<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607</id><updated>2012-01-29T12:51:39.252+03:30</updated><category term='کتاب'/><category term='فیلم'/><category term='نفت'/><category term='بهترین پست'/><category term='متلک'/><category term='گراش'/><category term='خیر'/><category term='خواجه پور'/><category term='خودنوشت'/><title type='text'>گراش و خودم</title><subtitle type='html'>نوشتاري از دغدغه‌ها و بي‌خيالي‌هايم  درباره‌ي شهرم و خودم</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>47</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-7271480775183679309</id><published>2008-08-09T00:50:00.002+04:30</published><updated>2008-08-09T01:18:26.970+04:30</updated><title type='text'>به اینجاها بروید</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;چند وقتی اینجا میهمان بودم و حالا در اینجاها می‌نویسم. باز هم به من سر بزنید.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://gersh.worpress.com"&gt;روزنامه‌نگار شهر خاکستری:&lt;/a&gt; خودنوشت‌های و کتاب‌هایی که می‌خوانم و فیلم‌هایی که می‌بینم.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://mydark.worpress.com"&gt;از روزگار شاعری:&lt;/a&gt; شعرهایی از روزهایی که شاعرتر بودم&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.sohbatenow.com"&gt;سایت صحبت‌نو: &lt;/a&gt;ماهنامه‌ای محلی که در آن می‌نویسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این ایمیلم برای دوستان&lt;br /&gt;gerash[at]gmail[.]com&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-7271480775183679309?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/7271480775183679309/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=7271480775183679309' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/7271480775183679309'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/7271480775183679309'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='به اینجاها بروید'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-9154144006426043687</id><published>2007-09-01T11:41:00.000+03:30</published><updated>2007-09-01T11:50:27.465+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='متلک'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خواجه پور'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بهترین پست'/><title type='text'>بهترین پست این وبلاگ</title><content type='html'>یک بازی راه انداخته‌اند که  هر کسی بهترین پست وبلاگ‌اش را انتخاب کند. البته کسی ما را دعوت نکرده ولی خوب گفتیم همه دروبلاگ &lt;a href="http://bestblogpost.blogspot.com/"&gt;بهترین پست&lt;/a&gt; بهترین پست‌شان را زده‌اند. من هم پریدم وسط. سلام علیکما&lt;br /&gt;این هم بهترین پست من درباره &lt;a href="http://gerash.blogspot.com/2004/08/blog-post.html"&gt;متلک&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-9154144006426043687?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/9154144006426043687/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=9154144006426043687' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/9154144006426043687'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/9154144006426043687'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='بهترین پست این وبلاگ'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-4552187500062232891</id><published>2007-07-20T23:24:00.000+03:30</published><updated>2007-07-20T23:35:13.236+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خیر'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نفت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گراش'/><title type='text'>خیرین به مثابه نفت</title><content type='html'>&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;این مقاله برای شماره هشتم صحبت نو ویژه گراش نوشته شده، بخشی از اندیشه‌های من درباره کارکردهای اقتصادی- اجتماعی کار خیر در شهرم گراش است. با توجه به زبان مقاله فکر نمی‌کنم بازخورد خاصی در جامعه داشته باشد. ولی در آینده با پرداخت بیشتر آن را منسجم خواهم کرد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پیشرفت، یکی از آرمان‌های جوامع بشری از آغاز زندگی اجتماعی بشر بوده است که با ورود به دوره مدرنیسیم به یک گفتمان غالب تبدیل شده است. در واقع جوامع کنونی پیشرفت را به عنوان هدف مداوم دنبال می‌کنند. در آغاز بگویم به شخصه پیشرفت را یک گفتمان قابل نقد مدرن می‌دانم ولی در اینجا پیشرفت را به عنوان آرمانی اجتماعی می‌پذیریم.&lt;br /&gt;پیشرفت از سوی گروه‌های اجتماعی مختلف تعاریف گوناگون و متفاوتی دارد. گاه حتی تقسیم‌بندی‌هایی مانند پیشرفت‌های مادی و معنوی در تقابل با یکدیگر نیز قرار می‌گیرند. اما این پذیرفته شده است که در رسیدن به پیشرفت مجموعه‌ای از عوامل اقتصادی، اجتماعی، دینی و شخصیتی دخیل هستند. پیشرفت در تعریف ما ارتقا سطح زندگی انسانی از طریق گسترش امکانات زیستی است که در برگیرنده آرامش اقتصادی و روانی جامعه باشد. اما در اینجا می‌خواهیم این را محدود کنیم و تنها به پیشرفت اقتصادی بپردازیم و از عوامل مختلف اقتصادی، سرمایه مادی را مدنظر قرار دهیم.&lt;br /&gt;بررسی نقش نفت در اقتصاد ایران&lt;br /&gt;نفت در اقتصاد ایران کارکرد دوگانه‌ای را ایفا می‌کند. از یک سو نفت با ارزش افزوده فراوان خود توانسته است منبع اصلی برای تمامی حرکت‌های اقتصادی و حتی اجتماعی جامعه ایران باشد. از سوی دیگر وابستگی به نفت، اقتصاد ایران را دچار عدم توازن کرده است یعنی بخش‌های دیگر اقتصادی به دلیل تولید ارزش افزوده ناچیز توان رقابت با قدرت نفت ندارند. در کنار این نفت همانند دیگر بخش‌های اقتصادی با بازده زیاد، مشکلاتی را از نظر تزریق این درآمد به بدنه اقتصاد به وجود می‌آورد.&lt;br /&gt;دغدغه همیشگی دولت‌مردان ایرانی این بوده است که نفت را چگونه از عاملی مخرب برای اقتصاد به عامل موثری برای پیشرفت تبدیل کنند و در واقع برنامه‌های اقتصادی ایران چیزی جز کنترل نفت نیست. به همین دلیل با کوچکترین نسیم‌ها در بازار نفت، اقتصاد و برنامه‌ریزی ایرانی دچار توفان می‌شود. نقطه مشترک تمامی برنامه‌های سال‌های دهه چهل تا هشتاد این بوده است که درآمد نفت باید درست مصرف شود و هر دولتمردی با الگوی اقتصادی مطلوب خود برنامه‌هایی را اجرا کرده است که بررسی این برنامه‌ها در توان و تخصص ما نیست.&lt;br /&gt;تطبیق الگوی نفت&lt;br /&gt;هنگامی که به دنبال الگویی برای بررسی اقتصاد گراش بودم نقش سرمایه‌های افزوده که حاصل تولید درونی اقتصادی نیست توجه من را جلب کرد. در اقتصاد ایران ارزش افزوده نفت بسیار بیشتر از عمل اقتصادی انجام شده روی آن است در واقع نفت وابستگی چندانی به تولید اقتصادی ندارد و همین سهل الوصول بودن درآمد آن باعث می‌شود دولت به جای تلاش در جهت تقویت درآمدهای اقتصادی دیگر، اتکای خود را به این بخش پرسود قرار دهد. در اقتصاد گراش نیز بخشی عمده‌ای از چرخه اقتصادی درون‌زا و حاصل تولید اقتصادی نیست. در واقع درآمدهای وارد شده از کشورهای حوزه خلیج فارس تنها به خاطر اختلاف ارزش ارزی، در ایران دارای ارزش افزوده اقتصادی می‌گردد. یعنی این گونه درآمدها بدون این که حاصل چرخه اقتصادی شهر گراش و یا حتی ایران باشد به اقتصاد شهر تزریق می‌شود. این درآمدها همانند نفت دارای کارکردی دوگانه می‌شود که در صورت عدم مدیریت صحیح ناهنجارهای اقتصادی را در پی خواهد داشت که برخی نشانه‌های این نابهنجاری به وضوح در وضعیت اجتماعی و اقتصادی شهر قابل مشاهده است.&lt;br /&gt;اگر این تطبیق «خیرین به مثابه نفت» را به شکل نسبی بپذیریم به ما در روبه‌رو شدن با این سرمایه‌ها و صاحبان آن‌ها کمک می‌کند.&lt;br /&gt;تفاوت کار خیر و سرمایه‌گذاری اقتصادی&lt;br /&gt;تا حالا این سوال برای شما پیش آمده است که چرا دارندگان سرمایه‌های اقتصادی در خود گراش کمتر به فعالیت اقتصادی می‌پردازند و ترجیح می‌دهند به عنوان کار خیر فعالیت کنند؟ چرا کسانی مانند «شیخ احمد انصاری» یا «رهبر محبی» به شکل مستقیم هیچ‌گونه فعالیتی اقتصادی درآمدی در گراش ندارند؟ آیا بیمارستان گراش نمی‌توانست یک بیمارستان خصوصی باشد؟ اولین و مهمترین دلیل، دلایل معنوی و دینی است و نیت‌های خدایی خیرین را نباید فراموش کرد. ولی با این وجود برخی ضعف‌های ساختاری باعث می‌شود صاحب سرمایه ترجیح بدهند «خیّر» باشند تا سرمایه‌دار&lt;br /&gt;الف: مشکلات ملی در جذب سرمایه: این واقعیت غیرقابل انکار است که نظام اقتصادی ایران در جذب سرمایه‌ها ضعف‌های ساختاری شدیدی دارد. در یک نگاه ساده و مقایسه دو منطقه آزاد جبل علی در دبی و کیش در ایران این تفاوت‌ها آشکار می‌شود این ضعف‌ها چیزی نیست که سریع رفع شود و کار چندانی نیز از دست ما برآید. اما باید حق داد که صاحبان سرمایه به جای سرمایه‌گذاری ترجیح دهند که درآمد خود را تنها هزینه نمایند.&lt;br /&gt;ب: مشکلات پولدار بودن: باید پذیرفت که بیشتر ما همچنان با پولدارها مشکل داریم. هنوز ما لغات «سرمایه‌دار» را با بغض و کینه بیان می‌کنیم و علیه آن شعار می‌دهیم. در خودآگاه و ناخودآگاه ما پولدارها حق فقرا را خورده‌اند که پولدار شده‌اندو عدالت حکم می‌کند که به هرشکلی حق خود را از پولدارها بگیریم. ولی در اقتصاد امروز «سرمایه‌دار» بودن بیشتر حاصل انباشت و رشد سرمایه است نه خوردن حق دیگران، تا وقتی که هنوز ما پولدارها را به عنوان موثرین عوامل درآمدزایی و رشد اقتصاد نپذیریم و عمیقاً به آن‌ها احترام نگذاریم، همه از عنوان «سرمایه‌دار» گریزان هستند. در این موقع صاحبان سرمایه ترجیح می‌دهند به جای «پولدار»، «خیر» باشند.&lt;br /&gt;پ: خیرها به درآمد فکر نمی‌کنند: در نگاه اول این خیلی خوب و آرمانی است. اما بند قبل را با دقت بخوانید. این حرف ضد اقتصادی است. در واقع عمل اقتصادی که باعث ایجاد درآمد و اشتغال نشود توازن اقتصادی را به هم می‌ریزد. عدم امکان ورود درآمدها به شکل سرمایه به گراش و سوق داده شدن آن به سمت «کار خیر» باعث می‌شود که جابجایی درآمدها در یک چرخه غیراقتصادی اتفاق بیافتد. این حجم مبادلات غیراقتصادی باعث می‌شود افراد با توانایی مالی متوسط که باید در همین شهر به کار اقتصادی بپردازند، امکان فعالیت کمتری داشته باشند.&lt;br /&gt;ت: سرمایه بدون حق اجتماعی: در حرکت‌هایی که برای جهت‌دهی خیرین در گراش صورت گرفته است یک نکته کلید مغفول مانده است. این که در نظام اقتصادی سالم، سرمایه همراه با حق افزایش و سرمایه‌گذاری است. به زبان ساده‌تر هنگامی که از کسانی می‌خواهیم که سرمایه‌های خود را در اختیار ما قرار دهند تا در راه صلاح شهر مصرف کنیم به شکل غیر مستقیم این مفهوم را در خود دارد که ما بهتر می‌دانیم چگونه این سرمایه‌ها را مصرف کنیم. و در واقع ما تنها مصرف‌کننده سرمایه هستیم. به همین دلیل است که کسانی مانند «شیخ احمد انصاری» ترجیح می‌دهند در قالب افرادی معتمد خود و یا به شکل مستقیم به هزینه کردن سرمایه‌ها بپردازند.&lt;br /&gt;در نمونه «موسسه توسعه و همیاری» به عنوان یک تلاش دلسوزانه، سرمایه‌گذاران هیچ نقشی در جهت‌دهی به سرمایه‌ها ندارند. هیات مدیره این موسسه را افرادی تشکیل می‌دهند که با وجود صلاحیت اخلاقی و فرهنگی دارای دیدی سرمایه‌ای نیستند پس به شکل طبیعی موسسه توسعه و همیاری به جای بنگاهی اقتصادی، موسسه‌ای عام‌المنفعه و هزینه‌ای است. به دلیل غیر اقتصادی بودن شاید اهداف همیاری در موسسه محقق شود ولی امیدی چندانی برای رسیدن به اهداف توسعه‌ای وجود ندارد.&lt;br /&gt;نمونه‌های جدیدی از تلاش در جهت ساماندهی فعالیت‌های اقتصادی نیز در شهر وجود دارد یا در مرحله برنامه‌ریزی است. «صندوق نور»، «موسسه خیریه امام علی(ع)»، «خیرین سلامت»، «مجمع خیرین مدرسه‌ساز»، «مجمع خیرین گراش» از این نمونه‌هاست که در نگاه اول موازی بودن برخی از این فعالیت‌ها مشخص است. در الگوی خیرین به مثابه نفت در واقع این موسسه همانند تنه‌های اجرایی دولت در ایران به منبع اقتصادی خود متکی هستند بدون این که خود به تولید اقتصادی بپردازند. در واقع بیشتر این موسسات تلاش دارند با جهت دهی «سرمایه‌ها» به سمت خود آن‌ها را مدیریت و سهم بیشتری از این «ارزش اقتصادی» را کسب کنند.&lt;br /&gt; آسیب‌شناسی هر کدام از این مراکز جای بحث اقتصادی و اجتماعی خاصی دارد. برخی از نمونه‌ها مانند «هیات امنای مسجد صاحب‌الزمان (عج)» به دلیل حضور صاحبان سرمایه در بخش مدیریتی عملکرد مطلوب‌تری دارند. در تشکل‌های مدنی عنصر «خودانگیختگی» در تاثیر عملکرد بسیار موثر است. همان گونه که تشکل دانشجوی شکل گرفته توسط خود دانشجویان بسیار موفق‌تر از تشکلی است که با بخش‌نامه وزراتی تشکیل شود، اگر قرار است خیرین نیز دارای مجمعی باشند خود آن‌ها باید آن را تشکیل دهند و مدیریت کنند. موفقیت‌های اقتصادی صاحبان سرمایه نشان داده است برخلاف تصور ما آن‌ها دارای بالاترین توان مدیریت سرمایه هستند.&lt;br /&gt;جمع‌بندی&lt;br /&gt;نویسنده تلاش دارد نشان دهد که موهبت اقتصادی شهر گراش امکان ترزیق سرمایه‌های وارد شده از خارج از کشور به داخل شهر است اما این سرمایه‌ها اگر در بخش‌ها اقتصادی فعال نشود و تنها به عنوان منبعی به انتها آن را مصرف کنیم در کنار افزایش وابستگی اقتصاد شهر و کشور به خارج از کشور که زیان‌های اقتصادی و اجتماعی زیادی دارد، امکان رشد بخش‌های اقتصادی در شهر را نیز کاهش می‌دهد. برای این که بهتر است امکان مدیریت سرمایه و سرمایه‌گذاری در اختیار «صاحبان سرمایه» قرار گیرد.&lt;br /&gt;این رشته سر دراز دارد. مجالی باشد در آینده از نگاه اجتماعی نیز به موضوع سرمایه خواهم پرداخت.&lt;br /&gt;محمد خواجه‌پور&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-4552187500062232891?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/4552187500062232891/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=4552187500062232891' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/4552187500062232891'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/4552187500062232891'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title='خیرین به مثابه نفت'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-610862517704183630</id><published>2007-03-14T02:28:00.000+03:30</published><updated>2007-03-14T02:33:55.515+03:30</updated><title type='text'>مثل بقیه</title><content type='html'>جوان تر که بودم می‌خواستم فرق داشته باشم. بزرگ شده‌ام و یا گرفته‌ام به مثل دیگران بودن عادت کنم. هیچ وقت تعصبی شدید  روی ایران مثل خیلی چیزهای دیگر ولی خوب می‌شود به آنچه دیگران می‌خواهند احترام گذاشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://300themovie.info"&gt;300 the movie &lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-610862517704183630?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://300themovie.info/' title='مثل بقیه'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/610862517704183630/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=610862517704183630' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/610862517704183630'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/610862517704183630'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='مثل بقیه'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-8387997538650252651</id><published>2007-02-23T15:16:00.000+03:30</published><updated>2007-02-23T15:35:51.992+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گراش'/><title type='text'>آدم ربایی و امنیت ربایی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;برخی جرایم هستند که اهمیت آن‌ها نه به دلیل شدت و خسارات مادی آن‌ها بلکه به دلیل احساس ناامنی به وجود آمده است. قتل، آدم‌ربایی، سرقت به عنف و سرقت بانک از جمله این جرایم هستند. در این جرایم مجرم گذشته از آسیب‌رسانی به فرد خاص به جامعه آسیب می‌رساند.&lt;br /&gt;از ابتدا آدم‌ربایی اخیر گمانه‌زنی‌های گوناگونی درباره دلیل آن و متهم‌های احتمالی مطرح بود. اما اکنون که به پایان ماجرا رسیده‌ایم برداشت عمومی از مساله امنیت دچار تغییر شده است. از کودکی همه ما را از غریبه‌ها و غیربومی‌ها ترسانده‌اند و این گمان عمومی وجود دارد که بیشتر جرایم در گراش توسط افراد غیر بومی انجام می‌شود. هر چند آمار رسمی در این زمینه منتشر نشده است. اما قضایای اخیر کمی این باور را خدشه‌دار کرد.&lt;br /&gt;هر چند میانگین سالانه یک آدم‌ربایی شاید از نظر آماری قابل توجه نباشد ولی می‌تواند امکان وقع آن را در ذهن جامعه افزایش دهد و در نتیجه ایجاد ناامنی کند. به نظر می‌رسد نتیجه آدم‌ربایی پیشین، یکی از مواردی بود که در افرادی جرات اقدام به این عمل خطرناک را ایجاد کرد. در واقع جرایم و نحوه برخورد با آن‌ها می‌تواند میزان وقوع آن جرایم را در آینده تعیین کند. به خاطر همین چگونگی پایان این آدم‌ربایی اخیر، گذشته از مسائل شخصی آن، می‌تواند آینده احساس امنیت را در شهری به نام گراش معین کند.&lt;br /&gt;آسیب‌هایی روحی وارد شده به یک خانواده در کنار آسیب‌های وارد شده به اعتبار یک شهر قرار می‌گیرد و مساله‌ای که وقتی به آن نگاه می‌کنیم بیش از یک بازی مسخره به نظر نمی‌رسد به یک معضل اجتماعی تبدیل می‌شود. معضلی که از عدم دوراندیشی نشات گرفته است. &lt;br /&gt;پیگیری شفاهی مردم از روند قضایا و حتی انتقال خبرهای آن از طریق پیام‌کوتاه موبایل نشان داد اهمیت موضوع برای عامه تنها محدود به این که کودکی از یک خانواده متمول ربوده شده است نبود. بلکه آن‌ها می‌خواستند بدانند آیا ممکن است روزی این مساله تهدیدی برای خانواده آنان نیز باشد؟‌ شوک حاصل از شناسایی آدم‌ربایان در ابتدا غیر قابل باور بود، اما نباید از انگیزه‌های فردی در وقوع جرایم غافل شد. انگیزه‌هایی که افراد نادان را به راهی می‌کشاند که نه تنها زندگی خود را نابود می‌کنند بلکه امنیت یک شهر و رابطه صمیمی مردم آن را نیز را خدشه‌دار می‌کنند.&lt;br /&gt;شهر ما باید دوست‌داشتنی بماند. ظهرهای تابستان بشود تن را به خنکای برکه‌ها سپرد. شهری که بشود نیمه شب در خیابان‌های خلوت راه رفت. زنان چشم به راه مردان آن سوی آب، از تاریکی شب نترسند. شهری که کودکان‌اش بی‌هراس «لولو خوره» و «اشکم پر کو» در کوچه‌های آن بازی کنند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;پانوشت: منتشر شده در شماره سوم نشریه صحبت نو ویژه گراش&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-8387997538650252651?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/8387997538650252651/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=8387997538650252651' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/8387997538650252651'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/8387997538650252651'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title='آدم ربایی و امنیت ربایی'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-116657262506686937</id><published>2006-12-20T03:05:00.000+03:30</published><updated>2007-02-23T15:50:10.840+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فیلم'/><title type='text'>Match Point</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.matchpoint.dreamworks.com/loadins/noflash.gif"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand" alt="" src="http://www.matchpoint.dreamworks.com/loadins/noflash.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; امتیاز نهایی (MATCH POINT)&lt;br /&gt;کارگردان : وودی آلن (Woody ALLEN)&lt;br /&gt;بازیگران :&lt;br /&gt;اسکارلت جوهانسن (Scarlett JOHANSSON)&lt;br /&gt;جاناتان رایس میرز (Jonathan RHYS MEYERS)&lt;br /&gt;امیلی مور تیمور (Emily MORTIMER)&lt;br /&gt;متیو گود(Matthew GOODE)&lt;br /&gt;محصول 2005&lt;br /&gt;اگر شما از طرفداران وودي آلن و جملات قصار ناب‌اش باشد و بهترين فيلم‌هاي او مثل هاني‌هال را ديده باشيد. با ديدن فيلم match Point تعجب خواهيد كرد كه چگونه سرخوشي آن فيلم‌ها به اين درام و تعلیق رسيده است.&lt;br /&gt;در فيلم‌هاي پيشين حضور مولف در متن فيلم بودن فيلم را بازنمود مي‌كرد. ولي در اينجا مولف به بيرون رفته است و ما به درامي كلاسيك روبه‌رو هستيم. هر چند بازي‌هاي وودي ‌الني در فصل حضور روح‌ها دوباره سرك مي‌كشد. امتياز نهايي اثبات مي‌كند هنرمندان امروز (شاید بتوان گفت پست مدرن) نه از سر ناتواني فرم‌هاي كلاسيك را در هم مي‌شكنند. بلكه اين شكستن فرم براي رسين به ساخت‌هاي «ديگر» است.&lt;br /&gt;در Match Point آلن همچنان با عشق و سکس و زندگی در چالش است ولی موتیف اصلی روایت را «شانس» تشکیل می‌دهد. شانسی که فیلم هندی نیست و برای پوشاندن چاله چوله‌های درام به شکل اتفاق وارد نمی‌شود. «شانس» در فیلم یک وضعیت انسانی است. چیزی که خیلی از ما کم و بیش به آن اعتقاد داریم ولی اعتقاد به آن را انکار می‌کنیم.&lt;br /&gt;در امتیاز نهایی، وودی آلن هنوز فیلم خودش را ساخته است با دنیاهای زنان و مردان و چیزهایی که دیگران از اندیشیدن درباره آن هراس دارند و وودی‌آلن به تصویر می‌کشد.&lt;br /&gt;دیالوگ آغازین: «مردی که گفت من ترجیح می‌دهم خوش‌شانس باشم تا خوب، عمق زندگی را دیده بود»&lt;br /&gt;در اینجا بیشتر می‌توانید درباره فیلم بخوانید:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.voanews.com/persian/archive/2006-01/2006-01-27-voa26.cfm"&gt;مرز شانس و سرنوشت در امتياز نهائی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://72.14.203.104/search?q=cache:0fjZKBxvio0J:www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/12/051226_nh-woody-allen-london.shtml+%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87+%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85+Match+Point&amp;hl=fa&amp;amp;gl=us&amp;ct=clnk&amp;amp;cd=12"&gt;بی‌بی‌سی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://farazcinema.blogfa.com/post-33.aspx"&gt;گفتگو با اسكارلت جوهانسون و اميلي مورتي مرروياي بازي در فيلم وودي آلن&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.dreamworks.com/matchpoint/"&gt;سایت رسمی فیلم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;شما هم چیزی پیدا کردید در کامنت ها بگذارید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-116657262506686937?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/116657262506686937/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=116657262506686937' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116657262506686937'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116657262506686937'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/12/match-point.html' title='Match Point'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-116426684213666180</id><published>2006-11-23T10:54:00.000+03:30</published><updated>2007-02-23T15:55:28.251+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خودنوشت'/><title type='text'>برمی‌گردم</title><content type='html'>هوای خیلی سرده، برمی‌گردم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-116426684213666180?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/116426684213666180/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=116426684213666180' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116426684213666180'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116426684213666180'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='برمی‌گردم'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-116216089187638219</id><published>2006-10-30T01:58:00.000+03:30</published><updated>2007-02-23T15:59:46.616+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کتاب'/><title type='text'>کتاب: ایزابل</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;color:#990000;"&gt;یکی از خیل کلاسیک‌ها&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;ایزابل/ آندره ژید/ عبدالحسین شریفیان/ اساطیر/ چاپ اول بهار 81/ 850 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;تصویری که من از آندره ژید ساخته بود مدرن‌تر از این داستان بود. در نوجوانانی داستانی از ژید را خواندم و آن زمان به قر کافی خواندنی بود که تاثیر مثبت روی من بگذارد. ولی «ایزابل» آن چیزی نبود که من توقع داشت. می‌شد تحلیل کرد که هجوم ارزش‌های تازه و شاید ناپسند را به طبیعت و زیبایی از آن استعاره گرفت ولی خوب در روایت مات با یک داستان منظم روبه‌رو هستیم. مردی عاشق یک تصویر می‌شود. ملغمه کنجکاوی و عشق داستان را به پیش می‌رود و با روبه‌روی شدن با واقعیت گره‌ها باز می‌شود، تصویر می‌شکند و داستان پایان می‌پذیرد و برای یک خواننده داستان همین هم به قدری می‌تواند جذاب باشد ولی من چیزی فراتر از این می‌خواستم یک درگیری در ذهن و دنیا یک ویرانی واقعی افتادن یک درخت این ویرانی را نمی‌آفریند حتی از بین رفتن زیبایی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;خواننده امروز -اگر بخواهم خودم را مشمول آن قرار دهم و از طرف آن‌ها سخن بگویم- دیگر این رویای آرام جنگل‌ها قدم زدن و تحقیقات علمی، زنی زیبا در دور را فراموش کرده است چیزی غرب می‌گوید زندگی بورژایی نمی‌گویم این زندگی جدید چیزی بهتری به ما داده است فقط می‌گویم فرق کرده است. سرعت حرکت ما، درک ما از هنر و زیبایی به خاطر همین دیگر شاید خوانندن چنین اثر آن لذت نسل‌های پیش را به ما ندهد. این داستان چندان کلاسیک نیست. ولی خوب «کلاسیک‌ها را باید خواند» چرایی‌اش را از «ایتالو کاوینو» بپرسید. حداقل مزیت‌اش این است که می‌فهمم زندگی حالای ما آنقدر هم که فکر می‌کنیم چرند نیست یا شاید هم است.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-116216089187638219?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/116216089187638219/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=116216089187638219' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116216089187638219'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116216089187638219'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/10/blog-post_30.html' title='کتاب: ایزابل'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-116198874195273502</id><published>2006-10-28T02:09:00.000+03:30</published><updated>2006-10-28T02:09:02.003+03:30</updated><title type='text'>آمیلی، رویا و زندگی</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;آمیلی قصه است با تمامی زیبایی‌های آن. روایت رویا و شکل گرفتن آن و همین آن را زیبا می‌کند.