. او تنها خلاصي از اين بازي را مي‌خواهد و حتي خود نيز يك بازي ديگر مي‌آفريند. بازي نوشتن.
بازي در درون خود حسي از سرخوشي و شادابي دارد. اما در اينجا بازي وحشتناك است يك بازي بي‌پايان كه گريزي از آن نيست. بازي‌هاي سنتي در واقع بازآفريني واقعيت در شكل مشخص براي سرگرم شدن و آموزش هستند. اما هر چه به پيش مي‌رويم و بازي‌ها مدرن‌تر و پست مدرن مي‌شوند. پيچيدگي وارد ساختار آن‌ها مي‌شود. بازي‌ها به يك نظام زايا تبديل مي‌شوند كه كنترل آن از دست بازي‌گردانان آن هم خارج مي‌شود. در شهر بازي هم اين‌گونه است كنترل بازي‌هايي كه در رمان اتفاق مي‌افتد حتي در دستان بازيگردانان نيز نيست. به گونه‌اي كه در فصل پاياني حتي كنترل نويسنده نيز بر بازي نوشتن از بين مي‌رود. يا در بازي محفل زنان پليس وارد مي‌شود. از خوانش سياسي نيز قضاياي كوي دانشگاه يك بازي بود كه از كنترل خارج شد و به مكانيسمي خودكار رسيد كه ديگر نمي‌شد كنترل كرد.
از سوي ديگر مفهوم بازي در تجانس با دو مفهوم كنترل و نشانه‌شدگي قرار دارد. در يك بازي شما خودتان نيستيد بلكه به دلخواه يا ناخودآگاه به جاي يكي از مهره‌‌هاي بازي ايفاي نقش مي‌كنيد. قوانين بازي شما را به پيش مي‌برد و جابه‌جا مي‌كند. در بسياري از وقت‌ها آنچنان در بازي غرق مي‌شويد كه نقش واقعي خود را از ياد مي‌بريد. گاه بازي‌گردان از اين شيوه براي كنترل آدم‌ها استفاده مي‌كند يعني آن‌ها را در يك بازي قرار مي‌دهند تا نتوانند به ايفاي نقش خودآگاهانه نپرداخته بلكه تنها در چهارچوبي خاص حركت نمايند.
در كتاب شهر بازي مثل رفتن به شهربازي شما با بازي‌هاي مختلف روبه‌رو مي‌شويد اما وهم‌انگيز كار در اين است كه نمي‌توان اين بازي‌ها را از هم تفكيك كرد و نمي‌دانيد در حال حاضر بازيگر كدام بازي هستيد. پايان فيلم بازي فنيچر با مشخص شدن اين است كه كل وقايع طرحي بوده براي پاك كردن يك خاطره، اما در اين كتاب شما با وحشت كتاب را به پايان مي‌بريد چون بازي تمام نشده است. به تنها چيزي كه مي‌توانيد دلخوش باشيد اين است كه با توجه به فصل آخر، كتاب روايت يك ذهن ديوانه است اما اين دلخوشي هم چندان پايدار نيست از چه معلوم كه ما ديوانه‌هاي نباشيم كه نقش آدم‌هاي عاقل و سالم را بازي مي‌كنيم.
10/8/83