&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;رویا و واقعیت در آمیلی در برابر هم نیست در کنار هم است همدیگر را کامل می‌کند و به زندگی رنگ می‌دهد. فیلم مثل بندبازی بر روی این طناب حرکت می‌کند و ما را به بازی می‌خواند. دختری که سعی می‌کند به رویاها شکل می‌دهد. مثل فرشته‌‌ای که می‌خواهد تقدیر را بنویسد.&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;شاید تفاوت سینمای امروز فرانسه (اروپا) و آمریکا را می‌توان در این فیلم مشاهده کرد. فانتزی زنده و واقعی آمیلی را می‌توان درک کرد و نزدیکی به شائبه آن به ادبیات را. &lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;می‌شود کامل‌تر گفت اما این باشد برای نگه داشتن لذت فیلم دیدن.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-116198874195273502?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/116198874195273502/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=116198874195273502' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116198874195273502'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116198874195273502'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/10/blog-post_28.html' title='آمیلی، رویا و زندگی'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-116089848546986055</id><published>2006-10-15T11:15:00.000+03:30</published><updated>2006-10-15T11:18:05.480+03:30</updated><title type='text'>کتاب: اگر بیل استریت زبان داشت</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;بخش سیاه آمریکا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگر بیل استریت زبان داشت/ جیمز بالدوین/ ابراهیم یونسی/ معین/چاپ اول 83/207صفحه/ 2000 تومان&lt;br /&gt;جمیز بالدوین، سیاهپوست است و این بر دید او نسبت به پیرامون‌اش اثر عمیقی دارد. «اگر بیل استریت زبان داشت» روایت دنیای سیاهان است در عمق، البته فراموش نمی‌شود که سیاهان نیز دارای تنوعی هستند که دنیای آنان را شکل می‌دهد. به خاطر همین با فضاهایی کاملاً عاشقانه تا فضاهای تیره اجتماعی در رمان حضور دارد و حرکت می‌کند.&lt;br /&gt;نباید از نظر دور داشت که رمان در دهه هفتاد نوشته شده است و هر چند بیانیه‌ای برای مبارزات برابری نژادی در جامعه آمریکا آن سال‌ها نیست. ولی به خوبی در متن روایت این گفتمان روزگار خود را بازتاب می‌دهد. آدم‌های رمان هرچند در جریان‌های سیاسی نیستند ولی این از واقعی بودن آن‌ها نشات می‌گیرد. آدم‌های قابل لمس و در دسترس که نمونه‌های آن را فارغ از رنگ در هر جامعه‌ای هم می‌توان یافت. با این وجود به قدر کافی آمریکایی هستند.&lt;br /&gt;با وجود تمام انتقاداتی که بر جامعه آمریکا در کتاب وارد است ولی کتاب بر اساس ایده‌ها و ایده‌‌آل‌های آمریکایی «عشق نجات می‌دهد» بنا شده است. این تفکر آمریکایی دیگر فارغ از سیاه و سفید است و می‌توان آن را در بسیاری از آثار هنری تولیدی آمریکا ردیابی کرد. چیزی که می‌تواند فونی را از زندان نجات دهد بازگشت به عناصر اجتماعی اولیه است. «خانواده» که هم در شکل فرزندی متولد خواهد شد و هم در خانواده نوعی «تیش» تبلور دارد می‌تواند باعث نجات شود.&lt;br /&gt;اما برای یک نویسنده خوانندن «بیل استریت» از نظر شکل روایت آموزنده است. اول این که زمان در کتاب منطبق با زمان واقعی نیست نیمه اول کتاب در یک روز روایت می‌شود و کتاب پر از «بازگشت به گذشته» است. تا بتواند ریتم زمانی کار را حفظ کند و قصه را به پیش برد. از سوی دیگر زاویه دید انتخاب شده اول شخص است و با توجه به محدودیت‌های اول شخص نویسنده از تکنیک خاص روایت ذهنی استفاده کرده است یعنی در برخی قسمت‌ها ما به همراه روای اول شخص حدس می‌زنیم چه اتفاقی دارد می‌افتد. مثلاً در بخش زندان که «تیش» حضور ندارد ما همراه با او اتفاقات را حدس می‌زنیم هر چند این حدس زدن دارای عدم تعین پست‌مدرنی نیست و ما تنها با یک حدس قطعی روبه‌رو هستیم که ویژگی یک داستان «واقع‌گرا» است.&lt;br /&gt;جنبه‌های دیگری از قوت «بالدوین» آنجاست که در صحنه‌های زد و خورد همچنان به تشریح جزییات اشیا می‌پردازند ولی این تشریح جزییات ا زضرباهنگ صحنه نمی‌کند. یعنی صحنه‌های برخورد که در سه صحنه پرداخت شده است پیش از آن که خشونت را منتقل کند در نوعی خلسه روایت می‌شود. مثل نمایش صحنه‌ها به شکل اسلوموشن از این تکنیک در سینمای امروز نیز زیاد استفاده می‌شود که خشونت همراه با نوعی خلسه و تعالی است. ولی برای داستانی که سی سال قبل نوشته شده است این فرم بیان برخورد‌ها غریب و خواندنی است. البته زاویه دید زن روای نیز در رسیدن به این نگاه در هنگام برخوردها بی تاثیر نیست.&lt;br /&gt;هر چند «جیمز بالدوین» برای ما نویسنده نامداری نیست. ولی خواندن این کتاب می‌تواند دیدن آدم‌های معمولی را ما ساده‌تر کند. البته نباید از این گذشت که «ابراهیم یونسی» هم مترجم قابل اعتمادی است.&lt;br /&gt;21 رمضان/بیست و سوم مهرماه 1385&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-116089848546986055?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/116089848546986055/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=116089848546986055' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116089848546986055'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116089848546986055'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title='کتاب: اگر بیل استریت زبان داشت'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-115619782027588432</id><published>2006-08-22T01:27:00.000+03:30</published><updated>2006-09-01T23:43:40.526+03:30</updated><title type='text'>گیس کشی کتابی</title><content type='html'>هر سال که نمایشگاه کتاب می‌رسد شال و کلاه می‌کنیم و می‌کوبیم تا تهران، سال به سال آن هیجان کمتر می‌شود. سال 83 که رفتیم نمایشگاه بعضی‌ها گفتند حالا که دارید می‌روید برای ما هم کتاب بیاورید. گفتی چه کتابی؟ گفتند هرچه خودتان خواستید گفتیم باشد. آخر ما مرض کتاب خری داریم. کتاب که خریده شد کرم‌مان ریخته می‌شود. ما هم در نمایشگاه هر چی دیدیم به درد می‌خورد و خودمان دل‌مان خواست خریدیم بعد هم آمدیم آن‌ها را تقسیم کردیم.&lt;br /&gt;اما یک اتفاق غیر مترقبه مثل ازدواج همه چیز را به هم می‌ریزد. حالا بین دو تا از از این دوستان محترمه گیس و گیس‌کشی شده است که کتاب‌های من را تو بلند کرده‌ای (البته نه با این شدت و پیاز داغ) من هم از برای تنویر افکار عمومی و رسیدن به پول بی‌زیان خودمان که این وسط علاف مانده این سیاهه منتشر می‌کنم&lt;br /&gt;از خوانندگان این سیاهه برای آرامش روح جوانان کتاب‌خر طلب دعا و مغفرت می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم زهرا متین/ نمایشگاه کتاب اردیبهشت 83&lt;br /&gt;نقاشی کودکان(تحلیل روانشناختی)/ لوییز کرمن/ دکتر نقاییان/ توس/ 1950 تومان&lt;br /&gt;بلندی‌های بادگیر/ امیلی برونته/ علی اصغر بهرام بیگی/ جامی/ 2600 تومان&lt;br /&gt;فرهنگ گفته‌های طنزآمیز/ رضی خدادای/ فرهنگ معاصر/ 3800 تومان&lt;br /&gt;مادام بوآوری/ گوستاوفلوبر/ محمد قاضی/ مجید/ 3500 تومان&lt;br /&gt;اولین تپش‌های عاشقانه قلبم/ فروغ فرخزاد/ مروارید/ 2900 تومان&lt;br /&gt;دنیای سوفی/ سوستاین گاردر/ کوروش صفوی/ پژوهش‌های فرهنگی/ 3000 تومان&lt;br /&gt;آسیابان سور/ خسرو حمزوی/ افق/ 2000 تومان&lt;br /&gt;اگر عشق، عشق باشد/ فروغ فرخزاد/ ایلیاد یانوش/ مروارید/ 1600 تومان&lt;br /&gt;نامه به کودکی که هرگز زاده نشد/ اوریانا فالاچی/ یغما گلرویی/ دارینوش/ 1500 تومان&lt;br /&gt;نفس نکش، بخند بگو سلام/ حسن بنی‌عامبری/ نیلوفر/ 2400 تومان&lt;br /&gt;برگزیده‌ای از سخنان رهبران بزرگ دنیا/ پگی آندرسون/ هادی ابراهیمی/ فراروان/ 550 تومان&lt;br /&gt;یونگ (قدم اول)/ مگ گینس/ نورالدین رحمانیان/ شیرازه/ 1200 تومان&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;طنزهای وودی آلن (بی بال و پر)&lt;/span&gt; / وودی آلن/ محمود مشرف آزاد تهرانی/ ماه‌ریز/ 1300 تومان&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;اندوهی ژرف&lt;/span&gt;/ یاسمینا رضا/ نازنین شهدی/ ورجاوند/ 1200 تومان&lt;br /&gt;خاطره‌های پراکنده/ گلی ترقی/ نیلوفر/ 1800 تومان&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;جسم و جان&lt;/span&gt;/ میلان کوندار/ احمد میرعلایی/ فردا/ 1000 تومان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم خندان&lt;br /&gt;ترستدام شندی/ لارنس استرن/ ابراهیم یونسی/ تجربه/ 3200 تومان&lt;br /&gt;ناطوردشت/ جی دی سلینجر/ احمد کریمی/ ققنوس/ 1800 تومان&lt;br /&gt;اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری/ ایتالیو کالوینو/ لیلی گلستان/ آگه/ 2500 تومان&lt;br /&gt;دارم دوباره کلاغ می‌شوم/ مهرداد فلاح/ آرویج/ 500 تومان&lt;br /&gt;افتاب مهتاب/ شیوا ارسطویی/ مرکز/ 1100 تومان&lt;br /&gt;یوزپلگانی که با من دویده‌اند/ بیژن نجدی/ مرکز/ 900 تومان&lt;br /&gt;شعرهایی که بی تو گفتم/ شهرام رفیع‌زاده/ اکنون/ 1000 تومان&lt;br /&gt;دختران دلریز/ داود غفارزادگان/ افق/ 1300 تومان&lt;br /&gt;خانه سیاه است/ هادی محیط/ آرویج/ 700 تومان&lt;br /&gt;کتاب بیهوده/ کریستیان بوبن/ پیروز سیار/ آگه/ 1000 تومان&lt;br /&gt;شعر نو نیمایی/ حسنعلی محمدی/ چشمه/ 1300 تومان&lt;br /&gt;نقش 80/ بنیاد گلشیی/ نیلوفر/ 1300 تومان&lt;br /&gt;تمدن‌های مختلف/ شهرنوش پارسی‌پور/ شیرین/ 700 تومان&lt;br /&gt;طرح وهم/ پاکسیما مجوزی/ اکنون/1000 تومان&lt;br /&gt;ترلان/فریبا وفی/ مرکز/ 1600 تومان&lt;br /&gt;روز و شب یوسف/ محود دولت‌آبادی/ نگاه/ 700 تومان&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-115619782027588432?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/115619782027588432/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=115619782027588432' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/115619782027588432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/115619782027588432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title='گیس کشی کتابی'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-114963699311150935</id><published>2006-06-07T03:03:00.000+03:30</published><updated>2006-06-07T03:11:28.723+03:30</updated><title type='text'>نقد: در پست مدرنیسم چه چیز را باور کنیم</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این نوشته نقدی است بر نوشته &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.hamsaye1.blogsky.com/?PostID=207"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پست مدرن یعنی چی؟(کربلایی هاشم رجب زاده)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اثر جهان بخش لورگی پور در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.hamsaye1.blogsky.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وبلاگ داگ بلاگ&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;در تعریف پست مدرنیسم و نسبت آن با زمان تحولات اجتماعی و ادبی دو دیدگاه به ظاهر متضاد وجود دارد. در تعریفی پست مدرنیسم چیزی جز دنباله‌ی مدرنیسم نیست و منطبق بر  زمان تاریخی می‌باشد. از نگاهی دیگر پست مدرنیسم بازنگری در مبانی مدرنیسم و شاید نوعی ارتجاع است برای گریز از انحراف مدرنیسم. در واقع دو تعریف جنبه‌هایی مختلفی از سیر بشری را برجسته می‌کنند. ولی هیچ کدام در پی تعریف، که عامل مانعیت را با خود دارد برنمی‌آیند.&lt;br /&gt;وقتی پست مدرنیسم در حیطه ادبی به چیزی اطلاق می‌شود این تعاریف در کنش با تاریخ ادبیات قرار می‌گیرد. مدرنیسم به عنوان یک جریان مسلط در بخشی از تاریخ ادبیات تعریف می‌شود و اکنونِ تاریخی می‌تواند پست مدرنیسم باشد. چون تعریف اکنون ممکن نیست برای تعریف آن از بخشی فیکس شده یا همان مدرنیسم استفاده می‌کنیم در حالی که پست مدرنیسم می‌‌تواند نسبت مستقیمی با مدرنیسم نداشته باشد در این صورت پست مدرنیسم بیش از آن ارتجاع باشد می‌تواند چیزی باشد که ریشه در جای دیگری دارد. ولی عدم تعین باعث شده که اختلافاتی در اطلاق این واژه «با کلاس» بر چیزها وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;در متن خوانده شده ما با دوپاره روبه‌رو هستیم که از بر هم‌نهی آن‌ها  باید چیزی شکل بگیرد که در نام پست مدرنیسم نامیده شده است. رفتار ظاهری با متن این است که کاتب (با توجه به ادامه متن لغاتی مثل نویسنده یا پدیدآورنده نمی‌تواند گویایی لازم را داشته باشد) دو متن را نوشته است متن نخست روایت «روایتی از فولکلور منطقه تربت» است و یک گوینده دارد به نام «کربلایی هاشم رجب زاده» متن با این کار سعی در القا اصالت و بکارت خود دارد نام گوینده و این کاتب حضور حداقلی دارد باید این را به خواننده نشان دهد که هم متن ناب است هم کاتب صادق، حتی زبان نیز با چرخش از شکل مکتوب به سمت حالت ملفوظ سعی می‌کند حداکثر صداقت خود را در روایت نشان دهد.&lt;br /&gt;متن دوم در واقع تاییدیه‌ای بر اصالت گوینده (روای) متن اول در اینجا نیز تاکید خاصی بر دو جنبه گوینده دیده می‌شود اول اصالت روستایی نهفته در «دامداری و کشاورزی» و بعد صداقتی که می‌تواند ناشی از رفتار مذهبی باشد. کاتب در اینجا نیز برای نشان دادن صداقت متن نسبت راوی دوم با راوی نخست را لو می‌دهد که نشان دهد همه‌چیز رو و در اختیار خواننده است که خود برگزیند با متنی اصیل روبه‌رو است یا نه&lt;br /&gt;حلقه رابط این دو متن نام انتخاب شده است «پست مدرن یعنی چی؟» است کارکرد این نام در نظام کلی با توجه به تعاریف نخستین ارائه شده می‌تواند دوگانه باشد. در تعریفی پست مدرنیسم به معنای رجعت، نام سعی در القای این دارد که گذشته از نویسندگانی نامردی که متن‌های اصیل فولکلور را دستکاری می‌کنند شما در اینجا گذشته از تمام بازی‌های مدرنیستی به اصل بازگشت کرده‌اید به ناب بودن از شهر گذشته‌اید به طبیعت رسیده‌اید. و حتی از مفهوم هستی گذشته‌اید و به نابی نیستی نایل شده‌اید. در تعریف دوم نیز نام به شما می‌گوید گذشته از ارتباط ساده بین دو متن خام شما به دنبال چیزهایی فراتر از این‌ها باشید. روابط هندسی و تعریف شده مدرن را کنار بگذارید و پیدا کنید این دو متن «به ظاهر» می‌تواند چقدر روابط خاص را کشف کنید. روابطی که اگر برخوردی کلاسیک یا مدرن با متن داشته باشید در درک آن ناتوان می‌مانید.&lt;br /&gt;اما شما اگر پست مدرن‌تان کمی عمیق‌تر باشد باید توجه کنید اولین مساله این است که متن اعتماد نکنید حتی این متن نیز گذشته از خواست کاتب با نمایش بیش از حد صداقت و ناب بودن این را به شما یادآوری می‌کند. تمام چینش متن چیزی جز این را دنبال می‌کند که صداقت متن را نمایش دهد. در واقع ما در اینجا با چیزی جز تبلیغ صداقت روبه‌رو نیستیم مثل شرکتی که سعی می‌کند به هر شکلی مفید بودن مصرف شیر را نمایش دهد این نمایش البته ممکن است یک نمایش صادقانه باشد ( چون کار سختی است ما به عنوان یک نامتخصص تعیین کنیم که شیر مفید است یا نه) ولی چه در صورت مفید بودن چه مفید نبودن تبلیغ سعی در القا مفهوم مفید بودن شیر دارد. با این وجود شاید شما باز هم به این بازی تن دردهید (باز تاکید می‌کنم شاید این تبلیغ در مفهوم مدرن یا کلاسیک خود واقعی و درست باشد) در اینجا نیز ما با متنی روبه‌رو هستیم که سعی در نمایش صداقت دارد شما به عنوان یک مخاطب این نمایش می‌توانید هم با آن برشتی برخورد کنید هم استانیسلاوسکی یا فاصله‌گذاری کنید یا نمایش را باور کنید بستگی دارد چگونه بخواهید لذت ببرید.&lt;br /&gt;گذشته از نمایش صداقت که القایی مفهومی است از نظر شکلی متن نمایشی دادایستی دارد. شاید شدتی در انتخابات تصادفی آن نباشد (با توجه به آن تعریف رایج نه چندان صحیح دادایسیم در ایران) ولی چینش متن در واقع این گونه القا می‌کند که دو متن نه چندان ارزشمند همین‌طوری کنار هم قرار گرفته‌اند و حال خودتان تحویل‌اش کنید. ساختار کولاژ گونه‌ی متن هر چند این کولاژ خیلی در ابعاد کوچکی است و گسترده نشده شکل بیرونی یک ایده دادایستی را بروز می‌دهد.اما گذشته از این رفتار با این گونه مواد خامی چگونه می‌شد برخورد کرد. نویسنده این یادداشت در چالش با این روایت جذاب بومی قرار گرفته است چند سال پیش که این گونه حکایتی را آن زمان من از مجله «همساده» به عنوان فولکلور منطقه گراش در جنوب استان فارس خواندم. واکنش فردی من باز تولید فرم و محتوا بودم نتیجه کار چندان دلچسب نبود ولی برای مقایسه با متن بررسی شده خواندن آن خالی از لطف نیست. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.hamsaye1.blogsky.com/?PostID=207"&gt;این روایت جهان بخش لورگی&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://gerash.blogspot.com/2006/06/blog-post_04.html"&gt;این هم روایت محمد خواجه‌پور (خودم)&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-114963699311150935?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/114963699311150935/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=114963699311150935' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114963699311150935'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114963699311150935'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/06/blog-post_07.html' title='نقد: در پست مدرنیسم چه چیز را باور کنیم'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-114941478253381640</id><published>2006-06-04T13:23:00.000+03:30</published><updated>2006-06-04T13:23:02.540+03:30</updated><title type='text'>آن یکی که نبود</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;آن یکی که نبود&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;«یکی بود و یکی نبود» آن یکی که نبود یک روز خواست به خیابان برود. لباس‌اش بود اما خودش نبود به خاطر همین لباس‌اش که نمی‌توانست به خیابان برود و تازه گواهی‌نامه رانندگی هم نداشت و توی کمد بود. ولی کمد در نداشت و قفل داشت و قفل آویزان بود از حلقه کمد و کلید نداشت کلید شاید قبلاً توی دم سوییچی بوده ولی دم سوییچی افتاده بود توی جیب لباس مردی که نبود و می‌خواست به خیابان برود.&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;این چند سطر که گذشت آن یکی که بود به خیابان رفت و شده بود آن یکی که نبود لباس مال آن یکی که نبود اولی بود و آن یکی که حالا نبود توی جیب‌اش کلیدی نباید باشد چون توی این داستان فقط همین یک لباس بود که گواهی‌نامه نداشت تا جایی برود تازه اگر به این هم توجه نمی‌کرد صاحبش کسی بود یا بهتر است بگویم کسی نبود که آن یکی بود که نبود. آن یکی که حالا نبود وقتی که بود به آن یکی که نبود فکر می‌کرد که اگر بود چه کار می‌کرد برای او؛ نیمرو درست می‌کرد که در آن تخم‌مرغی نبود چون برای آن یکی که نبود تنها چیزهایی که نبود، بود. دو تایی می‌نشستند و آن یکی که حالا نبود رویی که بود را می‌خورد و آن یکی که از اول نبود رویی که نبود. یا چون خودش لباس نداشت لباس‌های آن یکی که نبود را می‌شست. لباس چون بود باید کثیف می‌شد ولی چون مال آن یکی که نبود، بود نباید کثیف می‌شد به خاطر همین آن یکی که آن اول بود لباس‌های آن یکی که نبود را با آبی که نبود می‌شست آبی که نبود از لوله‌هایی که بود می‌آمد و لوله‌هایی که در آن آب نبود چیز دیگری هم نبود. به خاطر همین توی خانه کنتور نبود ولی اول هر ماه قبض آب بود و حالا آن یکی که حالا نبود رفته بود پول آبی را که نبود بدهد.&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;نویسنده‌ای که فکر می‌کرد باید باشد دلتنگ آن که بود و نبود شده بود و نشسته بود که به نه ویسد. &lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-114941478253381640?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/114941478253381640/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=114941478253381640' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114941478253381640'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114941478253381640'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/06/blog-post_04.html' title='آن یکی که نبود'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-114929105474276618</id><published>2006-06-03T02:45:00.000+03:30</published><updated>2006-06-03T03:24:36.283+03:30</updated><title type='text'>کتاب: مجنونِ لیلی</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;عاشق شدن در شکل عشق&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;مجنونِ لیلی/ ابراهیم نبوی/عطایی/ چاپ اول تهران 1382/ 1000 تومان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;نبوی را بیشتر به عنوان طنزنویس و روزنامه‌نگار می‌شناسیم. اما او آرزو دارد که نام‌اش به عنوان یک نویسنده برده شود و این را چندبار در گفتگوهای گوناگون خود تکرار کرده است. اما در اینجا به دنبال این نیستیم که نبوی چه کاره است بلکه این نکته موردنظر است که برخی اِلمان‌های مشترک نوشته‌های پر تعداد او را با تاکید بر «مجنونِ لیلی» بررسی کنیم.&lt;br /&gt;کتاب مجموعه نامه‌های مردی میانسال به زنی است که ابتدا عاشق او می‌شود و بعد با او ازدواج می‌کند. تمام داستان تنها در جریان همین نامه‌ها روایت می‌شود. کتاب‌های دیگری از جمله معروف‌ترین آن‌ها «بابا لنگ‌دراز» نیز این شیوه روایت داستان را انتخاب کرده‌اند. اما توجه نبوی به فرم نوشتن تنها در این داستان نیست. نبوی چه در نوشته‌های مطبوعاتی خود و چه داستان‌ها توجه خاصی به فرم و حتی ژانر دارد. در برخورد با فرم دو رفتار نوشتاری تعهد و تنوع در کتاب‌های نبوی دیده می‌شود. آغاز نامداری ابراهیم نبوی با «تذکره‌المقامات» در مجله مهر بود، البته پیش از آن در مجله گل‌آقا و نشریات سینمایی نویسنده مطرحی بود، نبوی در تذکره‌های خود نشان داد به خوبی می‌تواند نوشتار را در یک فرم خاص ارائه کنند و موفقیت این ستون نیز حاصل توجه به اساس تذکره و تعهد به آن بود. هر چند به ضرورت طنز و نقیضه‌نویسی گاه به روز شدن‌هایی در متن دیده می‌شد ولی از نظر شکل بیرونی ما با همان تذکره‌های سنتی روبه‌رو بودیم.&lt;br /&gt;هنگامی که نبوی ستون پنجم را شروع کرد همچنان توجه به فرم وجود داشت اما این بار تعهد فرمی جای خود را به تنوع فرم داد. نوشته‌های او در روزهای گوناگون به شکل‌های مختلف مصاحبه، نمایشنامه، ترانه، نقد ادبی، مصاحبه،‌ نامه و ... را به خدمت می‌گرفت این فرم‌های گوناگون نشان می‌داد که نبوی سال‌ها به شکل‌های مختلف نوشتار توجه داشته و حتی آن‌ها را آزموده است. این تجربه‌های فرمی در کارهای بعدی و ستون‌های دیگر هم ادامه یافت نمونه تجربی‌تر این تنوع فرم را می‌توان در کتاب سالن شش (خاطرات نویسنده از دومین دوره زندان خود) دید که او این بار برای بیان حس‌های خود شکل‌ها و زبان‌های مختلف را امتحان می‌کند.&lt;br /&gt;با این وجود نمی‌توان نبوی را یک نویسنده فرم‌گرا دانست برای او فرم تنها یک وسیله است که تسلط به آن او را قدرتمند می‌کند به خاطر همین فارغ از کارکرد نقیضه‌ای در هنگام طنزنویسی، در نوشته‌های ادبی نبوی هنگامی که عاشق است عاشقانه می‌نویسد و هنگامی که وهم دارد وهم‌آلود و این بر خلاف بسیاری از نویسندگان است که تنها یک عینک برای دیدن جهان دارد و برای روایت دنیا باید تنها به همان اتکا کنند.&lt;br /&gt;نبوی هنوز نتوانسته است گذر از مرحله تسلط فرمی به تنوع فرمی که در طنز پیموده است را در داستان‌های خود اعمال کند. به خاطر همین او هنوز یک طنزنویس قوی است شاید گامی بعدی این باشد که در داستان نیز او بتواند در یک داستان واحد نه در یک مجموعه داستان حرکت فرمی داشته باشد. البته این تنها یک گمان ساختارگرا است که بعید است با افزایش سن نویسنده‌ای بخواهد به این ریسک تن دردهد. ولی تجربه‌گرایی و آزمون و خطاهای نبوی به عنوان یک نویسنده (هم طنز و هم ادبی) نشان می‌دهد او در این راه قدم خواهد گذاشت.&lt;br /&gt;ویژگی روزنامه‌نگاری این تاثیر را بر داستان گذاشته است که هنوز اصل بر روایت است و همه‌چیز‌های ضروری باید با نشانه‌های مشخص به خواننده گفته شود. به خاطر همین در این کتاب و دیگر داستان‌های نبوی داستان‌ها خواندنی است ولی آیا این برای کسی که روزنامه‌نگار نامداری‌ست و می‌خواهد به عنوان نویسنده شناخته شود ضروری یا کافی است؟&lt;br /&gt;سوی دیگر&lt;br /&gt;نبوی در بسیاری از نوشته‌های خود از خود مایه گذاشته است. خود روایتگری شاید برگرفته از سنت روشنفکری فرانسوی باشد که به نظر می‌رسد نبوی به آن تعلق خاطر دارد. اما هنوز هم علارغم این همه داستان که از خود گفته و نوشته است داستان خود را ننوشته است. در تمامی این داستان‌ها از جمله این داستان نوعی فاصله‌گذاری وجود دارد. در اینجا زاویه دید که اول شخص نیست باعث فاصله میان نویسنده و روایت می‌شود. بر اساس آنچه جسته و گریخته از زندگی شخصی نبوی شنیده شده است این می‌تواند داستان خود او باشد ولی هنوز آن صراحت روشنفکرانه «سنگی بر گور» در اینجا حضور ندارد.&lt;br /&gt;از سوی دیگر فاصله‌گذاری کامل نیست. هر چند امیرندایی یک مدیر شرکت است ولی زبان او در برخی قسمت‌ها آنچه مستحکم و کار شده است که دقیقاً از قلم یک نویسنده نوشته شده است. این تغییرات نام‌ها و موقعیت‌ها نمی‌تواند فاصله‌گذاری مطلوب را ایجاد کند چون هنوز نویسنده (نبوی) دو تعهد برای خود احساس می‌کند اول تعهد به روایت داستان که به جز داستان خود چیزی برای روایت ندارد و دیگر تعهد به فرم انتخاب شده که در اینجا نامه‌ است. فرا رفتن از این تعهدها می‌تواند کم کند که داستان حرکتی مستقل از حاکمی به نام ابراهیم نبوی داشته باشد. حاکمی که هر چقدر هم خوب عناصر داستان را بچیند با حذف عنصر آزادی (چیزی که در سیاست به دنبال آن است) نوعی دیکتاوری را بر متن خود حاکم کرده است.&lt;br /&gt;گذشته از تمام این‌ها مجنونِ لیلی همچنان یک داستان عاشقانه خواندنی است ولی هیچ‌گاه آن طراوات و به‌ویژه پیشرویی و هنجارگریزی طنزهای نبوی را دارد پس نبوی تا این زمان همچنان یک طنزنویس عالی است و یک داستان‌نویس معمولی تا وقتی که نه فرم‌های مختلف که چارچوب ذهنی‌ای که ستون پنجم را ساخت وارد داستان‌های آینده نبوی شود.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;کوتاه گزیده:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;20: در تمام زندگی‌ یاد گرفته‌ام دیگران را به تنهایی دوست داشته باشم و برایم مهم نباشد که آیا دیگری مرا دوست دارد یا نه. چرا که به تنها حسی که اعتماد دارم احساس درونی خود من است. فقط همین!&lt;br /&gt;90: گاهی آدم با ایمانش می‌تواند روی آب راه برود. اما وقتی در یک لحظه ایمانش را از دست داد، آن وقت می‌شود موجودی که سراپا در آب غرق می‌شود.&lt;br /&gt;94: من از شما نفرت ندارم. برای نفرت داشتن حتماً باید عشقی مانده باشد تا نیمه‌خالی‌اش به نفرت بدل شود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-114929105474276618?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/114929105474276618/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=114929105474276618' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114929105474276618'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114929105474276618'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='کتاب: مجنونِ لیلی'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-114867279706455913</id><published>2006-05-26T23:16:00.000+03:30</published><updated>2006-05-26T23:16:37.070+03:30</updated><title type='text'>زیباشناسی خشونت شرقی</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;هانابی (آتش‌بازی) پخش شده از برنامه سینما چهار/ پنج خرداد هشت و پنج&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;آنچه در نگاه اول در فیلم توجه را جلب می‌کند «خشونت» است. اما اجرا و انگیزه خشونت در اینجا تفاوت ذاتی با خشونت در بخش اعظم فیلم‌های سینمایی دارد. خشونت هانابی ریشه در فرهنگ ژاپنی دارد حتی مفهوم انتقام نیز در اینجا حاصل از خشم نیست.&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;هر چند بیننده عادی تنها به فرم بیرونی برخوردها توجه می‌کند اما در فیلم دو فرم زیباشناسی به ظاهر متضاد همزمان با هم حرکت می‌کند برخوردهای فیزیکی شخصیت نخست با نقاشی‌های شخصیت دوم تلفیق می‌شود. اما آیا این دو روند در مقابل هم قرار دارند؟ خشونت در فیلم دارای زیباشناسی خاصی است. حتی مفهوم آمریکایی و گانکستری «خونسردی» نیز نمی‌تواند به خوبی بیان کننده اجرای خشونت توسط شخصیت اول باشد. در اینجا خشونت با مفهوم «حزن» همراه است. و یا انتقام به جای این که برخواسته از خشم باشد برآمده از «علاقه» است. به خصوص حذف شدن جنبه‌های خشم در اجرای خشونت فرم نرمی را به آن داده است که بیننده کم می‌کند خشونت را بپذیرد.&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;فیلم همچون نقاشی‌ها و هایکوهای ژاپنی شکل می‌گیرد. قاب‌هایی بسته که حرکت خطوط در آن به هیچ وجه شکسته نیست. حرکتی نرم بر سطح ذهن که هر چقدر هم در آن برخورد باشد باز هم این برخوردها تاثیری در فضای آرام کل اثر ندارد حتی در ترسیم یک جنگ سامورایی نیز همین خطوط نرم کمک می‌کند که به جای حس برانگیختگی در بیننده حس توام با آرامش و حرکت ایجاد شود. &lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;اما شاعرانگی کار در تدوین نمود مشخصی دارد. در بسیاری نماها، نما حتی بعد از پایان روایت نیز امتداد دارد. انگار بیننده هنوز باید به دنبال چیز دیگری باشد چیزی فراتر از انچه گفته می‌شود. از سوی دیگر کنار هم بودن نماها و زمان‌های متفاوت باعث شده است خواننده تنها یک بیینده صرف در روند کار نباشد. او باید خود همچون یک تدوین‌گر این‌ نماها را مرتب کرده و یا به هم می‌ریزد. در هایکو نیز ما به سه سطر روبه‌رو هستیم سه سطری که معمولاً از همنشینی یا تصویر با یک اندیشه و در نهایت رسیدن به شهود یا اوج تشکیل شده است. در اینجا این سطرها به همین سه سطر محدود نشده است. &lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;شاید در مقایسه کیتانو از نظر نمایش خشونت با تارانتینو قابل مقایسه باشد. نکته قابل توجه در این است که هر دو این‌ها نمایشگر ریشه‌های فرهنگی خود در فضایی مشترک هستند. خشونت در کار تارانتینو نمایش خشونت است و باسمه‌ای کردن آن از طریق تکرار و تکرار خشونت در کارهای تارانتینو در دو قطب متضاد خشم و خونسردی قرار دارد. اما در اینجا خشونت زیباست به معنی هنری آن، زیبایی نشات گرفته از اخلاق و حس این مقایسه البته در مقام ارزش‌گذاری نیست تنها بیان این تفاوت است که ممکن است یک مفهوم در اجراهای فرهنگی متفاوت چه تاثیری داشته باشد و دنیا امروز چقدر محتاج این اجراهای متفاوت است تا درک انسانی جامع‌تر شود. شاید قدرت فرهنگی آمریکا از درک ضرورت این چندگانگی باشد. جایی که تارانتینو در فیلم‌های آخر سعی می‌کند به این خشونت شرقی نزدیک شود ولی چندان موفق نمی‌شود.&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;هانابی گذشته از کلیت خود، برای حس کردن است حتی حضور نقاشی‌ها و کادربندی‌های از شهر و طبیعت لحظه‌هایی را در ذهن شما حک می‌کند. شاید فرم نهایی نقاشی شخصیت دوم بتواند گویای فرم اجرای فیلم باشد. نقاش فیلم در انتها مفاهیم را به شکل نقطه‌هایی کنار هم قرار می‌گیرد. برف سفید نوشته می‌شود، نور زرد و خودکشی قرمز اما با وجود معنادار و زیبا بودن این نقطه‌ها (نکته‌ها) در نمای دور ما با کلیتی روبه‌رو هستیم که به این صراحت بیان نمی‌شود (سطر پایانی هایکو) یک کلیت با امکان درک‌های متفاوت توسط ناظرین متفاوت یک ناظر غربی خشونت ضربه‌های نهایی را در آن درک یا ناظر اجتماعی طنز پشت کار را در می‌یابد. و یک ناظر شاعر زیبایی را یک زیبایی ناب شرقی &lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-114867279706455913?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/114867279706455913/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=114867279706455913' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114867279706455913'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114867279706455913'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/05/blog-post_114867279706455913.html' title='زیباشناسی خشونت شرقی'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-114807451494682436</id><published>2006-05-20T01:05:00.000+03:30</published><updated>2006-05-20T01:24:10.290+03:30</updated><title type='text'>شکایت شهرداری</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;font-size:100%;"&gt;در پرونده‌ شکایت از انجمن رایانت به دلیل توهین و افترا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;شهرداری گراش رضایت داد.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;اینترنت فضای جدیدی است که امکانات تازه‌ای را برای فعالیت‌های اجتماعی در اختیار همگان قرار می‌دهد. اما همین تازگی فضا باعث می‌شود که آزمون و خطا نیز در آن فراوان باشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;از کمتر از یک سال پیش کاربران اینترنت در گراش پاتوقی برای خود دست وپا کرده‌اند به نام «انجمن رایانت» روال کار در انجمن‌ها یا فروم‌های اینترنتی این است که افراد مختلف با نام‌های واقعی یا مجازی ثبت نام‌کرده و نظرات خود را در موضوعات مطرح شده، بیان می‌کنند. با توجه به این که تقریباً تمامی کاربران این انجمن گراشی هستند گاه و به گاه بحث به مسائل و مشکلات شهر نیز کشیده می‌شود و کسی له یا علیه مسئولین و مردم اظهار نظر می‌کرد. این نظرات به همان گستردگی نظرات مطرح شده در سطح جامعه بود از موافقت شدید گرفته تا بی‌تفاوتی و انتقاد و خشم و ناسزا با توجه به محدود بودن فضا معمولاً این مطالب در سطح اینترنت می‌‌ماند و بازتاب خاصی در شهر نداشت. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;بعد از آتش‌سوزی باغ ملی در اسفندماه گذشته بحثی گشوده شده بود که به نظر برخی از کاربران در طی این آتش‌سوزی شهرداری می‌توانست عملکرد بهتری داشته باشد اما به دلیل جوان فضای انجمن بحث‌ها از حد اعتدال گذشته و گاه به توهین و افترا کشیده شده بود. اما در آن زمان این مساله بازتاب خاصی نداشت و این بخش راکد شده بود. تا این که در اردیبهشت‌ماه برای جلوگیری از این گونه توهین‌ها از سوی شهرداری واکنش نشان داده شد. البته با نخستین تذکر مطالب از داخل انجمن حذف گردید. ولی شهرداری برای روشن شدن موضوع اقدام به شکایت از نویسنده اصلی مطلب آقای اسماعیل فقیهی در مرجع قضایی به جرم توهین و افترا نمود. با توجه به این که خود نویسنده، زبان بخش‌هایی از مطالب خود را تند می‌دانست و به اشتباه خود معترف بود رایزنی‌هایی و مذاکراتی با شهرداری انجام شد که با توجه به شرایط موجود شهرداری و شخص شهردار از شکایت خود صرف‌نظر نمودند. با تشکیل جلسه نخست دادگاه نماینده حقوق شهرداری اعلام رضایت نمود و پرونده به امید عدم تکرار این گونه مسائل و تعامل مثبت مسئولین و افکار عمومی بسته شد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;اما شاید بد نباشد حالا که سوتفاهم‌ها رفع شده است نگاهی به دلایل این رخداد داشته باشیم تا با کنکاش در آن بتوان در آینده راه پیشرفت شهر گراش را بهتر پیمود. البته این دلایل هیچ‌کدام توجیه‌ای بر رفتار انجام شده نیست بلکه سعی در واکاوی فضای اینترنت و آسیب‌شناسی آن دارد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;الف. مهمترین عامل شاید اختلاف قرار گرفتن در محیط وب با محیط واقعی است. محیط وب به خصوص انجمن‌های گفتگو، فضایی سریع دارد به خاطر همین مطالب نوشته شده در آن معمولاً بازتاب تفکرات لحظه‌ای می‌باشد. از سوی دیگر در چنین فضای سریعی به شکل طبیعی از دقت مطلب کاسته شده و به راحتی شایعات و خبر‌های دروغ منتشر می‌شود. این عارضه در اینترنت تنها گریبان‌گیر ما نیست بسیاری سایت‌های خبری خبرگزاری‌ها نیز بارها و بارها بر مطالب خود تکذیبیه و مطلب تکمیلی می‌فرستند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;از سوی دیگر نسلی که معمولاً در این فضا می‌نویسد از نظر زبانی چندان به آداب نوشتاری مسلط نیست شاید به عنوان مثال بتوان زبان آن را با زبان پیا‌م‌های کوتاه تلفنی &lt;/span&gt;(SMS) &lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;مقایسه کرد که در مقایسه با زبان مکتوب کمتر به ارزش‌های اخلاقی پایبند است و در اصطلاح یله‌تر است. اما تمام این‌ها توجیه‌ای نمی‌شود که هنگام کار در اینترنت به حریم شخصی دیگران توجه نداشته باشیم. ولی سه ویژگی سرعت و زبان خاص و همچنین سطح سنی کاربران، امکان اشتباه را بسیار بالا می‌برد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;ب. اینترنت یک امکان ارتباطی تازه است و ساختار اداری ما چندان با آن آشنایی نداشته و امکان تعامل با آن را نداشته است. حتی در شهرهای بزرگ و وزارت‌خانه‌ها نیز از امکانات ارتباطی اینترنت به شکل محدود استفاده می‌شود. امکاناتی همانند کاهش رجوع به ادارات، پرداخت مستقیم، ارتباط مستقیم با مسئولین که با تحقق طرح دولت الکترونیک در سال‌های آینده با آن آشناتر خواهیم شد. ولی عدم آشنایی با این امکانات باعث نمی‌شود که این تقاضا در شهروندان خاموش شود. در این مورد خاص نیز سعی شده بود که امکان پاسخگویی از طرف ادارات مورد پرسش قرار گرفته فراهم شود ولی همان‌گونه که گفته شده هنوز در ساختار اداری ما فضای اینترنتی بحث نامفهومی است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;پ. حتی اگر ما بتوانیم افرادی را که با هویت مشخص می‌نویسند از نظر حقوقی مورد پیگرد قرار دهیم. فعالیت کردن با هویت نامشخص کار بسیار ساده‌ای می‌باشد. کاری که اکثر افراد آن را ترجیح می‌دهند. امیدواریم برخورد صبورانه شهرداری با این مورد باعث فتح بابی برای انتقاد متین و صحیح از فعالیت‌های ارگان‌های مختلف شهر باشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;ت. نویسنده مطلب خود ارتباط مستقیمی با شهرداری نداشته است و همین باعث شده که تنها به شنیده‌های خود اتکا کرده و در تحلیل مسائل دچار اشتباه شود. بازتاب یافتن فعالیت‌های بزرگ و کوچک شهرداری باعث می‌شود که افکار عمومی در تحلیل مسائل کمتر به شنیده‌های خود اتکا داشته باشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;اما نتیجه تمام این فعالیت‌ها و صحبت ها به اینجا ختم شد که ضمن پوزش‌خواهی آقای اسماعیل فقیهی از شهرداری گراش، برای تعامل بهتر با شهرداری، نمایند‌ه‌ای از شهرداری گاه در انجمن رایانت حضور داشته باشد و به سوالات و درخواست‌های شهروندان پاسخ دهد و یا این که سوالات ایجاد شده توسط افکار عمومی و کاربران در اختیار شهردار قرار گیرد و پاسخ‌ها آن درج شود. امید این است که این رفتار پسندیده و سعه صدر از سوی دیگر ادارات و ارگان‌ها نیز در برخوردهای عمومی دیده شود و از سوی دیگر از امکانات فضای اینترنت به شکل مطلوب برای پیشرفت شهر و کشور عزیزمان استفاده شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانوشت: این مطلب بخشی از توافق انجام شده است که با چاپ آن در عصر گراش از شهرداری اعاده حیثیت شود.&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-114807451494682436?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/114807451494682436/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=114807451494682436' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114807451494682436'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114807451494682436'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/05/blog-post_20.html' title='شکایت شهرداری'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-114742473973348187</id><published>2006-05-12T12:35:00.000+03:30</published><updated>2006-09-02T00:16:35.743+03:30</updated><title type='text'>کتاب خری</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;این کتاب‌هایی است که توی نمایشگاه کتاب امسال گرفتم. نمی‌دانم چقدراش برای خودم بماند . چقدرش را بخوانم. ولی خلاصه این مرض کتاب خری کمی التیمام یافته الان &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;هر کدام را که خواندم سعی می‌کنم چیزی هم درباره‌اش همین جا بنویسم.&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;color:#993399;"&gt;داستان ایرانی&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;.مجنونِ لیلی/سید ابراهیم نبوی/عطایی/ 1000 تومان/&lt;span style="color:#990000;"&gt; متين&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;.سنگی بر گور/ جلال آل احمد/ جامه دران/1000 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;به گزارش اداره هواشناسی: فردا این خورشید لعنتی.../ مهدی یزدانی خرم/ققنوس/ 1700 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;بازی آخر بانو/بلقیس سلیمانی/ققنوس/ 2500 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;آبی‌تر از گناه/محمد حسینی/ققنوس/1200 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;جیب‌های‌بارانی‌ات ‌را بگرد/حبیب اسماعیلی/ققنوس/ 1100تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;قسمت دیگران و داستان‌های دیگر/ جعفر مدرس صادقی/ مرکز/ 1600 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;رنگ کلاغ/فرهاد بردبار/ مرکز/ 2250&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;وقت تقصیر/ محمدرضا کاتب/ نیلوفر/ 3900 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;هتل مارکوپولو/ خسرو دوامی/ نیلوفر/ 1600 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;آداب بی‌قراری/ یعقوب یادعلی/ نیلوفر/ 1800 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;بوی خیس کاج/ گیتی رجب‌زاده/ نیلوفر/ 1200 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;باغ‌های شنی/ حمیدرضا نجفی/ نیلوفر/ 1300 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;تو می‌گی من اونو کشتم؟/ احمد غلامی/ افق/1000 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;استخوان‌های خوک و دست‌های جذامی/ مصطفی مستور/ چشمه/900 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;با گارد باز/ حسین سناپور/ چشمه/ 1300 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;عاشقیت در پاورقی/ مهسا محب علی/ چشمه/ 700 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;.عطر سنبل، عطر کاج &lt;/span&gt;Funny in Farsi&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;/ فیروزه جزایزی دوما/مترجم: محمد سلیمانی نیا/ نشر قصه/2000 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;font-size:130%;color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;داستان خارجی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;.کتاب‌دلواپسی/فرناندو پسوا/جاهد جهانشاهی/ نگاه/ 3000 تومان/ &lt;span style="color:#990000;"&gt;متين&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;.ناتوردشت/جی.دی.سلینجر/ محمد نجفی/ نیلا/2200 تومان/ &lt;span style="color:#ffcc33;"&gt;ابوالحسن حسيني&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;.جنگل واژگون/جی.دی.سلینجر/ بابک تبرایی و سحر ساعی/نیلا/ 1200 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;میرا/ کریستوفر فرانک/ لیلی گلستان/ بازتاب‌نگار/1200 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;اگر بیل استریت زبان داشت/جمیز بالدوین/ابراهیم یونسی/ معین/ 2000 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;آواز عاشقانه/جان چیور/ میلاد زکریا/ مرکز/ 2250 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;ماجرای عجیب سگی در شب/ مارک هادون/ شیلا ساسانی نیا/ افق/ 3200 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;کوهستان پاییزی/داستان‌های معاصر ژاپنی/ محمد شهبا/ نیلا/ 1500 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;color:#993399;"&gt;شعر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;شاهنامه فردوسی (دو جلد)/ هرمس/ 14000 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;مثنوی معنوی/ مولوی/ هرمس/ 7500 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;دلاویزترین/ گزینه شعرهای فریدون مشیری/ چشمه/ 3200 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;گزینه اشعار قیصر امین‌پور/ مروارید/ 1350 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;گزینه اشعار/ سیدعلی صالحی/ مروارید/ 2600 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;گزینه اشعار/ عمران صلاحی/ مروارید/ 1800 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;گزینه اشعار/ محمدرضا عبدالملکیان/ 2200 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;53 ترانه عاشقانه/ شمس لنگرودی/ 1000 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;مشتی نور سرد/ ضیا موحد/ نیلوفر/ 1500 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;روز به خیر محبوب من/ رسول یونان/ 800 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;.ترانه‌های رامی/ ابراهیم منصفی/ ماه‌ریز/ 3000 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;کلاغ/ ادگار آلن پو/ سپیده جزایری/ ماه‌ریز/ 1500 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;آوای جهیدن غوک/ شعرهای ژاپنی/ زویا پیرزاد/ 1300 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;font-size:130%;color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;دیگر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;.فرهنگ گفته‌های طنزآمیر/ رضی خدادادی/ فرهنگ معاصر/ 3800 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;نشانه‌شناسی مطایبه/ احمد اخوت/ فردا/ 2000 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;مردم‌شناسی تبلیغات/ محمود اکرامی/ ایوار/ 2500 تومان/ &lt;span style="color:#990000;"&gt;متين&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;اسطوره سوپر من/ امبرتو اکو/ خجسته کیهان/ ققنوس/ 1500 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;طرح‌های گرافیکی/ قباد شیوا/ نظر/ 2500 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;صفحه‌آرایی تبلیغاتی/ محمدعلی کشاورز/ مرکز برنامه‌ریزی و آموزش نیروی انسانی/2000 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;نرم‌افزارهای کاربردی برای طراحان گرافیک/بهرام عفراوی/سی‌بال هنر/ 2500 تومان /&lt;span style="color:#990000;"&gt;متين&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;font-size:130%;color:#990000;"&gt;باقي مانده: 22500&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-114742473973348187?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/114742473973348187/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=114742473973348187' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114742473973348187'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114742473973348187'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title='کتاب خری'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-113718458782378346</id><published>2006-01-14T00:06:00.000+03:30</published><updated>2006-01-14T00:24:40.123+03:30</updated><title type='text'>باغبان گل‌های باغ کوثر</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;در خصایص خاتون مهروش‌النسا الشیبانی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc6600;"&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;باغبان گل‌های باغ کوثر&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#cc6600;"&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;آن رییس کوثر ، آن بزرگ و سرور، آن میوه از همه بهتر، در شورا تنها بانو بودی و مکتب‌النسا کوثر را بانی، خاتون مهوش‌النسا شیبانی که بسیار بانوان پرورید و علم آموخت در روزگاران،از خاندان خانان بود و مدیر مدیران&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;در نام وی گمان بسیار است که مهروش بودی یا مهوش، اقرب این است که نام‌اش نیز چون وی دو روی داشتی هر دو البته زیبا. روز مهروش بودی به تناسب خورشید و شب که شدی مهر به مه شدی که هر دو یکی است و راوی را معلوم نشد کدام اصحح ‌باشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;در ایام خردی چون بسیار دوشیزگان دیگر در مکتب کتک خوردی پس عهد کرد که در ایام مه‌ای بر هیچ شاگردی تعرض ننماید. و اگر نماید هم چنان نماید که تا هفت نسل در یاد بماند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;گویند که وی را وردی بودی که هر صبح هفت بار در گوش مریدان خواندی که آنان را خیال معصیت از سر بیرون شود. پس چون نشد که ورد را تک تک به سمع آنان رسانید. بر مکتب خانه، صبحگاهی مقرر نمود که هر کس در آن غیبت کند نیز ورا تعزیر کنند به چوب و فلک و نمره انضباط و شوهر دادن. و ورد وی چنین بودی که از برای خر کردن مریدان هر صبح در گوشان آنان خواندی که «شمایان دختران باغ کوثر باشید» و جمعی از آنان که که چموش بودی چون این بشنیدند لبخند زدند از سر بلاهت و ندانستند که این راه نجات آنان باشد و عوام را همین نادانی به باد فنا و خانه شوهر فرستاد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;پس روزی بخشنامه آمد که جمله تلامیذ و راهیان دانش را بایستی ردایی پوشند یک دست و البته متمایز از جماعت و خلق دیگر و انتخاب رنگ ردا در هر ولایت بر عهده شیخ و خاتون آنان بود. پس خاتون که این وظیفه را سنگین بدانست هر سال سه ماه در این معنی تامل بکرد که رنگ چه باشد که نه روح لطیف مریدان آزرده گردد و نه طعنه اغیار در پی آید. پس هر بار چون سال پیش رنگ سبز لجنی برگزید. که هم سبز بودی و روح را نوازش بکرد و هم دیگران را به یاد سلحشوران و جنگاوران و کماندویان انداختی و دیگر کس بالخصوص عیاران و علافان را جرات و جسارت این نبودی که مریدان و شاگردان را چشم بد اندازد یا خدا ناکرده لیچاری بارشان نماید. که اینان علارغم ردای قورباغه‌ای خود یک پا کماندو بودند به یاری باریتعالی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;خاتون بسیار در رفع و رجوع احوالات شخصیه مریدان کوشا بود آن سان که روایت است. فرقه‌ای مسما به «مجمع تشکیل کانون خانوادگی متحدالمرکز» خاتون را پاس داشت و جام بلورین و لوح زرین و ردای ابریشمین به وی هبه کرد از برای حمیت‌اش در حل مشکلات خانوادگی. بانو را روایت کرده‌اند که دختران بسیار به همت او شوی کردند چه از جهت تنبیه و چه از جهت تشویق. چون دختری شماتت کرد و بازیگوشی نمود خانواده را گفتی ورا شوی دهند که حال‌اش گرفته شود و چون دختری خوب بودی هم وی را شوی دادی از جهت تشویق که پیامبر گفتی «النکاح سنتی» پس از این سنت بسیار روا داشت آن سان که کم دختری از دست در بشدی از جهت شوی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;پس چون صلاح مملکت در این افتاد که کار مردم به دست مردم و شورا به پا دارند. از طایفه خود شایسته دیدند که در شورا باشند بالخصوص طبقه مکتبدار که خود را فرهنگی خوانند. پس خاتون نیز نامزد شدی برای دویم بار (که بار اول شخصی بود و در این وجیزه نباید و نشاید) خاتون را موفقیت حاصل شد. مریدان پرسیدند که چه در خود دیدی که دامن به سیاست کشیدی و در شورا شدی گفت: « هر چه در مردان سیاست باشد در خود بدیدم. وعده بسیار دادم و عمل کردم. خشم بگرفتم و کار نکردم. حرف بزدم و از چند خاندان نیز بزرگ باشم و این از جمله‌ی آداب اهل سیاست بود که در من بود» پس سه سال یا چیزی کم و بیش در شورا بود. پس چون عده به سر آمد او و جمله آنان که در شورا بودند توبه کردند از کار سیاست و شورا جمیعاً از برای ناسپاسی مردم که بسیار آنان را شماتت کردند. و شهر بی شورا بماند. مریدان این از کرامت بانو دانستند که بی او شورا نباشد. چون او روح شورا بودی که اگر جسم شورا بود در این مدت لااقل چیزی بگفتی که مردم بشنونند. از آنچه در شوار بکرد. که از اسرار بود آنچه در شورا بکرد که اقربا و اجله مریدان نیز پی نبردند خاتون از چه در شورا بودی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;در احوال شخصیه و روحیات خاتون روایت است چون خشم گرفتی تورنادو و کاترینا را در جیب کردی. آن سان که عالمان ایالات آتازونی خواستی نام وی بر باد عظیمی نهند اما وی از دو جهت نپذیرفت اول از این که بسیار شکسته نفسی فرمودی و دویم از این روی که خوش نداشتی وی را با بادی نسبت بودی، از هر جهت، که دهان مردمان را نشود بست. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;خاتون را یابویی بود راهوار، که از بلاد فرانس ابتیاع نموده بود با سال‌ها عرق جیبن و گرد تخته سیاه. یابو از نسل رنو بود و مونس و همدم خاتون آن‌گونه که رخش رستم را انیس بود در هفت‌‌خان، رنو یار بودی خاتون را. خاتون در پشت رنو یلی بود که کس از بنز و پیکان را یارای وی نبود. در پشت ستور خود قانون را گاه بی‌خیال شدی و گاه با خیال در هر حال آن‌سان نسبت به رنوی خود تعصب داشتی که هیچ مریدی را هیچ‌گاه جرات نشد که سنگی بر آن زد یا خدای ناکرده آن را پنچر نماید. آن گونه که گاه برای خودروی دیگر مرشدان پیش آید از دست مریدان دغل و نابکار. و حتی کار بر عکس بودی گاه که یابوی پیر را یارای حرکت نبود شاگردان دست بر پشت آن نهاده و هل دادند که بانو به خانه رسد و از برای شوی و فرزندان قوت لایموتی فراهم آورد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;البته روایات بسیار از خاتون در رسائل آمده که به ظن پرداخته شاگردان نابکار یا یلغوزان ناکام باشد. و الله اعلم که روای روایت کند هر چه شنیدی و خود هیچ‌گاه نه خاتون دیدی نه مریدان به هیچ وقت.