۸/۰۴/۱۳۸۳

چرا داربي هست؟

اين هفته، هفته داربي‌ها بود، از فوتبال حالگيرانه پرسپوليس و استقلال و آن داور كه بازي را نابود كرد بگذريم. آرسنال با منچستر بازي كرد و روي ركورد چهل ونه برد باقي ماند. از سوي ديگر آث ميلان و اينتر بازي بهتر و يا سالم‌تري بود ولي متاسفانه هيچ هيچ تمام شد. تنها جاي بازي رئال مادريد و بارسلونا خالي بود اوج داربي‌هاي اروپا با كلي برداشت‌هاي سياسي
اما چيزي كه مي‌خواهم بنويسم كمي كلي‌تر است. واقعاً داربي‌ها به چه دردي مي‌خورند و چرا مهم شده‌است. شايد سوال ساده‌اي باشد اما تضاد دو قطب مخالف چيزي مختص فوتبال و ورزش نيست. از روزگاران دور بخشي از انديشه‌هاي بشري براي تحليل دنياي خود نظام هاي فكري و اجرايي دوتايي را انتخاب كرد. معروفترين اين گونه تفكر در ايران باستان ديده مي‌شود كه جهان به دو بخش اهورامزدا و اهريمني تقسيم مي‌شود. در اين گونه‌ نظام‌هاي فكري كه بعداً ديالكتيك شكل پيشرفته آن است. جهان در اثر كنش دو نيروي متضاد به پيش مي‌رود و نبرد خير و شر از آغاز تا انتهايي كه به پيروزي شر برسد ادامه دارد و در يك پايان‌بندي خوش‌بينانه و كسل‌كننده هستي با جهان‌گير شدن نيكي به پايان مي‌رسيد. چيزي كه انگيزه نبرد را فراهم مي‌گردد تا با از بين بردن بدي به انتهاي خوب زندگي برسيم.شايد اين نظام را بيش از حد ساده كرده باشم و چيزي به جز نبرد به اميد پيروزنهايي را نمي‌توان شالوده تفكر كهن دانست.
اما سال‌ها گذشت و انسان ديد كه هرچند پيروز مي‌شود اين جنگ پايان ندارد و دشمن تازه‌اي بايد باشد تا بتوان زيست اين‌گونه ضرورت وجود قطب مخالف براي هستي يك نظام و يا تفكر احساس شد. اما چرا اين قطب مخالف بايد اين‌قدر مشخص باشد. در واقع در يك نظام دو قطبي آن‌چه باعث بقا مي‌شود كنش جاودانه اين دو قطب است و هر كدام از آنها مي‌داند حذف كامل قطب مخالف ممكن نيست بلكه بايد توان قطب خودي را گسترش داد.
نمونه جالبي از اين قطبيت را در نظام سياسي پيش‌نهادي «پوپر» متفكر سياسي قرن ديدم. برخلاف بسياري او نظام دو حزبي بهترين و قابل اجراترين شيوه اعمال نظر عمومي و يا دموكراسي مي‌داند. زيرا راي به حزب مخالف و يا غير حاكم در واقع به صراحت نشان‌دهنده رد نظام حاكم مي‌باشد در حالي كه در يك نظام چند حزبي دقيقاً نمي‌توان به تفسير آرا پرداخت و يك حزب با استفاده از همين حربه مي‌تواند اشتباهات خود را انكار كند. از سوي ديگر نظام دو حزبي به شكل كنترل متقابل عمل كرده و هر حزب سعي مي‌كند بازرس حزب ديگر باشد.
در اين نظام دو حزبي پوپر در واقع دو حزب هويت را از تضاد با هم پيدا مي‌كنند. در انديشه‌هاي زبان‌شناسي و پست‌مدرن نيز ما اشيا و مفاهيم را آن‌گونه كه هستند بلكه با توجه به آن‌چه كه نيستند مي‌فهميم. در فيزيك هم مي‌توان مثال زد كه سرما در واقع وجود ندارد بلكه نبودن گرما را سرما مي‌ناميم.
داربي در واقع هويت‌يابي با تعريف قطب مخالف است. در داربي ما به تيم حريف فحش مي‌دهيم براي اين كه بگوييم ما اين نيستيم. در واقع اين طور مفاهيم به شكل ساده‌تري قابل عرضه هستند.
رسانه‌هاي و ارباب قدرت سعي مي‌كنند با داغ كردن داربي‌ها در واقع همانند پادشاهان قديم به اين مبارزه معنا بدهند. بدون اين معنادار كردن، فوتبال و ورزش به كار چرت و بي‌هيجان تبديل مي‌شود. اما چيزي كه امروزه هيجان داربي‌ها را كاسته است نه تغيير ذهنيت مشتاقان بلكه زياد شدن حجم تهيج است. به گسترش ارتباطات ورزشي براي يك تيم در طول سال ده‌ها بازي مهم وجود دارد. اين گونه بيش از آن كه با يك نظام دو قطبي طرف باشيم با يك طيف طرف هستيم چيزي كه نمي‌تواند مغناطيسي به همان قوت را ايجاد كند.
درك نظام دو قطبي گفته شده برخي از پارادوكس‌هاي ذهني را حل مي‌كند. در اين حالت احترام به حريف هيچ تداخلي با فحش دادن به او ندارد شما هستي تيم مقابل را مي‌پذيريد اما ضرورتي ندارد كه در گفته‌هاي خود بي‌طرف باشيم چون در قطب مخالف نشسته‌ايد و اين كه چگونه هستيد بستگي به اين دارد كه رقيب‌تان چگونه نيست. و يا اين‌گونه قابل درك است چرا بازيكنان در زمان فوتبال بايد تا حد مرگ همديگر را بزنند اما بعد از بازي با هم به يك كافه بروند.
تمام اين‌ها نه تنها فوتبال بلكه تمام نظام‌هاي دوگانه به دنبال تعريف چيزها با آنچه نيستند، هستند. وقتي شما آبي نيستيد پس قرمزيد. چون سبز، زرد و هيچ رنك ديگري وجود ندارد اين رنگ‌ها بي‌تاثير و خنثي هستند مثل ميانه آهن‌ربا اگر تحرك مي‌خواهيد بهتر است در يكي از دو قطب قرار بگيريد و گذشته از اين رييس‌جمهور هستيد يا توپ جمع‌كن از اين هيجان هرچه بيشتر لذت ببريد.