در آخر کار خاتون اختلاف باشد که او مدیر بودی و مردی یا مردی از شدت مدیر بودن. چون هفتاد معاون بر وی رسید و جمله را با دست خود بازنشست نمود. و خدای زنده‌اش نگه داشت از جهت مدیریت که این را گویند نیک بدانست و در این نیز الله اعلم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-113718458782378346?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/113718458782378346/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=113718458782378346' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/113718458782378346'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/113718458782378346'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/01/blog-post.html' title='باغبان گل‌های باغ کوثر'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-113044309090494732</id><published>2005-10-27T23:23:00.000+03:30</published><updated>2005-10-27T23:28:10.966+03:30</updated><title type='text'>تذکره والا کتابدار دارالکتاب شهر</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993399;"&gt;در مناقب شیخ مهدی آيينه‌افروز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آن آیینه جانسوز، آن شمع دل‌افروز، آن چراغ پیه‌سوز، غدار دیروز و شیخ امروز، شیخنا مهدی آیینه‌افرزو، کاتب الکتاب بود و برای خودش عالیجانب، مسئول کتابخانه گراش و بزرگ اوباش&lt;br /&gt;از کمالات او این این بس که کتابخانه را با کنترل از راه دور اداره می‌کرد. گفتند این چه شیوه است. گفت که: «فن‌آوری روز که ریشه در سنت دیرینه دودره دارد. خود جای دیگر باشم و کتابخانه در امان خدای باریتعالی» فرهنگ در ید قدرت او بود که نماینده فرهنگ بود و تا او بود فرهنگ مشنگ بود.&lt;br /&gt;روایت است که او را پرسیدند: «هنر چیست؟» گفت: «ما و آنچه چون ما قشنگ باشد» گفتند: «یعنی شما قشنگید؟» فرمود: «چشم‌هایتان قشنگ می‌بیند.»&lt;br /&gt;در گاهی دیگر، دیگربار از دلیل غیبت‌اش پرسیدند. گفت: «ما نیز مهدی هستیم.»&lt;br /&gt;نخست طریقت رایانه در گراش همو بود و مبدا و ملجا بود تا بود. روایت است که یک کامپیوتر را در ده دقیقه اسمبل(1) کرد. گفتند: «این معجزت را چه نامیم که در توان کس نبشد چنین کردنی؟» فرمود: «سمبل الاسمبل»&lt;br /&gt;دیگر هفت شهر عشق را در پی مطلوب گشتند و شیخ ما چون طلب عشق در آنی کنار خود یافت. پرسیدند« حکمت این رسیدن این‌گونه به عشق در چیست؟» گفت: «عشق آن است که آدمی سخت نگیرد. ما هم سخت نگرفتیم و گرفتیم»&lt;br /&gt;از شیخ عبدل صلاح الفرهنگ، منقول است؛ روزی شیخ مهدی را بر مرکوب خویش دیدمی که همی راند و التفات نبکرد. بر خورجین مرکوب سبزی بود از انواع، و بر سبزی شبنم بود شبنمی زیبا. چون به خانه شد مژده دادند‌اش که خدا تو را دختری همی‌داده، چی خواهی نام کرد. گفت: «شنبلیله بسیار همی دوست دارم و همین نام کنم» خلق گفتند: «مردم ناپسند خوانند و شنبه نامند» گفت: «شبنم که بر شنبلیله باشد، نامیم» و مردم «شونم» صدا کردند که در کودکی بسیار طراوات و تراوش داشت. پیش‌گویان در اسطرلاب دیده‌اند که شاعر شود از این همه تراوش شبانه&lt;br /&gt;از خردسالی اهتمامی عظیمی به فرهنگ فولکلور داشت. آن سان که یک چهارشنبه آخر ماه صفر از او قضا نشد که بر شکم میل ننهد و شعر نخواند. تا بزرگ شد و با شیخ عبدل صلاح‌الفرنگ و شیخ مهدی آزمایشگر فرهنگ گراش را گردآوردند گرد آوردنی. دلیل پرسیدند از این همه توجه و پاس داشتن فرهنگ پارسی و گراشی گفت: «نه قرمز، نه آبی، فقط پاس قهرمان» مریدان نشانه گرفتند بر این که شیخ وارسته بود و از هر رنگ و پیرایه رسته بود. از بی‌فرهنگی خسته بود و دل در گرو اچمی بسته بود.&lt;br /&gt;مروی است که شیخ وصیت در بکرد او را بر بلندای کلات به خاک کنند که بر فراز گراش باشد و با گراش باشد تا همیشه، لیک انجمن میراث فرهنگی که خود از بانیان آن بود، گفتند: «برو بابا دلت خوشه»&lt;br /&gt;و دل خوش بمرد. چون بسیار اس ام اس جک جور و ناجور خیرات کرد . مردم بسیار بر روحش خنده فرستادند تا سال‌های سال&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-113044309090494732?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/113044309090494732/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=113044309090494732' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/113044309090494732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/113044309090494732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2005/10/blog-post_27.html' title='تذکره والا کتابدار دارالکتاب شهر'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-112868601810623631</id><published>2005-10-07T15:23:00.000+03:30</published><updated>2005-10-07T15:37:45.920+03:30</updated><title type='text'>کتاب: ه مثل تفاهم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;font-size:180%;color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;طنز با/در بینامتنیت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;کتاب ه مثل تفاهم/ رویا صدر/نشر ثالث/ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;چاپ اول 83 /1200 تومان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;آیا ما چیزی به نام طنز زنانه داریم؟ نمی‌توان انکار کرد که هر نویسنده‌ای بخشی از دید و هویت خود را در متن تزریق می‌کند. اما هنگامی یک جریان يا نحله ادبی شکل می‌گیرد که دارای چندین اثر يا صاحب اثر تاثیر‌گذار باشد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;طنز فارسی نیز همانند دیگر بخش‌های ادبیات‌فارسی هویتی مردانه دارد. گاه حتی زنانی که در این فضا به خلق اثر پرداخته‌اند. برای اثبات خود مردانه‌تر از مردان نوشته‌اند. اما تاکید بر هویت زنانه که معروف‌ترین نمونه آن «فروغ فرخزاد» است، کم‌کم این دغدغه را در زنان ایجاد کرد که اهمیت بیشتری فردیت و ذهنیت خود بدهند. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;در «هـ مثل تفاهم» زنانگی حضور دارد اما تاکیدی بر زنانگی وجود ندارد. بلکه آنچه برای نویسنده مهم بوده تجربه فرم‌های مختلف زبانی برای رسیدن به اشکال تازه‌ای از طنز است. در این شکل‌های مختلف نوشتار به قاعده زن بودن نویسنده باعث شده است توجه بیشتری به برخی فرم‌ها اعمال شود.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;هنگامی که می‌گوییم «نویسنده تاکیدی بر زنانگی ندارد.» یعنی او سعی نمی‌کند به عنوان زنِ نوعی اثر خود را پدید بیاورد. بلکه نویسنده، فرد يا انسانی‌ست که زن نیز است. این زن بودن در برخی داستان‌ها که فرم تک‌نگاری دارند مشخص‌تر است. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;دغدغه «رویا صدر» بیش از آن که «موقعیت اجتماعی زن» باشد، دغدغه زبان است و چگونگی به کارگیری آن حتی در داستان‌هایی که به نظر بیشتر زنانه می‌آیند مانند «هـ مثل تفاهم» يا «طبیعت بی‌جان» ما در واقع با نمونه‌های موفق‌تری از دغدغه زبان روبه‌رو هستیم. «هـ مثل تفاهم» توجه و نقطه تمرکز را بر «زیر گفتگو»  قرار داده‌است. این که چیزی را بگوییم و چیز دیگری را بخواهیم. من آنقدر مسلط نیستم که بخواهم از جنبه زبان‌شناسی این مساله را واکاوم. ولی مساله منظور و معنای متن مهمترین دغدغه ما و زبان‌شناسان در درک متن است. «طبیعت بی‌جان» یک کار فرمی زیباست. معمولاً دیگر حضور نویسنده در داستان به عنوان برش‌دهنده موقعیت «زمان-مکان» کارکردی دستمالی شده پیدا کرده و وسیله شده برای سر وته داستان را هم آوردن اما ما در اینجا می‌بینیم که نویسنده بر خلاف تصور اولیه ما نه به عنوان برش‌دهنده بلکه به عنوان یک خط اتصال وارد داستان می‌شود. خطی که زندگی واقعی را به زندگی روی کاغذ وصل می‌کند. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;شیوه طنزآفرینی «رویا صدر» نیز قابل توجه است. به نظر من صدر می‌داند نه می‌تواند کنش‌های داستانی طنز (طنز موقعیت) ایجاد کند و نه یک فکاهه‌نویس خوب است. او روی توانایی خود در «نقیضه‌سازی» تاکید می‌کند. به خاطر همین طنز او گاه خاص می‌شود. یعنی کسی که آشنایی با متون اصلی نداشته باشد، توانایی ارتباط با طنز خوانده شده را هم ندارد. از جنبه مثبت در این‌گونه طنزها ما با لودگی و طنزآفرینی با زور و ضرب روبه‌رو نیستم. شاید گزافه باشد وی در واقع ما با یک طنز پست‌مدرن روبه‌رو هستیم که حاصل تداخل متن در حال خواندن با متن‌های خوانده شده پشین است. این تباین و تشابه در همنشینی‌ها و جانشینی‌هاست که طنز متن‌های «رویا صدر» را می‌آفریند. در اینجا مثل بیشتر مواقع طنز حاصل قرار گرفتن چیزی در جایی غیر آنجا باشد است. در طنز موقعیت این فرد است که در موقعیت مکانی متناقض قرار گرفته است. در فکاهه مفهوم نابه‌جا است. و در نقیضه‌ این کلمات هستند که به بازی گرفته می‌شوند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;محمد خواجه‌پور&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-112868601810623631?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/112868601810623631/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=112868601810623631' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/112868601810623631'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/112868601810623631'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2005/10/blog-post.html' title='کتاب: ه مثل تفاهم'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-112422272164369375</id><published>2005-08-17T00:30:00.000+04:30</published><updated>2005-08-17T00:35:21.653+04:30</updated><title type='text'>کتاب: زن در ریگ روان</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993399;"&gt;موقعیت انسانی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نگاهی به رمان زنگ در ریگ روان&lt;br /&gt;زن در ریگ روان/کوبو آبه/ مهدی غبرائی/ نیلوفر/1383/ 2250 تومان&lt;br /&gt;اگزیستانسیالیسم از مکتب‌هایی‌ست که در دهه‌های گذشته خوانندگان و گاه هواداران بسیاری داشته است. مثل تمام نحله‌های فکری دیگر از تفکرات گذشته تاثیر گرفته و بر مکتب‌های بعدی اثر گذاشته است. به خصوص پست مدرنیسم که امروزه مهمترین شیوه نگاه به جهان است تاثیرات عمیقی از اگزیستانسیالیسم گرفته است.&lt;br /&gt;اما بحث ما تشریح اصالت وجود یا فلسفه آن نیست. شاید لذت و تاثیر اساسی اگزیستانسیالیسم در این است که رابطه‌ای نزدیکی با ادبیات دارد مهمترین فیلسوفان این مکتب نویسندگان چیره دست هستند با داستان‌های جذاب و خواندنی.&lt;br /&gt;از نظر فردی رمان‌های اگزیستانسیالیستی بسیار بر دیدگاه فرد نسبت به زندگی تاثیر می‌گذارند. کمتر کسی می‌تواند بیگانه را بخواند و نخواهد مانند شخصیت اول آن به زندگی نگاه کند.&lt;br /&gt;چیزی که این‌گونه رمان‌ها را شکل می‌دهد پرداخت شخصیت با توجه به جهان‌بینی خاص و نگاه ویژه به آدم‌های دیگر است و از سوی دیگر نکته‌ای که می‌خواهم در اینجا به آن بپردازم چیزی‌ست به نام موقعیت اگزیستانسیالیستی یا بهتر بگویم موقعیت انسانی. برای فردی که آشنایی خاصی با این گونه موقعیت‌ها ندارد قرار گرفتن در آن تداعی‌کننده جبر و زجر بشری است اما نکته جالب چگونگی برخورد شخصیت اصلی با این موقعیت انسانی است.&lt;br /&gt;به نظر می‌رسد شخصیت در چیزی که ما آن را «هچل» می‌نامیم گرفتار می‌شود. در نگاه اول خود فرد کمترین نقش را در ایجاد این موقعیت دارد اما کم‌کم در می‌یابیم که این موقعیت همان زندگی است که باید با آن ساخت و آن را ساخت. از سوی دیگر فرد به تدریج مسئولیت تمامی آنچه پیش آمده را می‌پذیرد و سعی می‌کند این دنیایی که به نظر در آن گرفتار است را بسازد.&lt;br /&gt;در رمان «زن در ریگ روان» نیز ما با این گونه موقعیتی که در واقع بازآفرینی موقعیت تمام ما انسان‌هاست روبه‌رو هستیم.&lt;br /&gt;مرد تا هنگامی در فصل 29 به این درک نمی‌رسد خود او نیز در این موقعیت موثر است نمی‌تواند با این موقعیت یا همان زندگی کنار بیاید. تمام تلاش‌های پیشین او تلاشی بیهوده بوده است. نه به دلیل بی‌هدفی و یا بی‌برنامه بودن بلکه به دلیل عدم درک. او همواره دارد سعی می‌کند با دانسته‌های خود به دنیای اطراف بپردازد و آن را تشریح کند. این اندیشه‌های در کتاب نیز بسیار بیان می‌شود اما جایی او موقعیت را درک می‌کند که نه از بیرون بلکه از درون و در موقعیت قرار می‌گیرد.&lt;br /&gt;اگزیستانسیالیست‌ها همواره مورد اتهام پوچ بودن قرار گرفته‌اند اما چیزی که این حالت از پوچی را قابل دفاع می‌کند این است که پوچی اگزیستانسیالیستی منفعل نیست. فرد دچار بی‌خیالی و وازدگی نمی‌شود. بلکه درک می‌کند که تمام آنچه دارد اتفاق می‌افتد حاصل انتخاب و گزینش‌های خود اوست. در حالی که می‌داند با دنیایی پوچ روبه‌رو است با یک بازی طرف است به این بازی ادامه دهد و لذت را در درون خود درک کند. لذت‌های کوچک و هدف‌هایی کوچک و پوچ برای بودن. چون بودن انتخابی هست که انجام شده است.&lt;br /&gt;هیچ چیز مانند ادبیات نمی‌توانست نمایش‌دهنده موقعیت انسانی اگزیستانسیالیستی باشد. هچل و مخمصه‌ای که ما در آن گرفتار هستیم و کاری که باید بکنیم. این داستان‌ها درک ما را از زیستن دگرگون می‌کنند. درک این که چه در یک شهر چه در میان دانه‌های شن زندگی ما همین گندی‌ست که هست اما اگر زیستن را انتخاب کرده‌ایم باید زندگی کنیم. درست است نمی‌توان دنیا را عوض کرد اما می‌توان آن را دوست داشت و از آن لذت برد.&lt;br /&gt;کوبه آبه در این کتاب وحشت را چنان می‌نویسد که شما شن‌های روان را احساس می‌کنید. و این گذشته‌ از تکنیک‌های ظریفی که در جای خود جای بحث دارد از آن سرچشمه می‌گیرد که او به درک این که زیستن چقدر وحشتناک رسیده است. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پانوشت:‌البته این یادداشت قبلاً در &lt;a href="http://www.0782.blogspot.com/"&gt;نشریه الف&lt;/a&gt; چاپ شده است. اما وقتی دیدم&lt;a href="http://www.farangeopolis.blogspot.com/"&gt; فرنگوپلیس&lt;/a&gt; لطف کرده در بلاگرولش به من لینک داده گفتم حیف است که چیزی اینجا نگذارم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پانوشت دو: ترسیدم بنویسم سرکار خانم فرنگوپلیس &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-112422272164369375?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/112422272164369375/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=112422272164369375' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/112422272164369375'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/112422272164369375'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2005/08/blog-post.html' title='کتاب: زن در ریگ روان'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-111965220493428032</id><published>2005-06-25T02:43:00.000+04:30</published><updated>2005-06-25T03:20:03.693+04:30</updated><title type='text'>فردا که بیدار شوی روز دیگری است</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مثل خبر مردن و این جور چیزها،آدم کم کم می‌فهمد چه خبر شده. چند روزی می‌زنی توی سر خودت و بعد عادت می‌کنی چاره دیگری نداری انگار ، الان ساعت سه نیمه شب است. شنبه شروع شد و نحوست شنبه از پی‌اش خواهد آمد. از اول هم کاری نکردیم تا حالا حسرت بخوریم «حالا چه کار کنیم» از نظر فلسفی این طوری خودم را راضی می‌کنم که &lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;شکل به وقوع پیوسته یک واقعه تنها شکل ممکن آن است&lt;/span&gt; و باید به فکر شکل دادن به اتفاق‌های آینده بود و این‌ها را برای خودم ثبت می‌کنم شاید روزهای بعد که این حضور مرگ عادی شد کاملش کنم.&lt;br /&gt;ا. پیوندهای خود را با جهان بیشتر و بیشتر کنیم جوری که دنیا نتواند بی‌خیال ما شود&lt;br /&gt;2. قبول کنیم ما هم یک تکه کوچک از آجر مدرانسیون هستیم و نخواهیم فقط بقیه شهید اصلاحات باشند&lt;br /&gt;3. زندگی‌مان بکنیم به زندگی احترام بگذاریم به زنده بودن خودمان و هر کس و هر چیزی که مرد، زنده بمانیم. زیستن مزه گس دارد. گس یعنی تلخ و شیرین قاطی این مزه را زیر دندانم است و دهانم بوی حرف می‌دهد ولی باید خوابید فردا که بیدار شوی روز دیگری است&lt;br /&gt;یادم بماند شنبه ساعت 3 نیمه شب شنبه شنبه و باید همین‌طور با خودم تکرار کنم فردا روز دیگری است و نه شاید بهتر، اما شاید هیجان‌انگیزتر توی اقلیت بودن این مزه را می‌دهد که می‌توانی به همه‌چیز اعتراض کنی و در کنار آن انگیزه‌ای برای زیستن به آدم می‌دهد. فکر می‌کنم از اقلیت بودن خیلی بیشتر خوشحال می‌شوم.&lt;br /&gt;این نوشتن خوب شد حالا احساس می‌کنم که بهترم و خوشحالم از این که این یارو رییس‌جمهور شده خیلی خوشحالم چون این واقعیت است و باید مثل مرگ با آن کنار بیایم. باور کنید خوشحالم خیلی خوشحال چرا باور نمی‌کنید ساعت سه نیمه شب است و من خوشحالم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-111965220493428032?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/111965220493428032/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=111965220493428032' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/111965220493428032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/111965220493428032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2005/06/blog-post_25.html' title='فردا که بیدار شوی روز دیگری است'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-111921791201248894</id><published>2005-06-20T02:04:00.000+04:30</published><updated>2005-06-20T02:27:23.413+04:30</updated><title type='text'>چرا حالا</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;می‌دانم نوشتن این مطلب در شهری مثل گراش کلی عواقب خواهد داشت باید سال‌ها بار آن را بر دوش بکشم. ام صبح جمعه که از خواب بیدار شدم احساس کردم چیزهایی تغییر کرده است باید جوری دیگری شده باشد این را به مسعود هم گفتم. اما شنبه فهمیدم این عوض شدن و تغییر مثل همیشه به سمت گند زدن بوده است.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;شاید از این بعد مجبور باشم بیشتر خودم باشم با ایده‌هایی عریان و مشخص . خودم و شهری که کمتر باید به آن فکر کنم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;این آخرین یادداشت من پنجشنبه توی الف بود :«انتخاب‌های ما حاصل برگزیدن گزینه‌ای نیست. دور ریختن گزینه‌های دیگر است. » گاهی احساس می‌کنم مثل سگی که نمی‌داند خطر را احساس کرده بودم. و حالا باید مثل بعضی‌ها کابوس ببینم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;این متن &lt;a href="http://tribune.debsh.com/archives/sunday2005,jun,1911;17;52.php"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;بیانیه کسانی‌ست&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;که به طور مشروط و انتقادی از رفسنجانی حمایت کرده‌اند و اولین گام برای حضور در فضای عمومی وبلاگ‌ها &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;هم‌ميهنان گرامي؛&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;با توجه به نتايج اعلام شده انتخابات رياست جمهوري كه حكايت از آن دارد كه آقايان هاشمي رفسنجاني و احمدي‌نژاد به دور دوم راه يافته‌اند، ما امضا كنندگان بيانيه زير علي‌رغم آنكه مواضع كاملا متفاوتي در مرحله اول انتخابات داشته‌ايم، از آقاي اكبر هاشمي رفسنجاني در مرحله دوم انتخابات حمايت كرده و به طور جدي از همگان مي‌خواهيم تا براي جلوگيري از آن‌چيزي كه به عقيده ما يك فاجعه بسيار نزديك و در كمين است، به هاشمي رفسنجاني راي دهند. از تمامي فرهيختگان منتقدي كه به آينده و سرنوشت ايران اهميت مي‌دهند مي‌خواهيم تا در شرايط كنوني، از بحث‌ها و نقدهاي تفرقه‌افكن خودداري كرده و ضمن راي‌دادن به هاشمي رفسنجاني ديگران را نيز دعوت به راي دادن به ايشان كنند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;محمد خواجه‌پور&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-111921791201248894?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/111921791201248894/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=111921791201248894' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/111921791201248894'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/111921791201248894'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2005/06/blog-post_20.html' title='چرا حالا'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-111915639266049433</id><published>2005-06-19T09:06:00.000+04:30</published><updated>2005-06-19T09:16:32.666+04:30</updated><title type='text'>انتخابات گراش</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نتایج آرا نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در گراش. البته به نظر می‌رسد این بار به جای این که مردم گراش اشتباه کنند این کل مردم ایران است که اشتباه کرده‌اند. تحلیل‌ها بماند برای بعد موقتاً این را داشته باشید.&lt;br /&gt;1. هاشمی رفسنجانی                                5605 رای&lt;br /&gt;2. احمدی‌نژاد                                        4286 رای&lt;br /&gt;3. کروبی                                            3507 رای&lt;br /&gt;4. قالیباف                     &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;                    3187 رای&lt;br /&gt;5. معین                                             1230 رای&lt;br /&gt;6. لاریجانی                                          291  رای&lt;br /&gt;7. مهر علیزاده                                    210  رای&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-111915639266049433?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/111915639266049433/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=111915639266049433' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/111915639266049433'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/111915639266049433'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2005/06/blog-post.html' title='انتخابات گراش'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-111730790196458496</id><published>2005-05-28T23:41:00.000+04:30</published><updated>2005-05-28T23:48:21.970+04:30</updated><title type='text'>کتاب:‌عشق خامه‌اي</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993399;"&gt;قصه شهرهای کوچک&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عشق خامه‌ای/ شهرام شفیعی/سوره مهر/ 1383/ 1600 تومان&lt;br /&gt;همیشه این حسرت با من بوده است که داستان‌هایی که می‌خوانم يا درباره دشت و دمن و روستا و بد و خوب روزگار طبیعت است و يا درباره شهر و دغدغه‌های مدرنیسم و بورژوازی، داستان‌هایی که به شهرها کوچک وفراموش‌شده و آدم‌های آن بپردازند در این میان جایشان خالی بود. شروع «عشق خامه‌ای» با این امیدواری بود. ولی داستان به دنبال چیزی دیگری بود که فضای و اتمسفر داستان به‌جای آن دو جای گفته شده این بار در شهر کوچکی اتفاق می‌افتد.&lt;br /&gt;داستان به دنبال سرگرم کردن است و این وظیفه را به خوبی را انجام می‌دهد. یک خانواده چهار نفره تهرانی که به شهرستان پدر بازگشته‌اند. راوی دومین پسر این خانواده است که کارش کشیدن کاریکاتور است و اینجا نیز سعی می‌کند با کلمات به رسم این کاریکاتورها بپردازد. از این نظر شخصیت‌ها نیز کاریکاتورهای آدم‌ها هستند. اغراق‌های انجام شده در جهت متمایز کردن آدم‌ها از یکدیگر است. هنگام خواندن متن و در بارش متلک‌ها و گوشه و کنایه‌ها این اغراق ها چندان به چشم نمی‌آید. اما اگر در پایان بخواهیم شخصیت‌ها را وارسی کنیم چیزی به جز یک خانواده معمولی در ذهن ما نشت نکرده است با هر کدام از اعضای آن که شاید به شکل منفرد بسیار غیرعادی باشند اما روابط ساده و طبیعی است و برخوردها قابل لمس و حس کردن.&lt;br /&gt;شاید به ضرورت کار کارگاهی این داستان بلند و پیوسته دارای یکنواختی نیست چه از نظر لحن که گاه خواننده را از خنده روده‌بر می‌کند و گاه توصیف‌ها زاید و کسالت‌بار است چه از نظر دیاگرام داستانی که به خصوص در فصل پایانی داستان به شکل غیرمنتظره شتاب گرفته و به نظر می‌رسد نویسنده خواسته است به هر شکل ممکن داستان را به‌پایان ببرد.&lt;br /&gt;طنزهای استفاده شده در این داستان به گونه طنزهای موقعیت و طنزهای کلامی پرداخت شده است. با قرار دادن خانواده‌ای امروزی و مرکزنشین در موقعیت یک شهر کوچک بیشترین امکانات طنز موقعیت به دست آمده است. بسیاری از طنزها حاصل این ناهمگونی فرد و موقعیتی که در آن قرار دارد است اما همیشه این تضاد موقعیتی طنز ایجاد نمی‌کند. برای تکمیل شدن این فضا تمام اعضای خانواده و بیشتر شخصیت‌های داستان به تکه‌پرانی می‌پردازد. یه به قول شخصیت خانوم: «جمله‌ها مثل کتلت هستن،‌ به محض این که یکی‌شون سرخ شد، باید بعدی رو بندازی توی ماهیتابه... باید دقت کنی هیچ جمله‌ای خام نمونه يا نسوزه...» و ما در بارش این کتلت‌های خوشمزه يا نیم‌سوز قرار می‌گیریم. شاید اشکال کار این است که طنزهای کلامی دارای تفاوت زیادی با هم دیگر نیست. یعنی پدر همانگونه طنز کلامی ایجاد می‌کند که پیرمرد داخل اتوبوس و يا شروین. گاه ما با توجه به روند تند گفتگوها که سرشار از کنایه و ریشخند است فراموش می‌کنیم کدام جمله را کدام شخصیت بیان کرده است. با این وجود داستان راحت خوانده شده و به پیش می‌رود و خواننده فرصتی برای نکته‌گیری و يا از جنبه مثبت درگیر شدن با داستان را ندارد.&lt;br /&gt;کتاب خواندنی، فحش نیست. کتاب‌هایی هست که ما آن را می‌خواهیم از خواندن آن لذت می‌بریم. قرار نیست داستان همیشه دارای فرمی شگرف و يا ایده‌هایی عمیق باشد. بعضی داستان‌ها به این راضی‌اند که خواننده را برای ساعت‌هایی از زندگی دور کنند و در آن فرو ببرند. وقتی «عشق خامه‌ای» تمام می‌شود اگر قرار باشد ما به چیزی بیاندیشیم این است که آیا واقعاً ما این‌قدر در گفتگو‌ها مان چرت و پرت می‌گوییم و نیش و کنایه می‌زنیم. من که فکر می‌کنم این داستان بسیار واقعی‌تر از آن چیزی است که هنگام خواندن آن تصور می‌کردم. اینجاست که می‌توانیم بگوییم داستان به مرز طنز نزدیک شده است و مانند آیینه‌ای ما را به خود نمایانده است. ما را با تمام بی‌خیالی‌‌ها، آرزوها و چرت و پرت‌های‌مان. «عشق خامه‌ای» به ما نشان می‌دهد ما بسیار خوشبخت‌تر از آن چیز هستیم که فکر می‌کنیم و داریم از این بیهودگی لذت می‌بریم. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-111730790196458496?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/111730790196458496/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=111730790196458496' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/111730790196458496'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/111730790196458496'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2005/05/blog-post.html' title='کتاب:‌عشق خامه‌اي'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-111294645490708744</id><published>2005-04-08T12:14:00.000+04:30</published><updated>2005-04-08T14:03:11.396+04:30</updated><title type='text'>سنگی بر گور هر کسی</title><content type='html'>&lt;img src="http://www.sharemation.com/saeedonline/jalahmad.jpeg" /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سنگی بر گور را دوباره خواندم. شما هم می‌توانید &lt;a href="http://jalalealeahmad.blogspot.com/"&gt;داستان را از اینجا &lt;/a&gt;بگیرید. هنوز وحشتناک بود. متاسفانه چهره‌ای که ما از جلال می‌شناسیم تحریف شده است. جلال شاید روشن‌بین‌ترین متفکر سال‌های اخیر بوده است. سنگی بر گور شاهدی بر این بوده که او توانسته است یک متفکر باشد. و تمام رنج‌های او همین است. باید بخوانید نمی‌خواهم با پیش‌داوری خراب‌اش کنم اما شاید از زندگی‌اش ندانید&lt;br /&gt;جلال، همانگونه که در داستان می‌گوید فرزند یکی از آخوندهای تهران است. اما بعد از تحصیل دانشگاهی در مقابل پدرش قرار می‌گیرد مدتی کمونیست می‌شود. در یک سفربه شیراز در اتوبوس با سیمین دانشور که از خانواده‌های نامدار و متجدد شیراز بوده آشنا می‌شود. علارغم مخالفت شدید پدرش با او ازدواج می‌کند. و همین فاصله او را با خانواده بیشتر می‌کند. از کمونیست بر می‌گردد و از نظر سیاسی جریان سوم را بنیان می‌نهد که معتقد بود باید جدا از راه شرق و غرب هر کشوری راه خود را به سوی پیشرفت طی کند. به خاطر همین به هر دو گروه کمونیست‌ها و لیبرال‌ها می‌تازد البته تا پایان هم منتقد خشکه مذهبی می‌ماند و این توی داستان‌هایش بازتاب بیشتری دارد. در سن چهل و خردگی یعنی یکی دو سال بعد از نوشتن این مطلب به طرز مشکوکی در شمال می‌میرد. سیمین بعد از جلال ترجمه‌ها و نوشته‌هایش منتشر می‌کند. و هنوز زنده است.&lt;br /&gt;سنگی بر گور روایت بسیار صریح جلال از بی‌فرزندی خودش است و فشارهای فردی و اجتماعی حاصل از آن بر او در این کتاب چنان خود و اجتماع را سلاخی می‌کند که گاه به حد اشمئزاز می‌رسد. ولی واقعیت‌های عریانی که درباره حضور جنسیت، ترحم، نیوکاری و خود زندگی می‌گوید را نمی‌توان نادیده گرفت. شاید اگر جلال تنها همین یک کتاب را هم می‌نوشت تنها روشنفکر (لغتی که از آن دوری می‌جست) واقعی ایرانی بود. کسی که خودش و دنیا را بی‌هیچ رودبایستی به پیش‌واز می‌رود.&lt;br /&gt;هر چند دیدگاه جلال در این داستان-واقعیت مردانه است. اما دلیل آن این نیست که او به زن‌ها توجه ندارد بلکه به خاطر این است که او دارد از خودش از خود عریان‌اش می‌گوید. خودی آنچنان لخت که دل‌آزردگی نزدیکان و حتی سیمین را هم در پی داشت ولی او اینجا چاره‌ای جز این نمی‌بیند که برای صدور اجازه نقد بر اجتماع ابتدا سوزن را نه به خود بزند که خود را سوراخ سوراخ کند.&lt;br /&gt;سنگی بر گور به شکل رسمی منتشر نشد به خاطر همین چندان درباره آن صحبت نشده، به کسانی که نمی‌خواهند درباره زنده بودن و دلیل آن فکر کنند. به کسانی که حرف زدن از خود و برخی چیزها را در حضور همه زشت می‌دانند. به آدم‌های پاستوریزه، به آدم‌های ... به خیلی‌ها این داستان را نمی‌شود توصیه کرد. ولی باید یک بار خواند و با سوال‌های مهم روبه‌رو شد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-111294645490708744?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/111294645490708744/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=111294645490708744' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/111294645490708744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/111294645490708744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2005/04/blog-post.html' title='سنگی بر گور هر کسی'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-110891370047197813</id><published>2005-02-20T18:54:00.000+03:30</published><updated>2005-02-20T19:22:57.816+03:30</updated><title type='text'>آيينه‌های دردار</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993399;"&gt;ريشه در خاطره و خاک&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.golshirifoundation.org/images/biblio/thumbayeneha.gif" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;آينه‌هاي دردار/ هوشنگ گلشيري/ چاپ اول 1371/ نيلوفر/950 تومان&lt;br /&gt;در آغاز شايد ساختار انتخاب شده توسط گلشيري براي روايت گسسته و پراکنده به نظر آيد اما همان‌گونه که خود در ادامه داستان مي‌گويد او تکه تکه‌ها را روايت مي‌کند و البته اين معرق چندباره هر چه به پيش مي‌رويم بهتر در ذهن ما شکل مي‌گيرد. اين معرق‌کاري تنها در تصويرسازي زن داستان نيست بلکه طرح داستاني نيز اين‌گونه شکل مي‌گيرد.&lt;br /&gt;نويسنده‌اي در سفري اروپايي داستان‌هاي خود را مي‌خواند و در اين ميان يکي که به ريزه‌کاري داستان و زندگي او وارد است به ذهن‌اش باز مي‌گردد. اين بازگشت باعث مي‌شود که نويسنده به واکاوي خود، مفهوم زندگي و به خصوص دلبستگي بپردازد.&lt;br /&gt;براي گسترش مفهوم دلبستگي و پايبندي نويسنده از دو موتيف بيد و وطن استفاده کرده است. البته شخصيت‌ها آن‌گونه مرزبندي نشده است که اين افراد دلبسته‌اند و اين گروه لاابالي بلکه ما شخصيت‌ها را در موقعيت‌ها و گاه در رفتارهاي ريز و کوچک‌شان مي‌شناسيم مثلاً مي‌دانيم وقتي صنم موهايش را حلقه مي‌کند دارد از گفتگو مي‌گريزد از سوي ديگر شخصيت‌ها همان قدر که خاص هستند داراي تيپ مشخصي مي‌باشند. همه آن‌ها به شکلي روشنفکرند ولي هر کدام به شکلي بر اساس انديشه‌هاي خود رفتار مي‌کنند.&lt;br /&gt;گذشته از دغدغه‌هاي فرمي به نظر مي‌رسد گلشيري در اين کتاب نگاهي دقيقي به مساله مهاجرت دارد. آيا مهاجرت يک بريدن کامل است و بي‌ريشه شدن؟ چقدر خاطره‌هاي شخصي در اين بريدن موثر است؟ شايد براي هر کسي که دل به رفتن دارد يکبار خواندن ديدگاه شخصيت‌هاي اين کتاب که به دفاع و رد بريدن از وطن مي‌پردازند ضروري باشد. حضور «بيد» در داستان نيز در کنار نقش عاطفي و تغزلي خود، بر مفهوم ريشه‌داري و ماندن تکيه دارد. عاشقي که آنقدر مي‌ماند و ريشه مي‌دواند که شکل ديگري براي زيستن ندارد.&lt;br /&gt;قوت طرح گلشيري در روايت شهرزادي آن است داستان‌ها از دل هم بيرون مي‌آيند و دوباره در هم فرو مي‌روند. اگر در هزار و يک شب مشخص است کجا در يک داستان تازه گشوده مي‌شود. اينجا در ابتداي پاراگراف وقتي فعلي مانند «گفت» آورده مي‌شود. شما تنها در انتهاي بند است که در خواهيد يافت که اين گفتن يا هر اتفاق ديگري در کدام داستان است که اتفاق مي‌افتد.&lt;br /&gt;بي‌ترديد آينه‌هاي دردار يک داستان اجتماعي است درباره آدم‌هايي که سياه و سفيد نيستند البته با تاکيد بر نقش زن به عنوان عنصر مغفول داستان سياسي ايراني دو زن موجود در داستان با تمام شباهت‌هاي خود در ديدگاه‌ ما در دو قطب مخالف قرار مي‌گيرند چون ما آنان را با توجه به همسران‌شان دسته‌بندي مي‌کنيم. مينا همسر يک مبارز است و صنم زن يک جاسوس نفوذي ولي داستان بيش از آن بخواهد به مردان آنان بپردازد آنان را در نظر دارد و موقعيت‌ها را براي آن‌ها مي‌سازد رفتاري که آن‌ها بايد در مقابل موضع مشخص شوهرانشان داشته باشند.&lt;br /&gt;از جنبه ديگري نيز من از کتاب لذت بردم گاه کتاب وراجي‌هاي روزانه است (البته گلشيري تک تک جملات را در داستان بازيابي ميکند يعني آن‌ها را دوباره جايي به تنه داستان پيوند مي‌زند و اين وراجي‌ها دادايستي نيست)  جمله‌هايي که از ناخودآگاه ذهن بيرون مي‌پرد. اما لحظه‌اي آدم را شگفت‌زده مي‌کند. بعد مي‌بيني اين جمله‌ها هيچ چيز را درست نمي‌کند. فقط ما را غرق مي‌کند. براي آن‌ها که فکر مي‌کنند مي‌شود خوشبخت شد. جمله صفحه 123 را پيش‌نهاد مي‌کنم.&lt;br /&gt;106: ما مي‌خواستيم دنيا را عوض کنيم، حالا مي‌بينم فقط خودمان عوض شده‌ايم.&lt;br /&gt;123: آدمي هميشه به نوعي مغبون است. آدم هر لحظه به ضرورتي جايي است که جاي ديگري نيست يا هزار جاي ديگر&lt;br /&gt;135: براي من هيچ لحظه‌اي کم ارج‌تر از لحظه ديگر نيست. براي همين است شايد که نمي‌توانم بنويسم.&lt;br /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-110891370047197813?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/110891370047197813/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=110891370047197813' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/110891370047197813'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/110891370047197813'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2005/02/blog-post.html' title='آيينه‌های دردار'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-110461812530256676</id><published>2005-01-02T01:46:00.000+03:30</published><updated>2005-04-08T16:00:45.736+04:30</updated><title type='text'>خودم: خودکشی</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;قبل از آن که خودم را بکشم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عالي عالي عالي&lt;br /&gt;اين مقاله &lt;a href="http://www.hylit.net/ba/more/2354_0_2_0_M/"&gt;خودكشى از جلوه‏گاه‏هاى هنر - پژوهشى در زيبايى‏شناسىِ خودكشى&lt;/a&gt; را در سايت &lt;a href="http://www.hylit.net/ba/"&gt;با شما نيستم &lt;/a&gt;به مناسبت پنجاهمين سال خودکشي صادق هدايت خواندم . چند وقتي بود توي اينرنت به مطلب سنگين و خواندني نرسيده بودم. بيشتر خبرهاي کوتاه بود و اظهارنظر، از اين بعد سعي مي‌کنم اگر چيزي ديدم معرفي کنم و لينک بدهم.&lt;br /&gt;راست‌اش خيلي وقت‌ها مثل بسياري تابوهاي ديگر به خودکشي فکر کرده بودم از وقتي که شام دلچسبي نداشته‌ايم تا وقتي که دلم مي‌خواسته صادق هدايت باشم. بيشتر از اين بخواهم خودم را بکشم دنبال اين بوده‌ام که بدان اگر خودم را بکشم چه مي‌شود و به اين فکر کرده‌ام که خودکشي چه شکلي‌ست. شايد اين مقاله به خوبي به خودکشي آن‌گونه نگريسته است که گاه نگريسته‌ام. پايان هيجان‌انگيز، در دست گرفتن سرنوشت خود و خيلي جذابيت‌هاي ديگر که مي‌تواند اين بازي را دوست‌داشتني‌تر کند. اما کساني که ريشه‌هايي از ايمان ديني را در خود دارند هميشه به اين سوال مي‌رسند که آيا واقعاً مرگ پايان است که بتوان با آن اين‌گونه برخورد کرد. بي‌پاسخ بودن اين سوال همان جايي‌ست که آدم را نگه مي‌دارد.&lt;br /&gt;خودکشي دليل خاصي نمي‌خواهد. حتي راحت مي‌توان آن را توجيه کرد و مثل بسياري اعمال ديگر انجام داد. «تموم مي‌شه همين» اما اين سوال است که واقعاً تمام مي‌شود. اگر شما مطمئن هستيد واقعاً تمام مي‌شود فکر مي‌کنم خودکشي کار مناسبي‌ست. اما اگر مثل من مطمئن نيستيد بهتر است بگذاريد به پيش برويد تا مطمئن شويد.&lt;br /&gt;براي مني که هميشه دوست داشته‌ام بدانم ديگران چگونه فکر و عمل مي‌کند مقاله بسيار جذابي بود. اين که خودکشي مي‌تواند يکي از شکل‌هاي آفرينش باشد. شکلي از خودپسندي يا رمانتيک يا شکلي از عشق (مورد علاقه ديگران بودن)&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;زندگى ما بوسيله مرگ «قطع مى‏شود» ولى به پايان نمى‏رسد&lt;/span&gt; اين جمله‌اي از مقاله است که مي‌تواند شما را کمک کند که بدانيد چرا بايد خودتان را بکشيد. اما اين سوال را هم بپرسيد واقعاً به پايان مي‌رسد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;در پایان اگر با خواندن این مقاله قصد کرديد کاری هنری انجام دهيد و دنيا را از شر خود راحت کنيد. قبل از آن يک ميل به من بزنيد و مسئوليت‌اش را قبول کنید. من حوصله ندارم جواب نه‌نه بابا شما را بدهم.&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-110461812530256676?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/110461812530256676/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=110461812530256676' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/110461812530256676'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/110461812530256676'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2005/01/blog-post.html' title='خودم: خودکشی'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-110427777915541621</id><published>2004-12-29T03:16:00.000+03:30</published><updated>2004-12-29T03:26:10.136+03:30</updated><title type='text'>گراش: شهرداری</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#663366;"&gt;فروش کوچه بن‌بست واجاره باغ ملی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#663366;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;برخي از تعاريف، حقوق و اماکن متعلق به عموم هستند. اما چون تک‌تک افراد نمي‌توانند از اين حقوق اجتماعي و يا اماکن عمومي دفاع و استفاده کنند. سازمان‌ها و يا ارگان‌هايي متولي اين گونه بخش‌ها هستند.&lt;br /&gt;شهرداري در واقع به عنوان متولي بخش‌هاي عمومي شهر مانند خيابان‌ها و بوستان‌ها و معابر بايد از تجاوز فرد يا ارگان‌ها به حق مالکيت همه مردم به اين اماکن جلوگيري نمايد. در واقع شهرداري بر اين اماکن مالکيت نداشته و تنها از سوي مردم حفظ حقوق آن‌ها بر عهده شهرداري به عنوان بخشي از دولت و حاکميت قرار گرفته است. اما به نظر مي‌رسد گاه شهرداري در اين زمينه سستي داشته و يا حتي گاه خود حقوق عام را نقص نموده است.&lt;br /&gt;به عنوان مثال در اسلام براي جلوگيري از سواستفاده متولي تغيير کاربري مساجد از اختيار متولي مسجد خارج بوده و او نمي‌تواند مسجد را به عنوان يک مکان عمومي مسلمان به مکان ديگري تبديل کند. پس به نظر مي‌رسد در تغيير کاربري اراضي به‌خصوص بخش‌هاي عمومي مانند فضاهاي فرهنگي و يا فضاهاي سبز در طراحي شهري دقت‌نظر بيشتري مبذول شود. اما نکته‌اي که باعث اين اشاره شد سه موردي است که به نظر مي‌رسد شهرداري خود در تضيع حقوق عمومي نقش داشته است. هرچند نويسنده آن‌چنان بر مسائل شهر مسلط نيست که بتواند به طور کامل به اين مساله بپردازد و به اشاره‌اي اکتفا مي‌کند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;الف.&lt;/span&gt; مرسوم است در هنگام تخريب بناها و نوسازي آن‌ها اين بناها براي گسترش آينده معابر چند متري مجبور به عقب‌نشيني مي‌شوند. اما اعمال برخي استثناها باعث مي‌شود شهر دچار معضلات بدون راه‌حل شده و اين تبعيض‌ها توقع ارفاق را در ديگر شهروندان به دلايل گوناگون به وجود مي‌آورد. پس از تخريب حسينيه تاريخي   نوسازي آن آغاز گرديد. اما به جاي عقبنشيني مرسوم خيرين محترم براي گسترش بناي حسينيه بخشي از پياده‌رو خيابان اصلي را تصرف کرده‌اند. گذشته از تراکم مراکز مذهبي در اين نقطه از شهر که ضرورت بازسازي اين حسينيه را زير سوال مي‌برد. تصرف بخشي زيادي از پياده‌رو حتي اگر براي کار مقدس مسجدي‌سازي باشد کار شايسته‌اي نيست. همان‌گونه که ساختن مسجد در زمين غصبي مجاز نمي‌باشد. اين عمل نيز شکل ديگري از غصب مي‌باشد و شهرداري به عنوان متولي حقوق عمومي بايد نگذارد حقوق عمومي در اين قضيه به بهانه‌هاي مذهبي ضايع گردد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;ب.&lt;/span&gt; يکي از دوستان شکايت داشت که شهرداري انتهاي کوچه بن بست واقع در پشت منزل آنان واقع در محله بيدله را به يکي از شهروندان واگذار نموده است. در اين زمينه نمي‌شود اظهار نظر خاصي نمود. اما به نظر مي‌رسد شهرداري بهتر است از فروش بخشي از معابر عمومي حتي اگر يک کوچه بن‌ بست باشد خودداري کند. در حال منتظرپاسخ شهرداري خواهيم ماند که بدانيم دليل اين کار چيست؟&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;پ&lt;/span&gt;. پس از ساخت و ساز در ضلع جنوبي پارک لاله که با هدف ساماندهي دست‌فروشان در سطح شهر بود. باغ ملي در دو مرحله در اختيار ميوه‌فروشان قرار گرفته است. باغ ملي به عنوان يک مکان عمومي متعلق به همه است و يکي از محدود فضاهاي سبز موجود در مرکز شهر مي‌باشد. به نظر مي‌رسد شهرداري با اين کار گذشته از درآمدزايي، خود را از شر باغ‌ملي رها کرده است. زيرا فضاهاي باقي‌مانده اين بوستان نيز به حال خود رها شده است. هنگامي که خود شهرداري در حفظ حقوق عمومي نمي‌کوشد. چگونه مي‌توان توقع داشت. افراد ديگر از گذاشتن لوازم مغازه خود در پياده‌رو و يا خشکاندن درختان خودداري کنند. اميدوارم شهرداري براي موارد فوق و يا موارد ديگري که مطمئن‌هاً از ديد مخفي مانده است پاسخ قانع‌کننده‌اي براي افکار عمومي داشته باشد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-110427777915541621?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/110427777915541621/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=110427777915541621' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/110427777915541621'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/110427777915541621'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/12/blog-post.html' title='گراش: شهرداری'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-110116280309357827</id><published>2004-11-23T02:01:00.000+03:30</published><updated>2004-11-23T02:03:23.093+03:30</updated><title type='text'>بازيکنان و نويسندگان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زماني درباره زيدان مي‌گفتند ويژگي او اين است که هر بازيکني نمي‌داند توپ را چه کار کند آن را به او مي‌سپارد. اين ويژگي دسته مهمي از بازيکنان بزرگ است. اما به نظر مي‌رسد زيدان کمي پير شده است. و حالا بايد اين جمله را درباره رونالدينهو گفت. در بازي بارسا- رئال هرگاه توپ به رونالدينهو مي‌رسيد پيش‌بيني ضربه بعدي بسيار سخت بود.&lt;br /&gt;بازيکناني مثل زيدان، رونالدينهو، فيگوو يا کاکا از اين دسته بازيکنان بزرگ هستند که بايد بگذاري کار خودشان را بکنند شايد سه بار به دفاع بخورند اما بازي آنان حسي را ايجاد مي‌کند مثل تعليق در ادبيات يعني انتظار چيزي که نمي‌دانيد چيست. مارادونا بزرگترين نمونه اين جادوگران است. گذشته از تکنيک که مشخصه تمام آن‌هاست درک اين که جوري ديگري هم مي‌شود ويژگي آن‌هاست. چيزي که رونالدو منچستر در حال‌حاضر فاقد آن است. اين بازيکنان داستان کوتاه هستند. جذاب؛ هيجان‌انگيز و شاعرانه&lt;br /&gt;دسته ديگر بازيکنان بزرگ که بيشتر شامل مهاجمان هستند يک جورهايي شبيه گنگسترها بازي مي‌کنند. يعني زمان مناسب در موقعيت مناسب و يک شليک. مثل رونالدو، شوچنکو و يا هانري از نسل قديمي‌تر وان باستن و پله اين‌گونه‌اند اين بازيکنان حتي مي‌توانند تنبل هم باشند مثل روماريو ولي وقتي که بايد کار خود را انجام مي‌دهند البته ممکن است گاهي وقت‌ها آن‌قدر که لازم است برنده نباشند. اين بازيکنان داستان‌هاي خيلي کوتاه با لحظه‌اي هستند از اين داستان‌هاي مدرن يک لحظه همه‌چيز اتفاق مي‌افتد.&lt;br /&gt;اما دسته ديگر که کمياب‌تر هستند مثل رمان توجه کردن به آن‌ها خيلي سخت است يعني بايد زمان بگذرد و تاريخ روي آن‌ها قضاوت کند. بازيکناني که فراز و نشيب زيادي ندارند. کار خودشان را مي‌کنند ولي خيال‌ات از جانب آن‌ها راحت است. مالديني، بارسي و يا برخي داروازه‌بانان مثل اشمايکل از اين دسته‌اند. رمان‌هايي که لذت بردن از آن‌ها حوصله مي‌خواهد.&lt;br /&gt;اما خواندن رمان حوصله را سر مي‌برد و داستان‌هاي خيلي کوتاه هم زود تمام مي‌شود. جذاب‌ترين تکه‌هاي فوتبال داستان‌هاي کوتاه آن است شما نود دقيقه براي پنج تا داستان کوتاه يک فوتبال را نگاه مي کنيد. حالا بستگي به شانس‌تان دارد که داستانهاي آن روز داستان‌هاي خوبي باشد يا نه. دربازي بارسا- رئال اين رونالدينهو بود که رئاليسم جادويي را در نيوکمپ مي‌نوشت.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-110116280309357827?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/110116280309357827/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=110116280309357827' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/110116280309357827'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/110116280309357827'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/11/blog-post_23.html' title='بازيکنان و نويسندگان'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-110025214747753586</id><published>2004-11-12T13:00:00.000+03:30</published><updated>2004-11-12T13:05:47.476+03:30</updated><title type='text'>کتاب: سفر به انتهای شب</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#663366;"&gt;آيينه ي قرن تاريک&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;معرفی کتاب &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سفر به انتهاي شب/ لوئي فردينان سلين/فرهاد غبرايي / نشر جامي/ چاپ دوم 1377/ 534 صفحه&lt;br /&gt;هنگامي که سفر به انتهاي شب را مي‌خوانيد همه‌چيز واقعي است. انگار داريد در آيينه نگاه مي‌کنيد اما اين آيينه به جاي نور، تيرگي را منعکس مي‌کند. روح شما در اعماق تيرگي فرو مي‌رود و مي‌بينيد چيزي نيست که بشود به آن اميد بست.&lt;br /&gt;وقتي اين تيرگي تشديد مي‌شود که پشت جلد کتاب را بخوانيد اين کتاب در سال 1932 نوشته شده است. يعني با گذشت هفتاد سال هنوز هيچ‌چيز عوض نشده است. انگار وقتي به انتهاي شب رسيده باشيد زمان مي‌ايستد و صبح نخواهد شد.&lt;br /&gt;سفر به انتهاي شب روايت روزگار فردينان يک مرد فرانسوي است که با حضور او در جنگ جهاني اول شروع مي‌شود. ورود او در اين جنگ نيز چيزي بيش از يک شوخي نيست، يک شوخي که هيچ‌وقت سعي نمي‌شود غيرعادي شمرده شود. انگار هر اتفاقي که در زندگي فردينان مي‌افتد حاصل انتخاب اوست فصل‌هاي ابتدايي که او به آفريقا و آمريکا سفر مي‌کند سريع مي‌گذرند. اما جايي که او مي‌ايستد شب شروع مي‌شود. يک زندگي ساکن کسالت‌بار که حتي مرگ يک انسان نيز نمي‌تواند اين کسالت را بزدايد.&lt;br /&gt;تيرگي مواج داستان نه در نمايش فقر که در نمايش رذالت است. شايد سلين ارزشي را ترويج نمي‌کند اما هنجارهاي موجود هم نمي‌تواند او را به مومن به نظام اجتماعي کند همه چيز بي‌معناست و غيرواقعي است&lt;br /&gt;با مرگ روبنسون در واقع فردينان هم مي‌ميرد چون مهمترين فرصت براي يک پايان هيجان‌انگيز را از دست مي‌دهد.&lt;br /&gt;و وقتي کتاب تمام مي‌شود شما انگار در ابتدا شب ايستاده‌ايد چون بايد چشم‌هاي‌تان را ببنديد و در اين سکوت در ميان نورهاي مصنوعي حضور تيره شب را درک مي‌کنيد.&lt;br /&gt;هرچند به نظر مي‌رسد اکثر منتقدان علاقه‌مندند کتاب را با توجه به فصل‌هاي ابتدايي و همين‌طور زمان نوشتن آن کتابي در دسته کتاب‌هاي ضد جنگ بدانند اما به نظر مي‌رسد سلين به چيزي بيش از اين نظر دارد او در واقع نه تنها جنگ بلکه تمام آنچه انسان ساخته است که مي‌توان آن را مدرنيسم ناميد به سخره مي‌گيرد. هرچند مي‌داند گريزي هم از اين ساخته نيست. و همين شب را تيره‌تر مي‌کند. شبي در حضور ديگران که شايد اگر نبودند تحمل تيرگي راحت‌تر بود.&lt;br /&gt;نمي‌توان در بريده‌هايي کتاب را نماياند. اما جاهايي است که آدم وقتي مي‌خواند حسي بين شعف، هراس و گريه دارد. جاهايي که فقط مي‌تواني چشم‌هايت را ببندي.&lt;br /&gt;10: محکوم شدن به مرگ چند حالت دارد. آه! در اين دقيقه من خر حاضر بودم دنيا را بدهم و زنداني باشم و اينجا نباشم! کاش وقتي آن همه راحت بود، وقتي هنوز فرصتي باقي بود، عقل به خرج مي‌دادم و از جايي چيزي مي‌دزيدم. آدم فکر هيچ چيز را نمي‌کند! آخر آدم از زندان زنده بيرون مي‌آيد، اما از جنگ، نه! بقيه‌اش حرف مفت است!&lt;br /&gt;33: به خاطر همين است که جنگ‌ها ادامه پيدا مي‌کنند. حتي آن‌ةايي که در جنگ شرکت دارند، ضمن جنگيدن تصورش را هم به سرشان راه نمي‌دهند.&lt;br /&gt;35: وقتي کسي خودش را يکدفعه از بالاي برج ايفل پرت مي‌کند، حتماً احساسي شبيه به اين دارد. دلش مي‌‌خواهد توي هوا بايستد.&lt;br /&gt;67: هرچه بيشتر جنگ طول مي‌کشد، اشخاص منفوري که از وطن متنفّر باشند، کمتر پيداشان مي‌شود. وطن حالا ديگر همه جور قرباني و هر جور گوشتي را بدون توجه به مبدا و منشاء‌اش قبول مي‌کند.&lt;br /&gt;216: فلسفه‌بافي فقط يک روي ديگر شکه‌ي ترس است و به جايي نمي‌رسد مگر به موهومات ناشي از بي‌همتي.&lt;br /&gt;230: خيال داشت مرا به تاريکي خيابان بياندازد، آن‌ هم هرچه زودتر. همه چيز مطابق معمول بود. به خودم گفتم: «بعد از اين که تو را به اين صورت به تاريکي انداختند، بالاخره به جايي خواهي رسيد.» خودم را دلداري مي‌دادم و براي اين که بتوانم به راهم ادامه بدهم مدام به خودم مي‌گفتم: «فکرش را نکن، فردينان، وقتي که همة درها به رويت بسته شد، حتماً بامبولي را که همه‌ي اين اراذل را مي‌ترساند و لابد جايي در انتهاي شب مخفي شده پيدا مي‌کني. شايد به همين دليل باشد که خودشان به آخر شب نمي‌روند!»&lt;br /&gt;298:‌ مگر در تمام آيين‌ها اوضاع به همين منوال نيست؟ مگر در مورد کشيش‌ها همين‌طورنيست؟ کشيش‌ مدت‌هاست که ديگر به خدايش فکر نمي‌کند، در حالي که خادم کليسا هنوز بر سر ايمان‌اش ايستاده! ... آن‌هم به سختي فولاد جداً آدم حالش به هم مي‌خورد.&lt;br /&gt;303: مونتي تقريباً به اين صورت به همسرش مي‌گفت: «آخ! عزيزم، خودت را اذيت نکن. به خودت دلداري بده... دست مي‌شود... در زندگي همه چيز درست مي‌شود» به خودم گفتم: «به ايم مي‌گويند اثر هنري» لابد زنش خيلي به خودش مي‌باليده که شوهري به اين بي‌خيالي دارد. ولي به هر حال، به ما چه؟ وقتي که پاي قضاوت درباره احساسات آدم‌هاي ديگر در بين باشد، شايد هميشه اشتباه از ماست. شايد هم ته دلشان واقعاً غصه‌دار بودند. به روش دوران خودشان غصه‌دار بودند.&lt;br /&gt;371: وقتي هدف‌ات با هم بودن است، هر چيزي کيف دارد، چون در اين صورت واقعاً احساس مي‌کني که آزادي، زندگي‌ات را فراموش مي‌کني، يعني هرچه که به پول مربوط مي‌شود.&lt;br /&gt;384: چون زندگي چيزي نيست جز هذياني سر تا پا دروغ، هرچه دورتر باشي و دروغ بيشتري به کار ببندي موفق‌تري و راضي‌تري، طبيعي و منطقي اين است. واقعيت قابل هضم نيست. مثلاً حالا راحت مي‌شود درباره عيسي مسيح جلوي داستان براي ما ببافند. آيا عيسي مسيح جلوي همه دست به آب مي‌رفت؟ به گمانم اگر در ملا عام قضاي حاجت مي‌کرد، يخش نمي‌گرفت. رمز کار اين است: حضور مختصر، مخصوصاً در عشق.»&lt;br /&gt;428: من احساس مي‌کردم کنار ابراز احساسات‌شان زيادي هستم. چيزهايي که به هم مي‌گفتند خيلي لطيف بود. حرف‌هاي عاشقانه معمولي هميشه در عين حال يک کم خنده‌دارند، مخصوصاً اگر آدم‌هايش را بشناسي. به علاوه هرگز از اين دو تا نشنيده بودم که از اين جور حرف‌ها به هم بزنند.&lt;br /&gt;452: هرگز فوراً بدبختي کسي را باور نکنيد. بپرسيد که مي‌تواند بخوابد يا نه؟... اگر جواب مثبت باشد، همه‌چيز روبراه است. همين کافي است.&lt;br /&gt;20/8/83&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-110025214747753586?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/110025214747753586/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=110025214747753586' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/110025214747753586'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/110025214747753586'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/11/blog-post_12.html' title='کتاب: سفر به انتهای شب'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-109979780445653066</id><published>2004-11-07T06:43:00.000+03:30</published><updated>2004-11-07T06:53:24.456+03:30</updated><title type='text'>خاله خرسه نشیم 2</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;این مطلب برای چاپ در عصر گراش نوشته شده است اما بد نیست شما هم نظراتتان را بنویسید. لطفاً ابتدا قسمت اول را بخوانید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نكته ديگري كه هنوز به نظر مي‌رسد در ديدگاه اعضاي محترم موسسه موثر است و هميشه محل اختلاف و انتقاد بوده اين است كه ساختمان سازي را مهم‌تر از آدم‌سازي مي‌دانند. بودجه اصلي موسسه معادل شصت ميليون تومان به احداث پارك اختصاص يافته است در حالي كل مابقي هزينه‌ها شامل كارهاي فرهنگي و اجتماعي و مذهبي و... به 15 ميليون تومان هم نمي‌رسد. با مقايسه اين دو رقم شايد كمي ديدگاه مشخص شود. نمي‌خواهم ضرورت پارك ساختن را نفي كنم ولي هنگامي كه شما بودجه محدودي در اختيار داريد بايد آن را در محل‌هاي ضروري‌تر هزينه نماييد و يا حداقل تخصيص و تقسيم بودجه در تناسب با اهداف و معيارهاي شما باشد. انتقادي كه گاه از زبان همان مسئولين محترم موسسه هم مي‌شنيديم كه خيرين به دنبال اين هستند كه ... حال متوجه خود آن‌هاست.&lt;br /&gt;جاي ديگري كه موسسه از اهداف اوليه خود دور افتاده است در زمينه برنامه‌ريزي و جهت‌دهي است. در حال حاضر فعاليت موسسه محدود شده است به تخصيص سود حاصل از سپرده‌گذاري خيرين به بخش‌هاي مختلف در حالي كه بر اساس شنيده‌ها و طبق گفته آقاي جهانسوزي موسسه قصد داشته به جهت‌دهي سرمايه بپردازد. ضرورتي ندارد سود حاصل از سرمايه‌گذاري در بخش‌ةاي صنعتي و خدماتي در اختيار موسسه قرار گيرد بلكه همين جذب سرمايه به شهر خود مي‌تواند باعث كارآفريني و در نتيجه توسعه شود. موسسه مي‌تواند فعاليت‌هاي اقتصادي در‌آمدزا را معرفي كرده كه سرمايه‌داران علاقه‌مند به سرمايه‌گذاري بپردازند بدون آن كه موسسه بخواهد در اين زمينه نقش مشاركتي داشته باشد. كاري كه سازمان‌هاي مناطق آزاد انجام داده و تنها به كار ايجاد جاذبه براي سرمايه‌گذاران مي‌پردازند. مثلاً بخشي از اين كار مشخص نمودن مناقصه‌هاي دولتي و كمك به گراشي‌ها براي بر عهده گرفتن‌ آن‌ها مي‌باشد.&lt;br /&gt;البته گفتني‌هاي بسيار ديگري نيز وجود دارد مثلاً مصاحبه انجام شده بسيار محافظه كارانه تنظيم شده است. به عنوان نمونه در جواب سوال كاستي‌هاي دولت جوري پاسخ ارائه گرديده كه يعني از اين سوال بگذريم و موسسه نخواسته چالشي را با بخش‌هاي ديگر ايجاد كند در حالي وظيفه موسسه است كه ضعف‌هايي كه باعث جلوگيري از توسعه بخش گراش شده و مي‌شود را مشخص كند. از سوي ديگر تمايل چنداني براي شفاف شدن عملكرد موسسه وجود ندارد بعد از اهداف به قاعده راهكارهايي براي رسيدن به اهداف مشخص خواهد شد و سپس با توجه با راهكارها بودجه تنظيم خواهد شد. اما به نظر مي‌رسد اين بخش حساس مياني حذف شده است، همچنين نامي از اعضاي هيات امنا برده نشده است.&lt;br /&gt;در يك جمع بندي به نظر مي‌رسد موسسه بايد كمي در ساختار خود تجديدنظر نمايد. براي تفكيك نقش آن، مسئولين تنها به عنوان ناظر و مدعو در هيات امنا حضور داشته‌ باشند و بودجه‌هاي به جاي تخصيص و يا در اصطلاح توليت ادارات در اختيار نهادهاي مردمي قرار گرفته يا در صورت عدم وجود اين نهادها خود موسسه به عنوان يك نهاد مردمي آن را هزينه نمايد. ضرورتي ندارد كه فعاليت‌هاي اعضاي موسسه مجاني باشد با تغيير اين ديدگاه مي‌توان به جذب هسته‌اي براي ارائه طرح‌هاي كارشناسي پرداخت كه با بررسي امكانات و نيازهاي شهر گراش، بتوانند ضرورت‌هاي توسعه بخش گراش را مشخص نمايند.&lt;br /&gt;در پايان بايد از تلاش موسسه نه در اين چند سال بلكه در تمام سال‌هايي كه شهر گراش را به پيش بردند تشكر كرد. ولي با وجود موسسه هنوز هم هر جمع گراشي بخواهند كاري انجام دهند اولين چيزي كه به ذهن‌شان مي‌رسد اين است كه كاسه گدايي را بردارند و بليط هواپيما و دوبي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد خواجه‌پور 10/8/83&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-109979780445653066?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/109979780445653066/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=109979780445653066' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109979780445653066'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109979780445653066'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/11/2.html' title='خاله خرسه نشیم 2'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-109969026118341640</id><published>2004-11-06T01:53:00.000+03:30</published><updated>2004-11-06T01:01:01.183+03:30</updated><title type='text'>خاله خرسه نشیم 1</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#663366;"&gt;درباره عملكرد موسسه توسعه و همياري بخش گراش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هرگاه كسي در گراش بخواهد كاري را انجام دهد اولين راهي كه به ذهن‌اش مي‌رسد كمك‌ خواستن از خيرين و نيك‌انديشان شهر است. از هركدام از از اين خيرين بپرسيد ماهانه چندين مراجعه كننده دارند كه از آنان براي فلان تيم ورزشي، دعوت از يك مداح، برگزاري مراسم خاص ، ساخت مسجد، كمك به تهيه جهاز عروسي مستمند، فعاليت‌هاي فرهنگي و هنري و بسياري از اين‌گونه موارد طلب همياري و كمك دارند. پراكندگي اين كمك‌ها باعث شد گروهي كه بخش مهمي از فعاليت‌هاي شهر به ياري آنان انجام مي‌شود، در بسياري هيات‌هاي امنا شركت داشته و در واقع واسطه اصلي دريافت كمك‌ها بودند به اين فكر بيافتد براي منظم كردن همياري و كمك‌ها و يك كاسه نمودن آن اقدام به تاسيس موسسه‌اي نمايند كه به جاي مراجعه مرتب به خيرين بتوان با دريافت كمك، اين گونه موارد را نظام‌مند كرد.&lt;br /&gt;اين‌گونه موسسه توسعه و همياري بخش گراش آغاز به كار كرد و بعد از چندين ساله فعاليت آقاي جهانسوزي به عنوان دبير اجرايي موسسه مصاحبه‌اي با شماره 14 عصر گراش داشته كه بد نديدم تحشيه‌اي بر آن داشته باشم. اين نوشته را ضمن احترام به اين موسسه و انديشه‌هاي اوليه آن نوشته‌ام كه تلاشي‌ست براي بزرگداشت شهرمان و آن را بيشتر از جنبه نقد نوشته‌ام و اين كه به جاي حرف زدن نظرات خود را شفاف و مكتوب بيان كنيم. باشد كه راهگشا باشد.&lt;br /&gt;اگر به تركيب هيات امنا موسسه توجه كنيد شامل پنج نفر از مسوولين و چهارنفر از معتمدين شهر مي‌باشد البته متاسفانه نامي از اين مسئولين و معتمدين برده نشده است كه با توجه به آن بتوان سخن گفت. اما تاثير حضور مسئولين در هيات امنا اين شده كه هر كدام از ادارات بخشي از بودجه را به خود تخصيص داده و در واقع وظايف موسسه به آن اداره منتقل شده است. به نظر مي‌رسد موسسه براي جلوگيري از گسترش اداري خود تصميم گرفته است تنها به تقسيم بودجه پرداخته و انجام هزينه‌ها را به ادارت دولتي واگذار نمايد. اين ديدگاه غالب موسسه است «توسعه با همياري مردم و مسئولين دولتي تعريف شده پس هر دو مكمل و بازوي يكديگرند» اين جمله را بخواهيم معني كنيم اين مي‌شود كه مردم پول بدهند و مسئولين هزينه كنند.&lt;br /&gt;در حالي كه نظام‌هاي سياسي از ماليات براي اعمال اين شيوه استفاده مي‌كنند و همياري شيوه مناسبي نيست. مردم همياري مالي خود را به شكل ماليات پرداخته كرده و اين ماليات توسط دولت در بخش‌هاي مختلف هزينه مي‌گردد. پس اگر موسسه بخواهد به اين شكل فعلي عمل كند در واقع دارد ماليات دولت را از گراشي‌هاي خليج‌نشين دريافت مي‌كند.&lt;br /&gt;ديدگاهي اين‌گونه باعث مي‌شود كه دولت به تدريج نيازي به هزينه كردن در شهر گراش نديده و با توجه به موجود بودن سرمايه‌هاي مردم سعي نمايد آن‌ها را برنامه‌ريزي كرده و استفاده نمايد. اين در حالي‌ست كه گراشي‌ها ساكن در خود شهر بر اساس مقررات ماليات و عوارض را به ميزان مقرر پرداخت مي‌نمايند و اين همياري‌ها تا چند سال اخير بخشي از بودجه ادارات نبوده است.&lt;br /&gt;مثال تربيت‌‌بدني مي‌تواند در روشن شدن موضوع كمك نمايد بر اساس شنيده‌ها به اداره تربيت‌بندي گراش تكليف شده است كه بودجه جاري و اداري خود را نيز از طريق كمك‌هاي مردمي هزينه نمايد. پس از كمك‌هاي بي‌شائبه به ورزش گراش به خصوص از طرف آقاي محبي، به شكل طبيعي مقامات استاني دريافت‌اند كه ضرورتي ندارد بودجه خود را به گراش اختصاص دهند زيرا خود گراشي‌ها هر چيز را كه بخواهند خودشان به دست مي‌آورند.&lt;br /&gt;يا هرگاه مردم به حق خواهان اداره‌اي شده‌اند شرط اول اين بوده است كه ساختمان اداره توسط خود مردم تامين گردد. در حالي كه اين وظيفه دولت است كه در قبال پرداخت ماليات و به عنوان حق طبيعي شهروندان، همچنين براي انجام وظايف خود نظام اداري موردنظر را به وجود بياورد. بخش عمراني نيز بخشي از اين ايجاد نظام است.&lt;br /&gt;موسسه با تامين بخشي از بودجه ادارات دو واقع اين ديدگاه غلط را كه مردم بايد هزينه‌ها را پرداخت نمايند و تنها دولت هزينه نمايد تقويت مي‌كند. پرداخت‌هاي مردم در چهارچوب مشخص ماليات و عوارض صورت مي‌گيرد نه همياري&lt;br /&gt;اما اين بدان معني نيست كه همياري صورت نگيرد. در شهرهايي مانند گراش كه درآمدها و سرمايه‌هايي وجود دارد كه بايد جهت‌دهي شود، وجود موسسه‌هايي شبيه موسسه توسعه و همياري بخش گراش ضروري‌ست كه بتواند با جهت‌دهي اين سرمايه‌ها آن‌ها را در محل‌هاي موردنظر فعال نمايد.&lt;br /&gt;از سوي ديگر موسسه نمي‌خواهد به اصطلاح داراي دفتر و دستك گسترده شده و خود در همه هزينه‌ها دخالت كند و اين گونه با كار ادارات تداخل پيدا نمايد به خاطر همين مثلاً در بخش فرهنگ توليت را به اداره آموزش و پرورش واگذار كرده است. اين دو گزاره را با هم جمع نماييم اشكالي پيش نمي‌آيد چون مي‌بينيم چاره‌اي به جز اين براي موسسه باقي نمانده است. زيرا گراش فاقد نهادهاي مدني، انجمن‌ها و گروه‌هاي غيردولتي است كه در كنار آموزش و پروش قرار گرفته و بتوانند اين بودجه را جذب نمايند.&lt;br /&gt;به نظر مي‌رسد هدف اوليه موسسه در جهت توسعه بايد تقويت نهادهاي مستقل باشد تا به اين شكل هم امكان توسعه اجتماعي فراهم شده و هم سازوكار مناسب و مستقل از دولت براي بودجه موجود فراهم گردد. مثلاً در زمينه استعدادهاي درخشان به جاي تخصيص بودجه به آموزش وپرورش كه نتيجه آن تامين بودجه جاري كانون فرهنگي و ... مي‌باشد بايد انجمن دانشجويان و دانش‌آموزان ايجاد و يا فعال گردد و همين بودجه در اختيار آنان قرار گيرد به اين شكل هم قدرت اين انجمن‌ها بيشتر شده هم از خلاقيت جوانان كه اين همه شعار آن‌ را مي‌دهيم استفاده خواهد شد. نمي‌توان انكار كرد كه اگر اين بودجه مثلاً در اختيار انجمن‌هاي دانش‌آموزي قرار گيرد به دليل عدم تجربه شايد و تاكيد مي‌كنم شايد به خوبي هزينه نشود. اما مطمئن‌ باشيد آموزشي كه آنان خواهند آموخت بسيار پرسودتر از هزينه آن در اداره بزرگ آموزش و پروش است.&lt;br /&gt;دليل من براي اين كه موسسه اعتقادي به هزينه كردن از مجراي گروه‌هاي مدني و مستقل ندارد اين است. تاكنون چندين درخواستي كه از طرف انجمن ميراث فرهنگي، گروه گردآورندگان فرهنگ گراش و دوره سوم جشنواره كل، گروه موسيقي پارسينا و ... انجام شده بي پاسخ مانده است و تنها هزينه انجام شده در اين مورد خريد لوازم صوتي است كه در حال حاضر نيز در اختيار موسسه قرار دارد. در جواب نامه‌هاي متعدد ارسال شده آمده است كه بودجه فرهنگي موسسه در اختيار آموزش و پرورش قرار گرفته است. در حالي كه آموزش و پرورش بزرگترين اداره شهر گراش بوده و اين بودجه اندك نمي‌تواند به كار آنان آيد. ولي بودجه 500 هزار توماني مي‌تواند يك سال، هر كدام از انجمن‌هاي فرهنگي را زنده نگهدارد.&lt;br /&gt;اين مساله فقط در مورد مسائل فرهنگي مطرح نيست در مورد ورزش نيز بودجه موجود بايستي به جاي اداره تربيت‌بدني در اختيار اتحاديه باشگاه‌هاي گراش قرار گيرد تا اين‌گونه نهادهاي مدني و مردمي تقويت گردد نه اين كه بودجه به بدنه اداري تزريق شده و آن را معتاد نمايد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ادامه دارد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-109969026118341640?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/109969026118341640/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=109969026118341640' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109969026118341640'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109969026118341640'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/11/1.html' title='خاله خرسه نشیم 1'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-109934093138192301</id><published>2004-11-01T23:56:00.000+03:30</published><updated>2004-11-01T23:58:51.380+03:30</updated><title type='text'>كتاب: شهربازي</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993399;"&gt;بازيگر كدام بازي؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;شهربازي/حميد ياوري/نشر فرخ‌نگار/ چاپ اول 1381/ 1500 تومان&lt;br /&gt;زندگي ما يك بازي‌ است. اين وهم را انگار به عنوان يك واقعيت پذيرفته‌ايم و قبول كرده‌ايم دست‌هايي دارند نخ‌هاي اين زندگي را جابه‌جا مي‌كنند. ولي سوال مهم‌تر اين است كه چه كسي قوانين اين بازي را مشخص مي‌كند و چه كسي‌است كه از اين بازي لذت مي‌برد.&lt;br /&gt;«شهربازي» بيش از آن كه نام محلي در يك شهر باشد، خود شهر است. شهري كه همه چيز آن بيش از يك بازي نيست. اشاره‌اي كه رواي به فيلم ديويد فينچر مي‌كند ارجاعي است كه مي‌تواند با نشان دادن وضعيتي مشابه كمي درك فضا را آسان‌تر نمايد. ولي اين اشاره بدان معنا نيست كه ما همانند فيلم «بازي» با يك بازي مشخص با هدف مشخص روبه‌رو هستيم. وهم‌انگيزي داستان در اين است كه تا پايان هم مشخص نمي‌شود. كدام قسمت از اتفاقات يك بازي‌ست و كدام‌يك گريز از آن يعني ما نمي‌دانيم كه رواي در چه بازي‌اي شركت دارد. بازي سياست‌بازان كه اشاره‌اي دارد به قضاياي كوي دانشگاه و يا جنگ داخلي اسپانيا، بازي جاسوسان و عوامل اطلاعاتي،‌بازي زنان پولدار، بازي جن و پري، خيمه شب بازي‌ عروسك‌ها و يا يك ديوانه بازي‌ها.&lt;br /&gt;هر كدام از اين بازي‌ها مي‌تواند بازي اصلي باشد يا در دل بازي ديگر جاي داشته باشد. آن‌گونه كه بلوطي خود را مامور انجمن مخفي زنان براي پيدا كردن شورش مي‌داند. جذابيت داستان در اين است كه خواننده با گمانه‌زني‌هاي مختلف به دنبال بازيگردانان مي‌گردد. چيزي كه رواي به دنبال آن نيست. او تنها خلاصي از اين بازي را مي‌خواهد و حتي خود نيز يك بازي ديگر مي‌آفريند. بازي نوشتن.&lt;br /&gt;بازي در درون خود حسي از سرخوشي و شادابي دارد. اما در اينجا بازي وحشتناك است يك بازي بي‌پايان كه گريزي از آن نيست. بازي‌هاي سنتي در واقع بازآفريني واقعيت در شكل مشخص براي سرگرم شدن و آموزش هستند. اما هر چه به پيش مي‌رويم و بازي‌ها مدرن‌تر و پست مدرن مي‌شوند. پيچيدگي وارد ساختار آن‌ها مي‌شود. بازي‌ها به يك نظام زايا تبديل مي‌شوند كه كنترل آن از دست بازي‌گردانان آن هم خارج مي‌شود. در شهر بازي هم اين‌گونه است كنترل بازي‌هايي كه در رمان اتفاق مي‌افتد حتي در دستان بازيگردانان نيز نيست. به گونه‌اي كه در فصل پاياني حتي كنترل نويسنده نيز بر بازي نوشتن از بين مي‌رود. يا در بازي محفل زنان پليس وارد مي‌شود. از خوانش سياسي نيز قضاياي كوي دانشگاه يك بازي بود كه از كنترل خارج شد و به مكانيسمي خودكار رسيد كه ديگر نمي‌شد كنترل كرد.&lt;br /&gt;از سوي ديگر مفهوم بازي در تجانس با دو مفهوم كنترل و نشانه‌شدگي قرار دارد. در يك بازي شما خودتان نيستيد بلكه به دلخواه يا ناخودآگاه به جاي يكي از مهره‌‌هاي بازي ايفاي نقش مي‌كنيد. قوانين بازي شما را به پيش مي‌برد و جابه‌جا مي‌كند. در بسياري از وقت‌ها آنچنان در بازي غرق مي‌شويد كه نقش واقعي خود را از ياد مي‌بريد. گاه بازي‌گردان از اين شيوه براي كنترل آدم‌ها استفاده مي‌كند يعني آن‌ها را در يك بازي قرار مي‌دهند تا نتوانند به ايفاي نقش خودآگاهانه نپرداخته بلكه تنها در چهارچوبي خاص حركت نمايند.&lt;br /&gt;در كتاب شهر بازي مثل رفتن به شهربازي شما با بازي‌هاي مختلف روبه‌رو مي‌شويد اما وهم‌انگيز كار در اين است كه نمي‌توان اين بازي‌ها را از هم تفكيك كرد و نمي‌دانيد در حال حاضر بازيگر كدام بازي هستيد. پايان فيلم بازي فنيچر با مشخص شدن اين است كه كل وقايع طرحي بوده براي پاك كردن يك خاطره، اما در اين كتاب شما با وحشت كتاب را به پايان مي‌بريد چون بازي تمام نشده است. به تنها چيزي كه مي‌توانيد دلخوش باشيد اين است كه با توجه به فصل آخر، كتاب روايت يك ذهن ديوانه است اما اين دلخوشي هم چندان پايدار نيست از چه معلوم كه ما ديوانه‌هاي نباشيم كه نقش آدم‌هاي عاقل و سالم را بازي مي‌كنيم.&lt;br /&gt;10/8/83&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-109934093138192301?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/109934093138192301/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=109934093138192301' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109934093138192301'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109934093138192301'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/11/blog-post_01.html' title='كتاب: شهربازي'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-109866148015320613</id><published>2004-10-25T02:53:00.000+03:30</published><updated>2004-10-25T03:14:40.153+03:30</updated><title type='text'>چرا داربي هست؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين هفته، هفته داربي‌ها بود، از فوتبال حالگيرانه پرسپوليس و استقلال و آن داور كه بازي را نابود كرد بگذريم. آرسنال با منچستر بازي كرد و روي ركورد چهل ونه برد باقي ماند. از سوي ديگر آث ميلان و اينتر بازي بهتر و يا سالم‌تري بود ولي متاسفانه هيچ هيچ تمام شد. تنها جاي بازي رئال مادريد و بارسلونا خالي بود اوج داربي‌هاي اروپا با كلي برداشت‌هاي سياسي&lt;br /&gt;اما چيزي كه مي‌خواهم بنويسم كمي كلي‌تر است. واقعاً داربي‌ها به چه دردي مي‌خورند و چرا مهم شده‌است. شايد سوال ساده‌اي باشد اما تضاد دو قطب مخالف چيزي مختص فوتبال و ورزش نيست. از روزگاران دور بخشي از انديشه‌هاي بشري براي تحليل دنياي خود نظام هاي فكري و اجرايي دوتايي را انتخاب كرد. معروفترين اين گونه تفكر در ايران باستان ديده مي‌شود كه جهان به دو بخش اهورامزدا و اهريمني تقسيم مي‌شود. در اين گونه‌ نظام‌هاي فكري كه بعداً ديالكتيك شكل پيشرفته آن است. جهان در اثر كنش دو نيروي متضاد به پيش مي‌رود و نبرد خير و شر از آغاز تا انتهايي كه به پيروزي شر برسد ادامه دارد و در يك پايان‌بندي خوش‌بينانه و كسل‌كننده هستي با جهان‌گير شدن نيكي به پايان مي‌رسيد. چيزي كه انگيزه نبرد را فراهم مي‌گردد تا با از بين بردن بدي به انتهاي خوب زندگي برسيم.شايد اين نظام را بيش از حد ساده كرده باشم و چيزي به جز نبرد به اميد پيروزنهايي را نمي‌توان شالوده تفكر كهن دانست.&lt;br /&gt;اما سال‌ها گذشت و انسان ديد كه هرچند پيروز مي‌شود اين جنگ پايان ندارد و دشمن تازه‌اي بايد باشد تا بتوان زيست اين‌گونه ضرورت وجود قطب مخالف براي هستي يك نظام و يا تفكر احساس شد. اما چرا اين قطب مخالف بايد اين‌قدر مشخص باشد. در واقع در يك نظام دو قطبي آن‌چه باعث بقا مي‌شود كنش جاودانه اين دو قطب است و هر كدام از آنها مي‌داند حذف كامل قطب مخالف ممكن نيست بلكه بايد توان قطب خودي را گسترش داد.&lt;br /&gt;نمونه جالبي از اين قطبيت را در نظام سياسي پيش‌نهادي «پوپر» متفكر سياسي قرن ديدم. برخلاف بسياري او نظام دو حزبي بهترين و قابل اجراترين شيوه اعمال نظر عمومي و يا دموكراسي مي‌داند. زيرا راي به حزب مخالف و يا غير حاكم در واقع به صراحت نشان‌دهنده رد نظام حاكم مي‌باشد در حالي كه در يك نظام چند حزبي دقيقاً نمي‌توان به تفسير آرا پرداخت و يك حزب با استفاده از همين حربه مي‌تواند اشتباهات خود را انكار كند. از سوي ديگر نظام دو حزبي به شكل كنترل متقابل عمل كرده و هر حزب سعي مي‌كند بازرس حزب ديگر باشد.&lt;br /&gt;در اين نظام دو حزبي پوپر در واقع دو حزب هويت را از تضاد با هم پيدا مي‌كنند. در انديشه‌هاي زبان‌شناسي و پست‌مدرن نيز ما اشيا و مفاهيم را آن‌گونه كه هستند بلكه با توجه به آن‌چه كه نيستند مي‌فهميم. در فيزيك هم مي‌توان مثال زد كه سرما در واقع وجود ندارد بلكه نبودن گرما را سرما مي‌ناميم.&lt;br /&gt;داربي در واقع هويت‌يابي با تعريف قطب مخالف است. در داربي ما به تيم حريف فحش مي‌دهيم براي اين كه بگوييم ما اين نيستيم. در واقع اين طور مفاهيم به شكل ساده‌تري قابل عرضه هستند.&lt;br /&gt; رسانه‌هاي و ارباب قدرت سعي مي‌كنند با داغ كردن داربي‌ها در واقع همانند پادشاهان قديم به اين مبارزه معنا بدهند. بدون اين معنادار كردن، فوتبال و ورزش به كار چرت و بي‌هيجان تبديل مي‌شود. اما چيزي كه امروزه هيجان داربي‌ها را كاسته است نه تغيير ذهنيت مشتاقان بلكه زياد شدن حجم تهيج است. به گسترش ارتباطات ورزشي براي يك تيم در طول سال ده‌ها بازي مهم وجود دارد. اين گونه بيش از آن كه با يك نظام دو قطبي طرف باشيم با يك طيف طرف هستيم چيزي كه نمي‌تواند مغناطيسي به همان قوت را ايجاد كند.&lt;br /&gt;درك نظام دو قطبي گفته شده برخي از پارادوكس‌هاي ذهني را حل مي‌كند. در اين حالت احترام به حريف هيچ تداخلي با فحش دادن به او ندارد شما هستي تيم مقابل را مي‌پذيريد اما ضرورتي ندارد كه در گفته‌هاي خود بي‌طرف باشيم چون در قطب مخالف نشسته‌ايد و اين كه چگونه هستيد بستگي به اين دارد كه رقيب‌تان چگونه نيست. و يا اين‌گونه قابل درك است چرا بازيكنان در زمان فوتبال بايد تا حد مرگ همديگر را بزنند اما بعد از بازي با هم به يك كافه بروند.&lt;br /&gt;تمام اين‌ها نه تنها فوتبال بلكه تمام نظام‌هاي دوگانه به دنبال تعريف چيزها با آنچه نيستند، هستند. وقتي شما آبي نيستيد پس قرمزيد. چون سبز، زرد و هيچ رنك ديگري وجود ندارد اين رنگ‌ها بي‌تاثير و خنثي هستند مثل ميانه آهن‌ربا اگر تحرك مي‌خواهيد بهتر است در يكي از دو قطب قرار بگيريد و گذشته از اين رييس‌جمهور هستيد يا توپ جمع‌كن از اين هيجان هرچه بيشتر لذت ببريد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-109866148015320613?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/109866148015320613/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=109866148015320613' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109866148015320613'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109866148015320613'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/10/blog-post_25.html' title='چرا داربي هست؟'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-109735605036620778</id><published>2004-10-10T01:30:00.000+03:30</published><updated>2004-10-10T00:53:51.546+03:30</updated><title type='text'>چيزهايي درباره ژاك دريدا</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/science/story/2004/10/041009_mf_derrida.shtml"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ژاك دريدا هم مرد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.iran-newspaper.com/1383/830322/html/168888.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سال گذشته زندگی ژاک دريدا در فيلمی مستند به تصوير کشيده شد که در يکی از صحنه های آن، سازنده فيلم در حالی که در کتابخانه شخصی ژاک دريدا ميان انبوه کتابها سرگشته است از او می پرسد: "آيا همه اين کتابها را خوانده ای؟" و پاسخ می شنود که: "نه فقط چهار تای آنها را خوانده ام اما همان چهار تا را خيلی خيلی دقيق خوانده ام".&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دريدا كه رفت به جز نوام چامسكي و شايد يورگن هابرماس فيلسوفي نداريم بتواند نقش اجتماعي ايفا كند و به كاركرد سنتي فلسفه افلاطوني عمل كند. اهميت تبليغات به حدي شده كه حتي اگر فيلسوفها نتوانند براي خودشان تبليغ كنند. موج ايجاد كنند نمي‌توانند حرف‌شان را بزنند.ديگر بيش از آن مهم باشد از چه مي‌گوييد بايد بتوانيد طوري بگوييد كه شنونده را مجاب كنيد. حال خواستيد منطق بياوريد خواستيد او را تحريك حسي كنيد. خواستيد گيج‌اش كنيد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين هم چند مطلب درباره دريدا شايد دوباره هم نوشتم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://ir.mondediplo.com/article264.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مصاحبه لوموند ديپلماتيك با دريدا درباره تروريسم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.sharghnewspaper.com/830409/book.htm"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مطلبي از شرق درباره دريدا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1383/830322/html/think.htm"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آشنايي با دريدا در روزنامه ايران&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دو نكته اول اين كه با مرگش احتمالاً چند مطلب بدردبخور درباره‌اش خصوصاً در روزنامه شرق چاپ خواهد شد. و بع اين كه وقتي به دنبال مطلب در گوگل جستجو مي‌كردم. ديدم حداقل از لحاظ فلسفه البته بيشتر پست مدرن به اندازه عرب‌ها و يا بيشتر در اينترنت مطلب داريم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-109735605036620778?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/109735605036620778/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=109735605036620778' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109735605036620778'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109735605036620778'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/10/blog-post_10.html' title='چيزهايي درباره ژاك دريدا'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-109731887886254307</id><published>2004-10-09T14:13:00.000+03:30</published><updated>2004-10-09T14:17:58.863+03:30</updated><title type='text'>كتاب: كافه نادري</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;كافه نادري/ رضا قيصريه/ ققنوس/1382/ 200صفحه/1600 تومان&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;كافه نادري مي‌خواهد مروري داشته باشد بر روشنفكري ايراني، و كافه نادري از نظر فرم و موقعيت اين امكان را به او مي‌دهد. روايت او نه براساس يك روند تاريخي مشخص بلكه كولاژي است از شنيده‌ها از همان ابتداي كار كه راوي از «رضا راهبان» مي‌گويد در واقع خواننده بايد دريابد اطلاعاتي كه به او داده مي‌شود چيزي بيش از صحبت‌هاي كافه‌اي نيست.&lt;br /&gt;رواي انگار در مقابل ما در كافه‌اي نشسته است و آدم‌ها را مرور مي‌كند. به خاطر همين شخصيت‌هايي مي‌آيند و زندگي آنان در يك يا چند پاراگراف تعريف مي‌شود و ديگر گم مي‌شوند. ساختار داستان بر اين است كه با حضور هر شخصيت شمه‌اي از زندگي او يا بهتر بگوييم بخش‌هاي جذاب زندگي او روايت شود. اين روايت زندگي‌ها باعث شده است كه داستان پرداختي از نظر توالي زماني و يا فضاپردازي نداشته باشد.&lt;br /&gt;اين روايت به ظاهر روايتي به طرفانه است. رواي تنها اتفاق‌ها و برخوردها را روايت مي‌كند. اما ما با يك رواي بي‌طرف يا حتي رواي‌ايي كه تلاش مي‌كند بي‌طرف باشد طرف هستيم. نحوه چينش برش‌هاي زندگي شخصيت‌هاي داستان به گونه‌اي است كه مشخص است رواي مي‌خواهد چيزي را منتقل كند. او سعي مي‌كند با پرنگ كردن تضادهاي رفتاري و گرفتاري كه مشخص‌ترين آن در فصل دوم بخش ترياك‌كشي است. نقاب روشنفكري را پس بزند. نقابي كه تا انتهاي داستان بر چهره همه شخصيت‌ها وجود دارد. آن‌ها مي‌خواهند خود را متفاوت نشان بدهند. اما رواي در هر تكه از روايت خود به شكلي از انحطاط مي رسد. انگار كه در كارنامه آن‌ها موفقيتي نيست كه بشود ذكري از آن كرد چون آن‌ها خودشان هم مي‌دانند كه تنها نقش بازي مي‌كنند.&lt;br /&gt;سه دوره از زندگي اين نسل بدون ترتيب تاريخي در داستان حضور دارد. در مرحله اول آن‌ها به دنبال لذتت هستند. بعد در خارج از كشور مشكلات خانوادگي و عاطفي بار اصلي داستان را بر دوش مي‌كشد و سرانجام فصل آخر كه به نظر موفق‌ترين بخش‌ترين رمان مي‌باشد. با روايت موقعيت‌هاي مختلف فضاي روشنفكري امروز را به نقد مي‌كشد.&lt;br /&gt;داستان سعي مي‌كند ساختار خود را منطبق با حرف‌هاي كافه‌اي قرار دهد. جايي كه مي‌شود ساعت‌ها نشست و حرف زند كه البته بخشي زيادي آن صحبت از ديگران است. هرچه اين ديگران سرشناس‌تر يا آشناتر باشند جذابيت اين صحبت‌ها نيز بيشتر است. نكته‌اي كه قيصريه از آن اغفال كرده است همين است. او به دلايلي اين سنت را رعايت كرده است كه نام‌ها اشاره به شخص خاصي نداشته نباشد. از سوي ديگر به دليل تغيير پياپي روايت‌هاي زندگي ما به شخصيت‌ها احساس نزديكي نمي‌كنيم كه زندگي آن‌ها از جنبه فضولي كافه‌اي براي ما هم باشد. پس كتاب به جاي اين كه صحبت با يك دوست باشد مثل اين است كه شما در كافه نشسته‌ايد و دو نفر ديگر درباره كساني كه مي‌شناسند اين گونه است كه كتاب كافه نادري فراتر از يك استراق‌سمع نمي‌رود. آدم‌هايش را مي‌شود به كسي شبيه كرد اما نمي‌توان شناخت و به همين خاطر كافه نادري انعكاسي را كه بايد پيدا نمي‌كند چون نويسنده آن نمي‌خواهد نام‌ها را فرياد بزند كتاب مثل يك نجوا درفضاي شلوغ كافه‌ي ادبيات امروز ايران گم مي‌شود. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-109731887886254307?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/109731887886254307/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=109731887886254307' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109731887886254307'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109731887886254307'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/10/blog-post_09.html' title='كتاب: كافه نادري'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-109658669686532216</id><published>2004-10-01T02:13:00.000+03:30</published><updated>2004-10-01T03:04:54.210+03:30</updated><title type='text'>كوتاه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;سلام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بعضي فكر مي‌كنند، هرمنوتيك و چند معنايي اين جور چيزا چيز مزخرفيه.شايد اونا درست فكر مي‌كنند . ولي نمي‌شه انكار كرد گاهي بعضي چيزها نشون مي‌ده اون معنايي كه ما انتظار داريم منتقل نمي‌شه بي‌آنكه سوءنيتي پشت اين باشد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;براي تولد حضرت مهدي تبليغي پخش شده است كه در آن نوشته‌اند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جشن شكفتن گل نرگس&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به جز از اون لحاظ در نظر داشته باشيد اون غنچه هست كه مي‌شكفد نه گل&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يه نمونه ديگه هم توي مسابقه كتابخواني اتفاق افتاد. اونو مي‌خواين، بگين براتون ميل كنم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-109658669686532216?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/109658669686532216/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=109658669686532216' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109658669686532216'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109658669686532216'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/10/blog-post.html' title='كوتاه'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-109641288585068091</id><published>2004-09-29T02:27:00.000+03:30</published><updated>2004-09-29T02:41:21.706+03:30</updated><title type='text'>گراش :نتايج جشنواره كل</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;در شب پاياني سومين جشنواره فيلم كوتاه كل&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;strong&gt;جوايز مستندسازي به گراشي‌ها رسيد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با برگزاري مراسم پاياني در سومين شب جشنواره فيلم كوتاه كل اين جشنواره در تاريخ 26/6/1383 در سينماي شهرقصه گراش به كار خود پايان داد.&lt;br /&gt;سه شب سينماي گراش ميزبان اين دوره از جشنواره كل بود و اخبار آن در خبرنامه جشنواره منتشر مي‌شد. سومين شب نيز مانند شب اول با موسيقي گروه پارسينا همراه بود. امرا... عباس‌پور كه پيش از اين با قرآن مراسم را آغاز كرده بود آهنگي را خواند كه با تصوير نوازندگان روي پرده بزرگ سينما جلوه‌اي خاص يافته بود. در غياب رييس اداره ارشاد لارستان كه برخلاف برنامه اعلام شده در گراش حضور نداشت. نمايش فيلم‌ها آغاز شد.&lt;br /&gt;پنج فيلم بخش مسابقه براي شب پاياني در نظر گرفته شده بود. در حالي كه در شب اول فاتح ساخته محمدجواد حسن‌نژاد از گراش و جيغ به لهجه مادري ساخته امين غلام‌پور از مرودشت مطرح‌ترين فيلم‌هاي به نمايش درآمده بود و در شب دوم نيز مجسمه‌اي از جنگ ساخته محمد كيوانداريان باز هم از مرودشت به همراه سفره‌ي عاشورا نظرها را به خود جلب كرد. در شب سوم تنها، براي آب ساخته علي سپهر از گراش بود كه توانست امتياز 06/4 را از تماشاگران كسب كند.&lt;br /&gt;جشنواره كل در كنار بخش مسابقه داراي دو بخش جنبي نيز بود. دو فيلم انتقام با چشم بسته ساخته محمدعلي شامحمدي و پايان سطر معلق ساخته محسن زارع به ترتيب از گراش و لار به دليل ارسال ديرهنگام به جشنواره در بخش جنبي نمايش داده شدند در كنار آن براي آشنايي فيلمسازان و بينندگان با نمونه‌‌هايي از فيلم كوتاه، سه فيلم زريان، ديگر خوابم نمي‌ربود و دروگر در بخش جشنواره جشنواره‌ها به نمايش در آمد. قبل از برنامه‌ي شب پاياني نيز جلسه نقد و بررسي فيلم‌ها با حضور تني چند از كارگردانان فيلم‌ها و علاقه‌مندان برگزار شده بود.&lt;br /&gt;از بخش‌هاي ديدني جشنواره پيش‌نمايش (آنونس) جشنواره بود كه توسط كيوان محسني ساخته شده بود. همچنين گزيده‌اي از مصاحبه‌هاي انجام شده در شب‌هاي پيشين در شب پاياني نمايش داده شد.&lt;br /&gt;در مراسم پاياني پس از معرفي برندگان مسابقه كتابخواني،‌ از افراد حقيقي و حقوقي كه به شكلي در برگزاري جشنواره مشاركت داشته‌اند به خصوص آقاي حاج احمد عسكري حامي مالي اصلي جشنواره تقدير به عمل آمد وي به همراه نماينده ارشاد لارستان، مهدي جباري دبير جشنواره، عبدا... صلاحي و محمدرضا وفايي‌فرد از گروه برگزاركنندگان جشنواره براي اهداي جوايز برگزيدگان جشنواره روي صحنه باقي ماند.. اين جمع را اسماعيل فقيهي نماينده گروه داوران تكميل نمود او بيانيه گروه پنج نفره داوران را شامل فقيهي و رحمانيان از گراش، عندليب و ميرزانيا از لار و مرامي جديدي از شيراز، خواند. در اين بيانيه گروه داوران به برخي ضعف‌هاي جشنواره اشاره كرده و انتخاب خود را تنها انتخابي از ميان فيلم‌هاي ارسالي دانسته و از استعداد بالقوه هنرمندان شركت‌كننده ياد كردند.&lt;br /&gt;بر خلاف اعلام قبلي كه قرار بود سه فيلم برگزيده اعلام شوند فيلم‌ها در دو بخش داستاني و مستند مورد قضاوت قرار گرفته بودند. در كمال تعجب داوران فيلم «بچه...آشغال نريز» ساخته عدنان پويان را به دليل ايجاز و به‌كارگيري مناسب از طنز در القاي يك مفهوم به عنوان فيلم برگزيده داستاني انتخاب نمودند. فيلم دوم اين بخش به دليل نگاهي متفاوت به مقوله‌ي جنگ و استفاده مناسب از تكنيكهاي فيلمسازي به فيلم «مجسمه‌اي از جنگ» ساخته‌ي محمد كيوان داريان تعلق گرفت.&lt;br /&gt;اما گراشي‌ها تا بخش مستند بايد صبر داشتند و البته هر سه جايزه مستند را نصيب خود كردند. به خاطر تلاش در توجه دقيق و علمي به مهمترين معضل منطقه يعني آب و همچنين به علت ساختاري روان و ايجاد ارتباط عاطفي با مخاطب جايزه اول مشتركاٌ به دو فيلم مستند «براي آب» ساخته علي سپهر و «فاتح» ساخته محمد جواد حسن نژاد داده شد. فيلم علي سپهري سعي داشت نگاهي داشته به نقش آب در زندگي اجتماعي و فردي گراش و شكل‌هاي مختلف حضور آب درز زندگي ما را از خمره‌هاي درون كوه‌ها تا بركه كل و مسيل پئت، بررسي كرده بود در كنار آن با فاتح نگاهي عاطفي يك روز زندگي علي شادرام كليدساز معلول گراشي را مرور مي‌:رد. بعد از اين دو فيلم، سفره‌ي عاشورا كه چگونگي پخت نهار ظهر عاشورا را در حسينيه اعظم گراشي نشان مي‌داد براي تلاش در ثبت يك سنت آييني جايزه دوم فيلم مستند را كسب كرد.&lt;br /&gt;آخرين جايزه و تنديس اهدايي به فيلم برگزيده تماشاگران تعلق داشت. اين جايزه در رقابتي فشرده بين سه فيلمي كه در بخش مستند جايزه دريافت كرده بودند به فيلم فاتح ساخته جواد حسن‌نژاد رسيد. اين فيلم توانسته بود ميانگين امتياز 25/4 را از 5 امتياز موجود كسب كند. براي انتخاب فيلم برگزيده تماشاگران هر شب از تماشاگران نظرخواهي صورت مي‌گرفت.&lt;br /&gt;به همراه لوح تقدير و تنديس بلورين جشنواره به هركدام از فيلم‌هاي اول مبلغ نقدي صد و پنجاه هزار تومان، فيلم‌هاي دوم مبلغ صد هزار تومان و به فيلم برگزيده تماشاگران مبلغ پنجاه هزار تومان پرداخت گرديد. اين جوايز نسبت به دوره قبل قابل توجه‌تر بود. همانگونه كه فيلم‌هاي به نمايش درآمده نيز از نظر كيفي در سطح مطلوب‌تري نسبت به سال‌هاي پيش قرار داشتند. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;شايد بد نباشد مروري بر سال‌هاي گذشته هم داشته باشي&lt;/span&gt;م.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;اولين دوره جشنواره فيلم كوتاه كل&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اولين جشنواره فيلم هاي كوتاه مستند «كَل» در گراش برگزاري شد. اين جشنواره به نام بركه كل بزرگترين آب انبار موجود در ايران نامگذاري شده است و تاكيد آن بر فيلم هاي كوتاه و مستند در زمينه فرهنگ بومي مي باشد.&lt;br /&gt;در طي اين جشنواره يك روزه كه در سينماي تعطيل شده شهرقصه گراش برگزار شد، 442 دقيقه فيلم در قالب 25 فيلم به نمايش در آمد. جشنواره «كَل» از طرف گروه گردآورندگان فرهنگ گراش و كتابخانه عمومي گراش براي نگهداري اسناد تصويري از فرهنگ بومي اين شهر و رسوم و صنايع آن برگزار مي‌شود. به خاطر همين بيشتر فيلم‌ها در شكلي گزارشي تهيه شده بود. اين جشنواره قرار است در سال‌هاي ديگر نيز برگزار گردد.&lt;br /&gt;در پايان مراسم نيز توسط گروه داوران جوان جشنواره فيلم‌هاي برگزيده معرفي گرديد و تنديس‌هاي جشنواره به آنان اهدا گرديد، كه طي آن «سيري در سفالگري» ساخته «محمدجواد حسن‌‌نژاد» به رتبه اول و يك سكه طلا رسيد. «يادگاران هزاران موج سبز» فيلمي از خرماچيني ساخته «محمدعلي شامحمدي» جايزه دوم و نيم سكه طلا را كسب كرد و فيلمي در آشنايي با بركه كل نيز كه از طرف رضا خرم‌پي و مهدي صميمي به جشنواره عرضه شده بود جايزه سوم را دريافت نمود. گروه داوران در بيانيه پاياني خود از «گروه گردآورندگان فرهنگ گراشي» به خاطر فيلم مستند «بناهاي تاريخي گراش» كه از مسابقه كنار كشيده بود تشكر كرد.&lt;br /&gt;در كنار بخش مسابقه فيلم‌هايي نيز كه در دهه پنجاه از شهر گراش تهيه گرديده بود با تبديل از حالت هشت ميلي‌متر به طريق ويدويي نمايش داده شد. اين فيلم‌ها از ساخته‌هاي آقايان احمد تمدن، سيدجواد معصومي و رضا كارگر بود كه به هركدام از اين پيش‌كسوتان نيز تنديس بلورين جشنواره اهدا گرديد.&lt;br /&gt;جايزه پاياني كه فيلم انتخابي تماشاگران بود به «يادگاران هزاران موج سبز» رسيد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;بخشي از بيانيه گروه داوران دوره دوم جشنواره&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;با تقدير و تشكر از دست اندركاران برگزاري اين جشنواره و هنرمندان عزيز منطقه گراش، بايد به عرض برسانم مجموعه آثار ارائه شده به جشنواره گرچه از كيفيت و محتواي مطلوبي برخوردار نبود، ولي براي آغاز يك حركت فرهنگي و هنري كه جوانان با ذوق و هنرمند را براي معرفي شهر و ديارشان و بروز استعدادهاي آنان به تلاش وادارد جاي بسي خوشحالي و اميد است.&lt;br /&gt;با اميد به اين انشاءا... در جشنواره هاي آتي شاهد اثار بهتر و مطلوبتري باشيم. برگزيدگان به شرح ذيل معرفي مي گردند.&lt;br /&gt;1. جايزه اول جشنواره به مستند نخل، به خاطر تحقيق جامع و ماندگار، پرداخت مناسب به موضوع و تصويربرداري كامل از مراحل مختلف.&lt;br /&gt;2. جايزه دوم جشنواره به فيلم داستاني روياي گمشده، به خاطر تصويربرداري بسيار خوب و روان و دقت در تدوين&lt;br /&gt;3. جايزه سوم جشنواره مشتركاً به كليپ رواي شمشير و فيلم كوتاه گراش شهري كه بود.&lt;br /&gt;و البته جايزه فيلم برگزيده تماشاگاران به فيلم گراش شهري كه بود ساخته آقاي محمودي رسيد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;و بيانيه برگزاركننداگن دوره دوم را هم بخوانيد بد نيست.&lt;br /&gt;دانش و هنر از هر اقليمي برخيزد و متعلق به هر قومي كه باشد از آن همه جهانيان است. (الكساندر پوشكين)&lt;br /&gt;با سپاس از درگاه پروردگار كه به ما اين توفيق را داد تا با برگزاري دومين جشنواره فيلم كوتاه كل در خدمت فرهنگ دوستان باشيم و اهداف والاي برگزاركنندگان مخلص اين جشنواره را به نحوي مطلوب ارايه نماييم. اهدافي كه گمان مي رود در قالب فيلم كه خود مجموعه ي هنرهاست بتواند موثرتر و گوياتر از ديگر هنرها به رسالت خود جامه ي عمل بپوشاند به همين منظور ضمن برشمردن اين اهداف به ذكر عملكرد دوساله ي دست اندركاران و پاره اي مشكلات و همچنين انتظارت اين مجموعه از مردم خوب شهرمان مي پردازيم.&lt;br /&gt;اين جشنواره كه در زمستان هزار و سيصد و هشتاد پايه گذاري گرديد به منظور ارتقا فرهنگ فيلم و فيلم سازي در گراش و همچنين معرفي آثار تاريخي و صنايع دستي و فرهنگ بومي گراش در اولين جشنواره آغاز به كار نمود. در همين راستا »كل« كه نام بزرگترين آب انبار جهان در گراش مي باشد، براي آن انتخاب گرديد. و نتيجه آن شد كه با تمام نواقص و با وجود مشكلات فراوان در پانزدهم شهريورماه 1381 در محل سينماي شهرقصه گراش به روي صحنه آمد. پس از برگزاري اولين جشنواره و استقبال عموم، تصميم به برگزاري سالانه اين جشنواره گرفته شد، كه ارتقا آن به سطح منطقه و استاني نيز از ديگر اهداف برگزاركنندگان مي باشد.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-109641288585068091?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/109641288585068091/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=109641288585068091' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109641288585068091'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109641288585068091'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/09/blog-post_29.html' title='گراش :نتايج جشنواره كل'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-109580240236587309</id><published>2004-09-22T01:54:00.000+03:30</published><updated>2004-09-22T01:06:26.956+03:30</updated><title type='text'>گراش: كل چگونه به صدا درآمد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;اين يادداشت يك سال پيش براي دوره دوم جشنواره كل نوشتم. چون مي‌خواستم نتايج اين دوره را بزنم گفتم، گفتم مروري داشته باشم بر شكل‌گيري جشنواره كل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هنگامي كه گروه گردآورندگان فرهنگ گراشي در يكي از جلسات هفتگي خود براي جمع آوري لغات گراشي در كتابخانه عمومي به دورهم جمع شده بودند ديدند در حالي كه بيش از صدسال از اختراع سينما و حدود چهار دهه از كاربرد تصاوير ديجيتال مي گذشت اين شهر افتاده در جنوب استان فارس هيچ گذشته تصويري ندارد تا با آن بتوان تصوري از شهر خاكستري داشت. گراش شهر بي تصويري بود.&lt;br /&gt;نبود تصويري از شهر گراش، گردآورندگان فرهنگ گراشي را بر آن داشت لااقل كاري كنند كه آيندگان از اين روزها بر روي نوارهاي ويديو تصاويري به يادگار داشته باشند اما ترغيب اين مردم كاملاً سنتي به دادن يك شمايل از روزگارشان چگونه ممكن بود؟ در زمان برگزاري اولين نمايشگاه آثار تاريخي شهر گراش در زمستان هزار و سيصد هشتاد قديمي ترين فيلم موجود از گراش كه كاري از رضا كارگر بود و به گشتي در شهر و مراسم عزاداري محرم مي پرداخت به شكل ويدويي نمايش داده شد. استقبال از نمايش اين فيلم كه بر روي آن صداي رسول نجفيان و پرويز پرستويي قرار گرفته بود محركي شد كه با كمك اين گونه محدود فيلم هاي قديمي جوانان را ترغيب كرد كه فيلم بسازنند.&lt;br /&gt;بدين گونه حركت براي اولين جشنواره فيلم در سطح لارستان شروع شد. مهدي آيينه افروز از اعضا گروه گردآورندگان كه آن زمان نيز مسئوليت كتابخانه عمومي گراش را برعهده داشت و درواقع تنها نماينده رسمي فرهنگ در شهر محسوب مي گرديد. كتابخانه را به عنوان متولي كار معرفي كرد. او، مهدي جباري و عبدالعلي صلاحي نام اين جشنواره را »جشنواره فيلم كوتاه كل« انتخاب كردند. تا اگر روزگاري اين جشنواره به اعتباري دست يافت بتوانند »بركه كل« بزرگترين آب انبار ايران را كه در گراش قرار دارد به اين شكل معرفي كنند.&lt;br /&gt;فراخوان جشنواره در بهار سال هشتاد و يك منتشر شد و برگزار كنندگان شصت و چهار موضوع را به فيلمسازان پيش نهاد كرده بودند. هدف از برگزاري جشنواره پيش برد هرچه بهتر هنرفيلم و فيلم سازي در گراش عنوان گرديد. هرچند با توجه به موضوعات پيش نهادي به نظر مي رسيد هدف نوعي ثبت آداب و رسوم بومي و ايجاد بايگاني تصويري از شهر گراش بود همان كاري كه گردآورندگان فرهنگ گراشي با لغات انجام مي دادند.&lt;br /&gt;صبحگاه جمعه پانزده شهريور هزار و سيصد هشتاد و يك سرانجام اولين جشنواره آماده شروع به كار شد. سينماي گراشي كه به علت عدم استقبال تعطيل شده بود با پرداخت هزينه در اختيار گروه قرار گرفت تا در يك روز بيست و پنج فيلم كه همگي در ارتباط با گراش و بومي نگاري آن بود با يك دستگاه ويديوپروجكشن كرايه اي نمايش داده شود. فيلمها به سه دسته تقسيم مي شد يك سري از فيلم ها كه در سال هاي قبل از پيروزي انقلاب توسط كساني چون احمد تمدن، رضا كارگر و سيد جواد معصومي تهيه شده بود در واقع حافظه تصويري گراش بودند و براي بينندگان يادي از گذشته هاي ناديده. چون بيشتر تماشاگران را جوانان و نوجواناني تشكيل مي دادند كه در روزهاي آخر تعطيلات تابستاني به سينماي متروكه شهر آمده بودند. اين تصاوير براي آنان چيز تازه اي بود كه مي توانست آنان را بر روي صندلي هاي نرم سينما بنشاند. دسته دوم فيلم هاي خود گروه گردآورندگان فرهنگ گراشي بود كه براي افزايش كميت جشنواره با نام كارگردانان مختلف كه معمولاً از نزديكان آنان بودند به نمايش در آمد يعني همان شيوه اي كه در اوايل نشريه همساده به عنوان آغاز جريان بومي نگاري نيز استفاده مي شد. اين فيلمها به طور ضمني از دايره مسابقه خارج قرار داده شدند. حدود ده فيلم باقي مانده را جواناني تهيه كرده بودند كه جشنواره را جاي مناسبي براي تجربه كردن علائق سينمايي خود ديده بودند از ميان اين ها تجربه جواد حسن نژاد به عنوان كار برگزيده شناخته شد.&lt;br /&gt;همان گونه كه تماشاگران را جوانان تشكيل مي دادند و هيچ كدام از مسئولين شهر در مراسم پاياني حضور نداشتند تا با دعوت از آنان بشود اعتباري به برنامه داد. چهار داور جوان جشنواره، زارعي، رحمانيان، غفوري و فقيهي كه از علاقه مندان سينما بودند بر روي صحنه رفته و نه عدد تنديس زيباي جشنواره را اهدا كردند. داوران تلاش كردند با تاكيد بر نكات تكنيكي يادآوري كنند تنها مضمون نيست كه فيلـم را مي سازد به همين خاطر جوايز به فيلم هايي رسيد كه حداقل هاي تكنيكي را رعايت كرده بودند.خبر اولين جشنواره فيلم كل در نشريه عصر گراش كه اولين شماره خود را منتشر مي كرد چاپ شد كه در عكس مربوط به آن محمدعلي شامحمدي جايزه ويژه تماشاگران را در حالي كه در كنار داوران جشنواره قرار داشت در دست گرفته بود. اين گونه پرونده جشنواره اول بسته شد.&lt;br /&gt;پارچه عنوان جشنواره كل ماهها بر سردر سينما ماند تا نشان دهد همه چيز تعطيل است. با ماندگارشدن اين تصوير در فيلم »سينماي شهر ما« سالن سينما نيز با جشنواره كل خداحافظي كرد.&lt;br /&gt;بهار حضور تبليغات دومين جشنواره فيلم كوتاه كل بر روي بيل بردهاي شهرداري نشان داد برگزاركنندگان كه اين بار چندنفري از علاقه مندان ديگر را نيز به جمع خود اضافه كرده بودند، برنامــه وسيع تري را تــدارك ديده اند. تاكيد بر موضوع آزاد جشنواره نشان داد دايره بزرگتر شده تنها دو مولفه فيلم و گراش موردنظر است و تاكيدي بر بومي نگاري صرف وجود ندارد. البته نبودن معيارهاي گزينشي مي تواند تاثير نامطلوبي برروي كيفيت داشته و توقع تماشاگران را كه اين بار براي ورود به سالن كوثر بايد بليت نيز تهيه كنند برآورده نكند. با اين تغييرات شايد مناسب تر باشد كه جشنواره را با عنوان »جشنواره آزاد فيلم كل« بناميم. تلاشي سخت براي دادن تصوير به شهر بي تصوير گراش.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-109580240236587309?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/109580240236587309/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=109580240236587309' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109580240236587309'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109580240236587309'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/09/blog-post.html' title='گراش: كل چگونه به صدا درآمد'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-109295311896224289</id><published>2004-08-20T02:32:00.000+04:30</published><updated>2004-08-20T02:35:18.963+04:30</updated><title type='text'>مقاله: پاسخگويي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;هنگامي كه سال هشتاد و سه توسط رهبر ايران به عنوان سال پاسخگويي نام گذاشته شد. اين اميد وجود داشت كه حداقل با اين حربه بتوان نهادها، ادارات و سازمان‌هاي دولتي را به توجه به نظر مراجعه‌كنندگان واداشت. بسياري از بخش‌هاي خدماتي در ايران دليلي براي پاسخ‌گويي به مردم ندارند. علل مختلفي در به وجود آمدن اين مساله موثر است.&lt;br /&gt;الف. به دليل انحصار دولتي بسياري از خدمات توسط يك شركت خاص ارائه شده و مردم چاره‌اي بجز پذيرش اين خدمات به هر شكلي ندارند. مثلاً آيا شما اگر از خط موبايل خود راضي نباشيد كه خط نمي‌دهد آيا گزينه ديگري براي ارتباط بي‌سيم در اختيار شما قرار دارد كه با انتخاب آن ضمن اعتراض، از خدمات‌ مناسب‌تر بهره‌مند شويد. اين انحصار دربخش دولتي باعث شده بخش‌هاي خصوصي نيز خواستار انحصار شده تا بي‌دغدغه و با خيال راحت و بازار تضمين شده محصول خود را با هر كيفيتي عرضه نمايند. صنعت خودرو از جمله اين صنايع است.&lt;br /&gt;ب. به علت همين انحصار شما حتي گزينه‌اي براي مقايسه نيز نداريد تا با توجه به كيفيتي خدماتي كه در حال استفاده از آن هستيد پي‌برده تا در صورت ضعفي در آن اعتراض كنيد. گاهي شركت‌ها از اين ضعف استفاده كرده و با اطلاع‌رساني ناقص وانمود مي‌كنند آنچه در اختيار شماست بهترين حالت ممكن است. در اين زمينه شركت‌ها مي‌توانند شرايط خاص ايران را براي جلوگيري از مقايسه در مقياس جهاني بهانه كنند.&lt;br /&gt;پ. نهادينه شدن هنجار تملق و تعارف موجب مي‌شود حتي در صورت دانستن ضعف و يا حتي امكان اعتراض به دليل محدوديت‌هاي اخلاقي خواسته‌هاي خود را محدود كرده و به آن توجه نكنيم.&lt;br /&gt;ت. اما دليل اصلي در ديدگاه من؛ كاناليزه نشدن انتقادات و اعتراضات مردم است. يعني حتي اگر شما سوالي نيز داشته باشيد مجراي مناسبي براي انتقال آن و يا يافتن كساني كه در اين اعتراض همراه هستند را نداريد. حتي در صورت يافتن آن افراد شكل تعريف شده‌اي براي اعتراض وجود ندارد. مثلاً در كشور فرانسه، اعتصاب از حقوق تاييد شده كارگران است و كارگران مي‌توانند براي رسيدن به شرايط كاري بهتر دست به اعتصاب بزنند بي آن‌كه هراسي از اخراج و يا از دست دادن كار خود داشته باشند. ازسوي ديگر ديدگاه امنيتي موجود هر جمع اعتراضي را بيش از آن كه در جهت اصلاح ارزيابي كند در جهت تضعيف پايه‌هاي نظام تعريف مي‌كند. گستردگي ارگان‌هاي غير قابل‌نقد به دليل حساسيت امنيتي باعث شده كه تمامي نهادها سعي كنند با اتصال خود به اين اركان خود را از حيطه نقدپذيري دور كنند. چند سال پيش مطلبي طنز درباره سازمان تبليغات نوشتم و اين سازمان با توجه به اين كه رييس آن توسط رهبر منصوب مي‌گردد، ضمن شكايت در ادعانامه‌اي مطلب چاپ شده را توهين به رهبري خواند در حالي كه در آن نوشته هيچ اشاره‌اي به مقام و يا فردي نشده بود و با كنايتي خواسته بوديم سازمان تبليغات را به حركت واداريم.&lt;br /&gt;ث. از مجراهاي تاييد شده جهت دهي و انتقال افكار عمومي مطبوعات است به گونه‌اي كه آنان را ركن چهارم دموكراسي خوانده‌اند. اما مطبوعات به دليل خطوط قرمزهاي بي‌شمار رسم شده در اطراف آن‌ها كمتر مجال جريان‌سازي و تاثيرگذاري پيدا كرده و به خوبي نقش ارتباطي خود را ايفا نمي‌كنند.&lt;br /&gt;با همه اين مسايل و مسايل ديگر كه باعث مي‌شود معمولاً صداي نقد و اعتراض مردم نسبت به موارد خاص گوش شنوايي نداشته باشد. اعلام سال پاسخگويي باعث شد اين اميد كمرنگ به‌وجود بيايد كه بتوان به برخي پرسش‌هايي كه در سطح عموم مطرح مي‌شود پاسخ داده شود.&lt;br /&gt;اما در اين ميان يك خلط مبحث پيش آمد. با اعلام سال پاسخگويي نهادها و ادرات گزارش‌هاي خود را آماده كردند تا آن را در انتهاي سال و يا همان ميانه كار ارائه كنند بي آن كه به اين نكته توجه شود كه ميان گزارش كار و پاسخگويي تفاوت وجود دارد. پاسخگويي در مقابل سوال است تا سوالي مطرح نشود پاسخي نيز وجود ندارد و دادن عملكرد در اين حالت جنبه يك طرفه داشته و چيزي بيش از يك تبليغ نيست.&lt;br /&gt;در گزارش عملكرد به طور طبيعي به جنبه‌هاي مثبت قضايا و پيشرفت‌ها پرداخته خواهد شد و اگر به ضعفي نيز اشاره مي‌شود بيشتر براي تامين بودجه است و يا خالي نبودن عريضه و ادعاي همه جانبه بودن گزارش. اما نمي‌توان توقع داشت مديري با بيان ضعف‌هاي خود بخواهد كارنامه خود را سياه كند و يا حتي بخواهد ضعف‌هاي خود را شناسايي كند معمولاً افراد درون يك سيستم نمي‌توانند به ضعف‌هاي اساسي آن پي ببرند.&lt;br /&gt;به نظر مي‌رسد امسال شايد گام اول اين است كه گزارش‌كارها را پاسخ ندانيم بلكه آن را وظيفه طبيعي روابط عمومي‌ها براي انعكاس عملكرد اداره متبوع خود دانسته و براي پاسخ‌گويي در مرحله اول به دنبال راه‌كارهايي براي اين باشيم كه سوال‌ها و درخواست‌ها و انتقادها را بشود مطرح كرد و از آن مهم‌تر منتقل كرده و تاثير آن را ديد. شايد گام مهم را در اين راه بايد مطبوعات بردارند.&lt;br /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-109295311896224289?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/109295311896224289/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=109295311896224289' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109295311896224289'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109295311896224289'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/08/blog-post_20.html' title='مقاله: پاسخگويي'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-109268894590019374</id><published>2004-08-17T01:03:00.000+04:30</published><updated>2004-08-17T01:12:25.900+04:30</updated><title type='text'>كتاب:ويران مي‌آِِيي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ويران مي‌آيي/حسين سناپور/ نشر چشمه/چاپ اول پاييز 82/1600 تومان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;em&gt;اين كه نسل ما هم چگونه ويران شد&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;«ويران مي‌آيي»‌ را مي‌توان برعكس خواند اما از برعكس خواندن چرخش زيباي بازگشت به آينده از دست مي‌رود. زمان در فصل‌هاي شش ‌گانه برخلاف زمان تاريخي واقع شده است و نويسنده نيز در ابتدا آن را بيان مي‌كند. «فصل‌هاي اين كتاب از پايان به آغاز، يعني برخلاف روند وقايع مرتب شده‌اند. خواننده‌اي كه كه اين شيوه را نمي‌پسندد، مي‌تواند فصل‌ها را از آخر به اول، يعني به همان ترتيب رخ دادن وقايع بخواند.»ص5 .&lt;br /&gt;اما چرا نويسنده اين ترتيب زماني را برمي‌گزيند؟ به نظر مي‌رسد در اينجا بايد نگاهي دوباره به مفهوم تعليق در داستان‌هاي كلاسيك و داستان‌هاي امروزي‌تر داشته باشيم. تعليق در داستان كلاسيك پاسخي به پرسش «بعد چه شد؟» است و اين روند حوادث هست كه ما را جذب داستان كرده و حتي آن را مي‌سازد. در اين رمان ما با خواندن يك و يا حداكثر دو فصل ابتدايي تمامي وقايع را دريافته‌ايم و چيزي كه مي‌تواند ما را به ادامه خواندن وادارد پرسش «چگونه؟» است. به دنبال دليل اين جدايي‌ها ودوستي‌ها به گذشته بر مي‌گرديم و مي‌بينيم تعميق در گذشته و واكاوي آن نيز چيزي بيش از آنچه مي‌دانيم به ما نمي‌آموزاند. و آن گونه كه روزبه فكر مي‌كند «هركدام يك‌نفرند و هيچ‌كدام نمي‌تواند همدست ديگري باشد» ص162 همان‌گونه كه پدر در خواندن تاريخي كه در آن نقش دارد خود را تنها شنونده مي‌داند و اين او را آرام مي‌كند. جوان دهه هفتاد ايران نيز كه خواننده اصلي اين رمان است خود را خواننده مي‌داند مي‌تواند پاي خودش را از سرنوشت تك‌تك اين آدم‌ها بيرون بداند و يا خود را مقصربداند كه روزبه كجاست؟ عبداللهي كجاست و همه آن‌ها كه مي‌توانند آدم خوب يا بد باشند.&lt;br /&gt;روند برعكس داستان سعي‌اي ناكام براي واكاوي‌ست و وقتي اين واكاوي به انتها مي‌رسد چيزي بيش از آنچه اول مي‌دانستيم نمي‌دانيم. «كتاب يعني سرپايين آوردن و گوش دادن به حرف ديگري. براي همين است كه ذاتاً نقيضه‌ي قدرت است… براي همين است كه حاصل كتاب خواندن دانايي نيست، فقط آگاهي به ناداني است.»ص124 اين ناداني خالي از لذت نيست كه آن را يكسره پوچ بدانيم لحظه‌هايي در زندگي و كتاب است كه شايد دانايي ما را نيافزايد ولي درك ما را از بودن خود گسترش مي‌دهد. جايي كه مي‌دانيم چگونه مي‌توان كنار پنجره ايستاد و به انتظار نشست. دركي كه تا پايان از شخصيت فردوس به دست نمي‌آوريم.&lt;br /&gt;زن‌هاي داستان‌هاي سناپور زن‌هاي عجيبي هستند. زن‌هايي كه شايد در نگاه اول بسيار دور از واقعيت به نظر برسند اما وقتي آن‌ها را آناليز مي‌كنيم تكه‌هاي فراواني از زن‌هاي امروزين را در آن‌ها مي‌بينيم. اين زن‌ها به خاطر همين گلچين شدن مي‌توانند يك زن مثالي باشند. مانند تصوير زن در ادبيات كلاسيك فارسي كه با آن كه نمي‌توان نمونه‌اي خاصي را از آن سراغ گرفت داراي تصوير مشخص و مكرر است. زن هاي سناپور نيز همانقدر خواستني و قابل لمس‌اند البته از نوع مدرن آن. آن‌طور كه شخصيت زن نيمه غايب نمونه‌اي از زن سركش مدرن از نوع فمينيستي آن است كه گرايش به قدرت و جايگاه زن‌سالارانه دارد. فردوس نمونه‌اي از زن‌هاي مدرن مسافركوچولويي هستند تلفيقي از سادگي، مهرباني، گذشت و توانايي تطبيق. يك تصوير ازلي كه مرد مدرن مي‌خواهد از زن داشته باشد و البته از آن مي‌گريزد. آن‌گونه كه پدر روزبه (به عنوان آينده روزبه) با گريز از اين‌گونه تصاوير به زني زن‌سالار تن داده است. اين تصوير در نگاه اول غير واقعي، برآيندي است از تصويرهاي خواستني از زن، آن‌گونه كه در فصل اول (آخر) روياگونه و دور از دسترس مي‌نماياند.&lt;br /&gt;رويا‌گونگي از جنبه ديگري نيز قابل لمس است دو فصل اول كه براي شناخت ماست با فضايي محدود و تك لوكويشن روبه‌رو هستيم (پارك و مطب) اما در فصل‌هاي بعد مكان‌ها وقوع داستان متعدد شده و از جنبه ديگر درك فرم روابط براي ما سخت‌تر مي‌شود و فضا متاثر از شخصيت‌هاي آرمان‌گراي خود نه چندان منطقي و واقعي‌ست. بايد اين تضاد دو فصل نخست را با ديگر فصل‌ها را به جز از نظر برش زماني به توجه به تغيير فضاي اجتماعي در اين مدت محدود توجيه كرد.&lt;br /&gt;از جنبه‌ اجتماعي ويران مي‌آيي داستاني به شدت به‌روز است. اين مولفه را نمي‌توان في‌النفسه يك ضعف دانست و شجاعت نويسنده در اين كه زماني را كه حتي كاملاً از آن خارج نشده‌ايم تاريخ مي‌كند و مي‌نويسد ستودني‌ست. او سعي مي‌كند پدر را به عنوان آينده گريزناپذير روزبه به ما نشان دهد. تا جايي كه روزبه نيز از اين تصوير فرار مي‌كند اما تا اينجاي كار او مانند پدر به يك شغل ساده قناعت كرده و همه‌چيز را كنار گذاشته است. انگار نويسنده مي‌داند سرنوشت تمامي فعالان سياسي در تب‌ها و جنبش‌ها يا پدر است و يا عبدالهي و چيزي كه براي او در اين ميان جالب است آن گم شدن رابطه روزبه و فردوس است پس سه فصل را به اين مساله مي‌پردازد تا اهميت آن را به ما نشان دهد. اهميتي كه فكر نمي‌كنم بتواند خواننده را مجاب كند كه با يك رمان سياسي- اجتماعي طرف نيست.&lt;br /&gt;حركت روبه عقب رمان سبب مي‌گردد. بر روي تمام رفتارها و اميدها گردي از پوچي و بيهودگي پاشيده شود. پوچي‌ايي تا حد ويراني چيزي كه نام كتاب وام‌دار آن است. ما از ويراني شروع مي‌كنيم. ويراني آرزوها و برمي‌گرديم حكايت اين ويراني را بخوانيم.&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-109268894590019374?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/109268894590019374/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=109268894590019374' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109268894590019374'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109268894590019374'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/08/blog-post_17.html' title='كتاب:ويران مي‌آِِيي'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-109191208130971794</id><published>2004-08-08T01:20:00.000+04:30</published><updated>2004-08-17T01:38:11.893+04:30</updated><title type='text'>گراش: سرقت</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993399;"&gt;سرقت‌هاي اخير در گراش و شاخص احساس امنيت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span&gt;هنگامي كه درباره امنيت صحبت مي‌كنيم چگونه مي‌توانيم به يك نفر ثابت كنيم كه داراي امنيت است يا نه. شاخص‌هايي براي سنجش اين كه امنيت درچه سطحي قرار دارد، وجود دارد. ميزان سرقت، درصد افراد بزه‌كار و يا زنداني و يا نسبت قتل به سرقت، اما در كنار اين‌ها شاخصي بيشتر رواني به نام احساس امنيت وجود دارد كه در واقع زيرمجموعه امنيت بوده ولي بيش از آن كه شاخصي جنايي باشد نمودي از مهندسي اجتماعي و سلامت اجتماعي‌ست. برخي از جرايم هستند كه هرچند ميزان آنان اندك باشد و يا تلافات انساني نداشته باشد با اين وجود در فرد به عنوان عضويي از اجتماعي احساس ناامني را به وجود مي‌آورند. قتل، سرقت مسلحانه،‌ سرقت به عنف و جرايم مشهود چهار نمونه اصلي از اين جرايم هستند. گذشته از قتل كه نوع منحصر بفردي از جنايت است كه در آن فرديت انساني محو مي‌گردد. در سه سرقت ديگر سارق گذشته از تصاحب مال ديگري (يا همان تعريف حقوقي سرقت) در واقع جامعه را به چالش مي‌طلبد. در سرقت به عنف و سرقت مسلحانه، سارق حضور فيزيكي داشته و اين‌گونه سايه وحشت به نمود عيني وحشت تبديل مي شود. همين هراس از واقعيت يافتن است كه وحشت را تشديد كرده و ما احساس نا امني مي‌كنيم.&lt;br /&gt;در سرقت‌هاي اخير سارق يا سارقين با انتخاب مكان‌هايي در خيابان اصلي براي سرقت در واقع جامعه را دچار چالش احساس امنيت مي‌نمايد كه آيا شهر آنچنان ناامن است كه فردي به خود اجازه مي‌دهد اين ريسك بزرگ را بپذيرد و در مركز شهر اقدام به سرقت نمايد در واقع اين سرقت‌هاي نمونه‌اي ساده‌تر از جرايم مشهود هستند. جرايمي كه در اينجا هرچند مشهود نيستند ولي مردم آنان را به خاطر ريسك‌پذيري بالا مشهود قلمداد مي‌كنند. مانند اين كه گفته شود كسي در روز روشن اقدام به دزدي مي‌كند.&lt;br /&gt;در هنگام سرقت يك بانك اين كه چقدر سرقت شده است در ضريب‌هاي احساس امنيت نقشي ندارد بلكه همين كه بانكي با احتياط‌هاي امنيتي بالا مورد سرقت قرار گرفته است اين احساس را در افراد جامعه به‌وجود مي‌آورد كه آيا مكان‌هاي داراي امنيت كمتر در امان خواهند ماند. پس كم بودن ارزش مالي برخي از سرقت‌هاي اخير چيزي از اهميت‌ آن‌ها نمي‌كاهد بلكه مهم‌تر اين است كه اين سرقت‌ها در خيابان اصلي صورت گرفته است كه به قاعده بايد داراي بالاترين ضريب امنيتي در سطح شهر باشد.&lt;br /&gt;از سوي ديگر محل انجام اين سرقت‌ها به نحوي ديگر اين احساس عدم امنيت را تشديد مي‌كند. شنيدن حرف‌هايي اين‌چنيني اين چند روزه در گراش بعيد نيست: «وقتي مغازه كنار سپاه رو مي‌زنند مي خواهي كجا رو نزنند؟» «شب كه خيابان آباد هست پس اينا كي كارشون رو مي‌كنن؟»«مگه اين شهر نگهبان و سرباز نداره ، شايد خودشون هم دست داشته باشند وگرنه نمي شه كه؟» اين صحبت‌ها در واقع انعكاس ديدي ست كه معتقد است دليل اصلي اين سرقت‌ها معضلات امنيتي است در واقع نيز نمي‌توان آن را رد كرد ولي همين بي‌اعتمادي به نگهبانان امنيت در تشديد احساس عدم امنيت بيشتر از هر عاملي موثر است. گاهي با وجود آمار بالاي سرقت و جرايم، افكار عمومي به مسئولين امنيتي به دلايلي مانند وضعيت جنگي و يا كمبودهاي مالي حق مي‌دهد. در اين حالت اميد به بهبود و يا بسيج عمومي مي‌تواند در احساس امنيت عمومي موثر باشد اما وقتي افكار عمومي از مسئولين امنيت‌ساز قطع اميد كرد چيزي به نام امنيت بر جاي نمي‌ماند&lt;br /&gt;هر گاه در گراش تداخلي در وضعيت امنيتي گراش رخ مي‌دهد، شهروندان به شكل خودكار به حافظه تاريخي خود مراجعه كرده و وقايع تيرماه 1381 را به ياد مي‌آورند در تحليل اين وقايع باز خواهم نوشت ولي نبايد از نظر دور داشت كه در آنجا نيز چيزي كه شعله ماجرا را بالا برد عدم پاسخگويي مناسب به افكار عمومي و دغدغه‌هاي امنيتي آنان بود ودر اين قضايا هم شنيدم هنگامي كه مساله با بخشداري به عنوان مهمترين مرجع امنيتي شهر مطرح شده است پاسخ داده شده كه : «آمار سرقت در گراش نسبت به شهرهاي همجوار مانند بيرم هنوز خيلي پايين‌تر است.» از چند جنبه به اين حرف مي‌شود خرده گرفت. اول اين كه در بررسي آماري بايد متغيرها مساوي گرفته شود تا بتوان در يك متغير به مقايسه پرداخت براساس كدام شباهت آمار سرقت در گراش با اين شهر مورد مقايسه قرار گرفته است. شايد صحيح‌ترين نوع مقايسه آمار خود گراش در سال‌هاي گذشته با آمار اخير باشد كه افزايش محسوسي را نشان خواهد داد و مويد درستي اين احساس نگراني عمومي مي‌باشد. از جنبه ديگر در بررسي آماري نبايد آمار به شكل جهت دار مقايسه شود چرا در اين مقايسه با شهرهاي همجواري كه داراي آمار سرقت پايين‌تري هستند مقايسه نشود. و در آخر اين نحوه درست پاسخگويي با يك نگراني به حق است؟&lt;br /&gt;اما براي كشف اين سرقت‌ها راه چندان ساده‌اي در پيش نيست. گراش بر خلاف بسياري شهرهاي ديگر داراي سارقان بومي حرفه‌اي نيست كه به توان با بررسي سوابق زندانيان به ريشه‌يابي موضوع پرداخت معمولاً سارقين گراش غيربومي بوده و تنها گاه از همدستي بوميان استفاده مي‌كنند. از اين نظر شايد كشف سرقت‌هاي به وقوع پيوسته در صورت عدم ادامه امري دشوار باشد اما توقع عمومي اين است كه تمهيدات لازم براي جلوگيري از سرقت‌هاي بعدي صورت پذيرد. پيشگيري‌هايي كه از نظر مردم كار چندان سختي نبايد باشد هرچند كه بي‌احتياطي خودمان را نيز نبايد فراموش كنيم. بسياري از اين سرقت‌ها در واقع بيشتر به خاطر عدم رعايت ساده‌ترين نكات ايمني امكان وقوع يافته‌اند. مانند نبستن محل كانال كولر در داروخانه دكتر ايزدي و يا بررسي نكردن خالي بودن مغازه از افراد غير، در فروشگاهي ديگر.&lt;br /&gt;با دادن آگاهي‌هاي لازم به مردم همچنين پاسخگويي مرتب و صحيح مي‌توان با ترميم بخشي از روحيه اجتماعي آنان، اطمينان داد كه شهرما هنوز جاي خوبي براي زيستن است&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-109191208130971794?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/109191208130971794/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=109191208130971794' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109191208130971794'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109191208130971794'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/08/blog-post_08.html' title='گراش: سرقت'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-109156027964722989</id><published>2004-08-03T23:37:00.000+04:30</published><updated>2007-09-01T13:02:05.761+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='متلک'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گراش'/><title type='text'>مقاله: متلك</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;ريشه‌هاي متلك گويي در جوانان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بسيار ديده‌ايم هنگام عبور از خيابان گاهي رفتارهايي ديده مي‌شود كه آدم نمي‌داند چرا اين‌گونه است. شايد حتي خود ما از آن جواناني باشيم كه اگر دختري را در خيابان ببنيم بدمان نمي‌آيند جمله اي به او بپرانيم. اما چرا متلك گفته مي‌شود و چگونه مي‌توان اين رفتار را از چهره اجتماع زدود.&lt;br /&gt;مطلب خوشخو در صفحه هفت شماره صد و يك چلچراغ را خواندم او معضل را به خوبي نمايانده است و نتايج آن را كه باعث احساس و ايجاد بي‌امني براي دختران و زنان مي‌شود گفته و براي راه‌حل خواسته است. هر فرد به خاطر مسئوليت اجتماعي با مزاحمم‌ها مجادله كرد و به آن‌ها اعتراض كرد.&lt;br /&gt;اما چند نكته وجود دارد. ريشه‌ها كجاست؟ دوستي دختر و پسر يك واقعيت موجود است اما نامشخص بودن چگوني اين ارتباط و نامتوازن بودن آن باعث گرديده كه افرادي حقوق بيش از حد يا برداشتي‌هاي ناصوابي از آن داشته باشد. در واقع متلك حاصل يك اشتباه در كدگذاري است. هنگامي يك دختر با پوششي خلاف عرف در اجتماع حضور مي‌يابد در برداشت پسرانه اين يك كد است كه با پاسخ متلك در انتظار پاسخ بعدي مي‌ماند. اگر پاسخي دريافت شد كدهاي متوالي به يك ارتباط منتهي مي‌شود. اين كدگذاري ساده در دو حالت دچار مشكل مي‌شود كد اوليه در واقع چيز ديگري بوده است و تنها اين يك برداشت اشتباه بوده است مثلاً دختر تنها براي متفاوت بودن يا روي مد و بدون منظور خاصي اين لباس را پوشيده است پس انتظار متلك كه پاسخ طبيعي لباس اوست را ندارد. گاهي پاسخ‌ها اتوماتيك مي‌شود يعني بدون اين كه كد ارسال شود پاسخ (متلك) ارسال مي‌گردد يعني فرد بعد از چندبار موفقيت در اجراي «كد ـ پاسخ» اين‌بار كد پوشش خاص زن را به تمام زن‌ها تعميم داده و با ديدن هر دختر يا زن به شكل اتوماتيك به پرتاب تير در تاريكي مبادرت مي‌كند يا در اصطلاح پسرانه «حالا شايد پا داد» از طرف مقابل نيز دختران با چند بار هدف قرار گرفتن كد را تعميم داده و نتيجه مي‌گيرند«همه پسرا اين‌طوري‌ان» اين تعميم در حال حاضر صورت گرفته و نوعي بي‌اعتمادي را در روابط عادي دختر و پسرها در موقعيت‌هاي حتي كاري به وجود آورده است. چيزي كه من اسم‌اش را گذاشته‌ام ديد جنسي .&lt;br /&gt;ولي راه‌حل خوشحو راه‌حل جوانانه‌اي نيست چون كه اكثر جوانان حتي اگر خود به ارسال و دريافت اين نظام كدگذاري نپردازند يعني متلك نگويند يا لباس خاصي نپوشند نتايج تعميم يافته آن را پذيرفته‌اند يعني پسرها، دختران را و دخترها پسرهارا اينكاره مي‌دانند. پس وقتي شما مثلاً مي‌خواهيد اعتراض كنيد هنوز اين گمان وجود دارد كه شايد طرف مقابل دلش مي‌خواهد يا در اصطلاحي كه ساخته‌ايم كد اوليه را ارسال كرده است. از سوي ديگر در يك نظام اجتماعي داراي تقسيم وظايف اينجا وظيفه اجتماعي بر دوش شما وجود ندارد كه بايد اعتراض كنيد. (البته اگر كسي تقاضاي كمك نكند تا وظيفه اخلاقي براي شما به وجود بياورد) البته مي‌شود وظيفه ديني يا امر به معروف را وارد اين قضيه كرد كه به دلايلي نمي‌توان از اين ديدگاه وارد مساله شد. چون در حكومت‌هاي ديني تولي اصلي امر به‌معروف اشتباهاً به دولت سپرده شده است. از سوي ديگر اكثر علما شرط امر به معروف را تاثير آن مي‌دانند.&lt;br /&gt;اما راه حل چيست؟ اين كدگذاري بايد قطع شود. از دو جنبه مي‌توان اين كدگذاري را قطع كرد اول كدگذاري صحيح يعني آشنايي دختر و پسر داراي امكانات و موارد مشخص باشد كه اين حالت آرماني‌ستا و تا حداقل عمر اين نسل براي ايران قابل دسترس نيست. جنبه ديگر اصلاح فردي است. واقعاً اگر اين را معضل جامعه مي‌دانيم حداقل خود بايد از اين حلقه خارج شويم. و هركسي را متهم نكنيم. بسياري از كساني كه به ديگران در اين‌گونه موارد اعتراض مي‌كنند كساني هستند كه خود ناكام مانده‌اند و حال دست به اعتراض مي‌زنند. عدم ارسال كد اوليه و همچنين دريافت نشدن كد يا به اصطلاح خودمان بي‌خيال شدن گيرنده شايد تنها راه حل موجود باشد. اصلاح فردي يك راه طولاني‌ست. از قديم گفته‌اند رطب خورده كي تواند كند منع رطب.&lt;br /&gt;اما اين كدگذاري تنها مخصوص شهرهاي بزرگ است. مثلاً كد ارسالي در گراش چادر باز كردن است شايد اين كد اصلاً حاصل آمدن باد باشد اما از سوي دريافت كننده در هر صورت پاسخ متلك ارسال خواهد شد. يا خنده معمولاً به عنوان يك كد تلقي مي‌شود به همين خاطر خانواده‌هاي دختران خود را از خنديدن منع مي‌كنند. در واقع خانواده در نظام پسرانه خود خنده دختر را به عنوان كد تاويل مي‌كرده هرچند كه به دختر اعتماد داشته و بداند او قصد ارسال كدي را ندارد ولي اين گمان وجود دارد كه فردي ديگري ان را را يك كد بپندارد.&lt;br /&gt;در همچين مواردي دو راه پيش پاي ما قرار يا به نظر اجتماع و كد بودن اين رفتار تن در دهيم و بي‌خيال خودمان بشويم. يا با پذيرفتن تبعات رفتارمان، سوتعبيرهاي جامعه را بي‌خيال شويم. شايد روزي جامعه اصلاح شود. من هر دو راه را رفته‌ام اين بستگي به اين دارد كه چقدر حوصله اگر بشود اسمش را گذاشت مبارزه داشته باشيم. اما در اين مورد هرگز نمي‌خواهم خنده‌هاي كشي را از دست بدهم. ديگراني هميشه درباره ما فكر خواهند كرد بگذار اين اجتماع در اين سكون خود باشد. خنده‌هاي تو خيلي بهتر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد خواجه‌پور . گراش&lt;br /&gt;&lt;a href="mailto:Mokh_aleph@yahoo.com"&gt;Mokh_aleph@yahoo.com&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تيرماه 1383&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-109156027964722989?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/109156027964722989/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=109156027964722989' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109156027964722989'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109156027964722989'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/08/blog-post.html' title='مقاله: متلك'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-109104745344569542</id><published>2004-07-29T01:12:00.000+04:30</published><updated>2004-07-29T01:14:13.446+04:30</updated><title type='text'>آدم‌ها در اينترنت</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مي‌خواستم الف را صفحه‌بندي كنم. براي عكس‌ها بايد به اينترنت وصل مي شدم. دو تا اي‌ميل آمده بود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هميشه به خاطر اين كه ايراني‌ها در اينرنت با شناسه‌هاي جعلي وارد مي‌شوند. عادت كرده‌ايم هيچ‌چيز را باور نكنيم. ولي بعد كه از شانس من طرف اُن لاين شد فهيمدم كه نه واقعاً از اعضاي قديمي انجمن شعر گراش است. شايد به اندازه او كه پنج سال قبل را به ياد آورد خوشحال شدم. خانم فاطمه حسيني چندماهي عضو انجمن بعد رفت كانادا و از او بي‌خبر بوديم. حالا&amp;nbsp; نمي‌دانم دوباره چطوري پيدامان كرده. شايد بتواند به عنوان يك ناظر بيروني درباره اين وبلاگ نظر بدهد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من هم از دوستان قديمي‌ و همكلاسي‌هايش گفتم كه اكثر ازدواج كرده بودند ولي او هنوز نه ، دليل آن مهم نيست شايد اين تفاوت سن ازدواج جالب توجه تر بود. اين اينجا اگر دخترها اينجا از سن خاصي بگذرند ديگر شانس ازدواج را از دست مي‌دهند. به اين تفاوت‌ها دوباره خواهم پرداخت. اما اين يادداشت را بيشتر براي اين نوشتم كه بگويم به قابليت ارتباطي اينرنت بيشتر اعتماد خواهم كرد. شايد به خاطر همين است كه هيچ وقت از معرفي كردن خودم نترسيده‌ام. چون هميشه عادت كرده‌ام حتي از كارهاي اشتباه خودم هم دفاع كنم. چون آن‌ها را من انجام داده‌ام و به بهانه حرف مردم و ... نمي‌شود از زير بار مسئوليت اعمال‌مان در برويم. يادم باشد يك يادداشت مفصل درباره هويت فردي در اينترنت بنويسم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-109104745344569542?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/109104745344569542/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=109104745344569542' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109104745344569542'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109104745344569542'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/07/blog-post_29.html' title='آدم‌ها در اينترنت'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-109079710373430896</id><published>2004-07-26T03:36:00.000+04:30</published><updated>2004-07-26T03:41:43.736+04:30</updated><title type='text'>تشكر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بايد همين ابتداي كار از &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://gerash.tk/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;گروه امنيتي گراش&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt; كه قبلاً اينجا صاحب خانه بودند و حالا نشاني آن‌ها &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://gerash.tk/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;اين&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt; است، تشكر كنم. اميدوارم آن‌ها هم فعال‌تر&amp;nbsp;و زودتر سايت خود را به‌روز كنند. به دلايلي مي‌خواستم اين وبلاگ در بلاگر باشد از جمله اين كه كار با اين سرويس را&amp;nbsp;يادبگيرم و لطف آن دو نفر به من كمك كرد&lt;br /&gt;&amp;nbsp;در هر صورت از اين بعد اينجا من مي‌نويسم.« محمد خواجه‌پور»&amp;nbsp; قرار نيست به كسي فحش بدهم يا كسي را بكوبم. تنها مجالي براي&amp;nbsp;نقد خود، خودمان و ديگران همين. فراموش نكنيد... مرام‌نامه اين وبلاگ نيز به زودي در سمت چپ قرار خواهد گرفت. چيزي كه لااقل خودم به آن پايبند خواهم بود&lt;br /&gt;تاخير چند روزه هم بابت گرفتن اين آدرس بود سعي مي كنم منظم‌تر بنويسم‌&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-109079710373430896?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/109079710373430896/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=109079710373430896' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109079710373430896'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/109079710373430896'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/07/blog-post_109079710373430896.html' title='تشكر'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-108999209631760197</id><published>2004-07-16T19:43:00.000+04:30</published><updated>2004-07-26T03:45:58.156+04:30</updated><title type='text'>آغاز راه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سلام &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين وبلاگ قرار است در واقع ديدگاه من باشد نسبت به شهرم گراش و خودم. شايد در ميان چند وبلاگي كه گراشيها‌ تاكنون راه‌اندازي كرده‌اند هيچ‌كدام تمايلي به اين نداشته‌اند كه درباره خود و شهرشان بنويسند. دلايل كاملاً موجه‌اي هم دارند كه در يادداشت‌هاي بعدي مرور خواهم كرد. مرامنامه‌وبلاگ به زودي در كنار آن قرار خواهد گرفت &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در اين وبلاگ به دو مبحث خواهم پرداخت اول ديدگاهم نسبت به شهر گراش و تحليل آنچه كه بر ما مي‌گذرد و دوم خودم و آنچه مي‌كنم شايد زبان اين نوشتار چندان وبلاگي و صريح نباشد ولي دوست دارم در اينجا آن‌طور سخن بگويم كه شايد جاي ديگري نگويم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-108999209631760197?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/108999209631760197/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=108999209631760197' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/108999209631760197'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/108999209631760197'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2004/07/blog-post.html' title='آغاز راه'/><author><name>Mohammad Khajehpoor</name><uri>https://profiles.google.com/100087915812537045901</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh6.googleusercontent.com/-hyGRmiVXqxI/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAAA/-FiXECRglcI/s512-c/photo.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry></feed>
